0

عشق به خدا

 
vbolandi
vbolandi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 421
محل سکونت : تبریز

عشق به خدا




آنچه من از اين دنيا مي خواهم ذره اي احساس عاشقي است. برگ هاي سپيد هميشه منتظرند تا چيزي از عشق بر روي آن بنويسم. خدايا! تنهايي ام را فقط زمزمه نام تو پر مي كند. دريچه هاي اين قلب تنهايم را روبه عشق تو مي گشايم. زير ابرهاي كبود و بزرگ، باران را بهتر مي توان درك كرد.
من كنار آيينه مي ايستم تا به من بگويد امروز چقدر بتو نزديكتر شده ام. اينجا ثانيه ها هرلحظه مي ميرند واميدها افسوس مي خورند. ترانه اي برايت مي سرايم كه كلامش از احساساتم و موسيقي اش از ضربان قلبم سرچشمه بگيرد. متني مي نويسم كه نور عشق از آن ساطع باشد. به اسب سفيد آرزوها و آرمان هايم مي گويم كه مرا با خود به ساحل دريا ببرد تا ماوراي نيلگون دريا را تماشا كنم. تلاطم امواج نشانه اين است كه وجودم هنوز دريايي است و هنوز تو را دوست دارم. اي خورشيد دست نيافتني من! فارغ از همه چيز و همه كس مي خواهم در درياي وجودت غرق شوم. چرا بهر سو مي نگرم نگاهي مهربان نمي يابم؟
چرا ديگر دستي پر اميد، شانه هاي خسته ام را از غبار نمي روبد. اگر صدايم كني شادمانه بال مي گشايم. من هيچگاه از ديدن پرنده ها سير نمي شوم و چشم هايم را به روي آفتاب نمي بندم. جز تو هيچ چيز و هيچ كسي را به حريم چشم هايم راه نمي دهم. من هنوز از درك دامنه تو عاجزم و مي دانم كه هرگز به قله ات نخواهم رسيد. من براي اينكه بدانم چگونه بايد دوستت داشته باشم سال ها با شور و شوق فراوان نزد گل هاي آفتابگردان درس خوانده ام.
پس غصه هايم را در سبدي مي ريزم و پشت در خانه ام مي گذارم تا كسي جرأت نكند خرمن عشقم را آتش بزند. شمع اميد را دوباره روشن مي كنم و دلتنگ نگاهت مي شوم تا پيچك هاي مهرم از وجودت شكوفا شوند و عشق را همچون شكوفه هاي بهاري برهستي ام برويانم و تا صبح ابرهاي نااميدي را پس بزنم كه خورشيد مهرباني بدرخشد و آرزوهايم با قلبي خالي از كينه شكوفه بدهد.
بيژن غفاري ساروي ازساري

شنبه 30 مهر 1390  8:02 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها