0

این داستان واقعی است.

 
rasool110
rasool110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : تیر 1389 
تعداد پست ها : 269
محل سکونت : تهران

این داستان واقعی است.

یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل جای اینکه از جاده اصلی بیایم یاد پدرم افتادم که می گفت: جاده قدیمی باصفا تره و از وسط جنگل رد میشه! من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی ، 20 کیلومتری از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل ، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه از موتور ماشین سردر نمی آرم. راه افتادم تو دل جنگل ، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم دیدم یه ماشین خیلی ارام و بی صدا بغل دستم وایساد.....

من هم بی معطلی پریدم توش این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جاگرفتم ، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر ، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

بعد ماشین شروع به حرکت میکنه هر بار که مقابلش یه دره بوده یه دست از پنجره می یومده بیرون و فرمونو می چر خونه تا این که یه جا میرسه که یه قهوه خونه بوده از ماشین می پره پایین می ره جریانو برا همه تعریف می کنه بی هوش می شه وقتی به هوش اومد می بینه دو تا مرد میان تو یکیشون می گه:اصغر این یارو همون دیونه اس که وقتی داشتیم ماشینو هل می دادیم اومد تو .
 

عشاق

پنج شنبه 28 مهر 1390  10:11 PM
تشکرات از این پست
hadinavidi
hadinavidi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1389 
تعداد پست ها : 444
محل سکونت : تهران

پاسخ به:این داستان واقعی است.

داداش ما رو گذاشتی سر کار

دوشنبه 9 آبان 1390  2:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها