0

قصه هاي زندگي (25)

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

قصه هاي زندگي (25)

انسانها آمده بودند تا سنگهاي قيمتي را پيدا كنند. يكي از سنگها تلاش مي كرد تا انسانها پيدايش كنند، زيرا مي خواست از يك سنگ بي استفاده، تبديل به سنگي گرانقيمت شود.
سنگ دوم به او گفت: بيچاره، اگر انسانها تو را پيدا كنند، تو را مي تراشند و تو بايد آن قدر زجر بكشي تا تبديل به سنگي گرانقيمت شوي. آيا ارزشش را دارد!؟
سنگ جوابي نداد و تنها در اين فكر بود كه با درخشش هر چه بيشتر نظر انسانها را به خود جلب كند كه موفق هم شد! مردي آن را ديد و برداشت و با خوشحالي به همه نشانش داد و فرياد زد: الماس الماس...!
چند وقتي گذشت و باز انسانها براي يافتن سنگهاي گرانقيمت به آنجا بازگشتند. يكي از مردها از ديگري پرسيد: سنگ قبلي را چه كردي؟
مرد گفت: آن را تراشيدم. به سختي و با دقت زياد! الان الماس بسيار زيبا و خيلي گرانقيمت شده است كه آن را در موزه و با مراقبتهاي ويژه نگهداري مي كنند. هر روز مردم زيادي، براي ديدن آن به موزه مي آيند و...!
همين طور كه مرد داشت از سرنوشت درخشان الماس تعريف مي كرد، سنگ دوم با درخشش بسيار تلاش مي كرد، خودش را به انسانها نشان دهد.

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

چهارشنبه 27 مهر 1390  11:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها