چراغي مي شود روشن
در آن پس كوچه باريك
عجيب است اين چراغ سبز
ميان اين شب تاريك
قدمهايم روان گشته
به سوي سبزي اين نور
نمي دانم كجا هستم
كه قلبم پر شده از شور؟
جدا شد از زمين پايم
گمان دارم ندارم غم
و شايد هست اين رويا
كه دارم مي دوم كم كم
هوا از رايحه خيس است
نم باران و عطر ياس
پناهي مي برم بر عشق
بر آغوش تر احساس
همه سبز است اين كوچه
در هر خانه اي پرچم
به روي تك تكش نامي
پر از عطر گل مريم
ولي آن خانه كه سبز است
ميان خانه ها تنهاست
به روي پرچمش اسمي
به آرامي يك درياست
سر آغازش خداوندي
پس از آن آخرين اختر
محمد، فاطمه، زهرا
علي محبوب پيغمبر
به زير آن دو تن ديگر
حسن بخشنده نامي
كنارش زاده زهرا
شهيد دشت گمنامي
حسين است وحسن، زهرا
محمد با علي مولا
حقيقت هاي پرنورند
ميان ظلمت دنيا
سپيده عسگري (رايحه)