در افق دور، در آنجا كه هنگام سحر، خورشید برمیآید، مینگرم. آن دورترها، آنجا كه زمین و آسمان در هم میآمیزند، آنجا كه آسمان به دریا میچسبد، خیره میشوم در جستجوی تو، تا شاید بیایی و من اولین نفری باشم كه تو را میبیند.
آنگاه ببین كه به عشق تو چهها كه نمیكنم. چراغانی میكنم كوچه پسكوچههای قلبم را، آب و جارو میكنم روحم را. آنگاه سر در گریبان تنهایی خود فرو میبرم تا در دلتنگیهای خود، از تو یاد كنم. از عشقی دور و دراز كه سالهاست از كودكی مونس و همدم من است.
قصه این دلتنگیها، قرنهاست جان و دل همه را در وجود تو ای بزرگ ماندنی، هوایی كرده است.
تصویری از تو ندارم. میدانم زیبایی. آنقدر زیبا كه «یوسف» تو را ببیند، دستانش را خواهد برید! حسی دارم كه میدانم تو را دارم. باور دارم، یقین دارم كه هستی.
این جاده بیانتهای پایانناپذیر، پایانش دست توست. پایانش بده؛ پایانی خوش و دلپذیر، شیرین و گوارا.
ردپای تو را میبینم. همه جا، در شبهای دلتنگی، در زلال اشكهایی كه غروب جمعهها، ناگهان سرازیر میشود بیاختیار، چشمهایم به یاد تو میافتند. اگر این چشمها را نداشتم كه اشك بریزد، چه میكردم؟ چگونه سرگشتگی و حیرانی خود را نشانت میدادم.
چگونه خود را خالی میكردم از دوری تو؟ اسیر عشق توام. زخم عشق تو در جان من است و این زخم را از جان شیرینتر دارم. مبتلای توام. مبتلای عشق تو. عشقی كه هیچ هماوردی ندارد. این عشق را از من مگیر. این عشق را با ظهورت و در انتظار آمدنت حلاوتی بیفزا. در این دنیا كه خود میبینی چگونه است، تنها انتظار تو آرام جان است.
هر شب در رویای خود، شمعی به عشق تو روشن میكنم، به آرزوی روزی كه خورشید وجودت، وجود همه را روشن كند و گرما بخشد. خورشید، داغدار سردی آدمهاست. خورشید تنها نیست. ما تنهاییم. به سراغش برویم. پیدایش كنیم. در جستجوی او به همه جا سر بزنیم. دوری او نزدیكترین چیز به ماست.
پیدایش كنیم تا رها شویم. این گمگشتگی آغازی است برای یافتن عشق او و آن گاه كه یافتیمش، طوافش كنیم همچون زمین به دور خورشید. لطیف عالم، این حال و احوال را از ما مگیر.
شب لیله الرغائب ، شب آرزوهای قشنگ، آرزویم ظهور جلوه آقا بود. از آن شب قشنگ، تا روز زیبای میلادت صبر كردم و در این روز از تو میخواهم این سرگشتگی، پریشانی، حیرانی و دلباختگی را از ما بپذیری.
تولدت مبارك مولا جان. ناز قدمهایت.