باران مي آيد باز هم بوي خاك فضا را پر مي كند...
باران مي آيد درخت ها و گل ها و جانوران جان مي گيرند...
باران مي آيد صداي خوردن قطره هاي باران بر روي شيرواني چه سر و صدايي به راه انداخته يا صداي خوردن آن بر روي حوض كوچك خانه ...
باران مي آيد هوا سرخ سرخ شده است به رنگ عقيق انگشتري پدرم...
باران مي آيد پنجره هاي خانه را مي شويد و جلا مي دهد...
باران مي آيد و گنجشككي سرش را داخل چاله ي كوچك آب كرده و آب مي نوشد و بال و پرش را در آن شست و شو مي دهد...
باران مي آيد دمپايي هايم را درمي آورم و درون چاله ي كوچك آب مي گذارم دستانم و سرم را بالا مي گيرم باران صورت من را مي شويد و دستان خالي ام را پر از آب مي كند...
باران مي آيد جيرجيرك كوچك گوشه اي آرام گرفته انگار او هم با آمدن باران آرامش مي گيرد...
باران مي آيد پدرم براي وضو گرفتن به حياط مي آيد و مي گويد باران مي آيد...
باران مي آيد مادرم به زيرباران مي آيد و خدا را شكر مي كند...
باران مي آيد مادر بزرگم روي صندلي اش نشسته و ذكر مي گويد... باران مي آيد خواهر كوچكم از صداي باران بيدار شده و كنار پنجره ي اتاقش ايستاده و حياط را نظاره مي كند...
باران مي آيد ميوه هاي حياط چه طنازي مي كنند در زير درخشش قطرات...
باران مي آيد خاك، درخت،گل، جانور، سقف شيرواني، حوض، آسمان سرخ، پنجره هاي رنگي اتاق، گنجشك، من، جيرجيرك، پدرم، مادرم، مادر بزرگم، خواهر كوچكم، ميوه هاي حياط و...
همه با هم مي گويند باران مي آيد. من خدا را به خاطر نعمت خوبش شكر مي كنم.
باران مي آيد...
مريم عسگري (ترمه)
(16ساله تهران)