آبي و زيبا و مهتابي ست
چتر من امروز باراني ست
قلب او يك دسته چوبي
حرف او تنها به آساني ست
روز باراني كنار من
چتر من با اشك همدرد است
او هميشه خسته و بيمار
روز بارش دسته اش سرد است
رنگ از رخساره اش رفته
خورده سرما چتر آبي رنگ
سهم او از خنده باران
ترشدن در كوچه اي دلتنگ
بينوا از ترس مي لرزد
شايد اين ديدار پاياني ست
پيچ او شل گشته و هرز است
دسته اش در اوج بي جاني است
آشنايي دارد آخر او
سالها با قطره باران
دوري اش را سخت مي داند
بينوا اصلا ندارد جان
استخوانهايش زده بيرون
از ميان پوشش آبي
چتر من با باد خوش فرسود
در شبي زيبا و مهتابي
چتر من با ياد تو هر روز
زيرباران خيس مي گردم
شاعر اين شعر من هستم
خاطرات دسته اي سردم
سپيده عسگري (رايحه)