هديه
زن چنان ناله و شيون مي كرد كه دل هر بيننده را مي لرزاند. مرد، هر چه قدر تلاش مي كرد تا او را آرام كند، اما موفق نمي شد.
چند هفته پيش پسر كوچولوي آنها بر اثر سانحه تصادف به كما رفته بود و اكنون بعد از دو هفته از دنيا رفته بود. اما مادر نمي خواست اين واقعيت را بپذيرد!
او در حالي كه اشك مي ريخت، با سوز و گذاري وصف ناپذير، ناله مي كرد و مي گفت: «نه، من باورم نمي شود! پسر من نمرده است! پسر من زنده است! پسر من زنده است... اي خدا!»
و پدر دعا مي كرد كه خداوند به خودش و همسرش توان تحمل اين رنج بزرگ را بدهد.
يك ماه پس از اين واقعه دردناك، در حالي كه آنها در خانه نشسته بودند، با شنيدن صداي در متوجه شدند، مهماني كه منتظرش بودند، آمده است! سراسيمه به طرف حياط دويدند و هنگامي كه در را باز كردند، پسر بچه اي را همراه پدر و مادرش ديدند كه پشت دسته گل زيبايي كه در دست داشت پنهان شده بود.
مرد به همسرش گفت: «يادت هست وقتي فرزندمان در كما بود، رضايت داديم تا اعضاي او را به بيماران نيازمند اهدا كنند؛ بيا نگاه كن! قلب فرزندمان، در سينه اين پسر بچه زيبا مي تپد!»
مادر نگاهي به پسر بچه انداخت. زانو زد و در حالي كه پسر بچه، گل را به او هديه مي داد، او را به آغوش كشيد و بوسيد و در حالي كه مرواريد اشكي از گوشه چشمش جاري بود به همسرش گفت: «ديدي راست مي گفتم. بچه ما نمرده! فرزندمان زنده است...!»
مهدي احمدپور
8/2/90