0

طعم گيلاس

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

طعم گيلاس

راز صندوقچه مادربزرگ
همه بچه ها تو عالم بچگي آرزوهايي دارند كه شايد خيلي از آنها دست نيافتني باشد اما من از بچگي
بزرگ ترين آرزويم اين بوده كه هرطور شده توي صندوقچه مادر بزرگم را ببينم. همان صندوقچه اي كه توي خانه هر مادربزرگي هست و اگر شما تاحالا چنين چيزي پيدا نكرديد يا از زرنگي مادربزرگ شماست يا از حواس پرتي شما !
مادربزرگ عزيز ما هر سال عيدها و يا به هر مناسبت ديگري از داخل صندوقچه به همه هديه مي داد آن هم هديه هايي كه غير ممكن بود در جاي ديگري غير از صندوقچه پيدا شود. از زلم زيمبوهاي قديمي و روسري هاي پر از زرق و برق و شال و كلاه هاي دست بافت گرفته تا اين اواخر حتي عينك دودي و ساعت هاي ديجيتالي! برعكس آقاجون كه تمام داروندارش تسبيح توي دستش و نخودچي
كشمش هاي توي جيبش بود. راستش من سرم به زندگي خودم و درس ومشقم بود تا اينكه يك شب قصه چراغ جادوي مادربزرگ مرا هوايي كرد. دروغ نگفته باشم فقط گهگاهي كه بقيه نوه ها آنجا مي آمدند و گذرمان به اتاق پشتي مي افتاد، شيطنت هاي كودكي به سراغم مي آمد كه هر طور شده داخل صندوقچه را ببينم. با زور بچه ها لاي در صندوقچه را نگه مي داشتيم و داخلش را با چراغ قوه نگاه مي كرديم كه آيا از چراغ جادو خبري هست يا نه!البته اغلب چيزي عايد ما نمي شد و...البته من قصدم خير بود. بالاخره با داشتن يك چراغ جادو هم مي توانستم همه املاهايم را 20 بشم و روي بغل دستي ام را كم كنم و هم يك خانه براي پدرم بخرم تاهروقت از او مي خواهم كه برايم يك دوچرخه بخرد نگويد دخترجان اين پول را بايد بدهم براي
اجاره خانه! آخرين آرزويم هم سفارش يك ويلچر پرنده براي دايي رضا بود تا به هر جا خواست برود و ديگر توي چاله چوله هاي شهر گير نيفتد. اين سومي را اگر نتوانست برآورده كند اشكالي ندارد چون خودم وقتي رفتم دانشگاه آن را اختراع مي كنم، تازه مقدماتش را هم انجام داده ام از جمله اينكه نقاشي آن را كشيده ام و با معلمم هم مشورت كرده ام .
خلاصه تمام فكر و ذكر ما چهار نفر يا به قول آقاجون ما چار تا جغله شده بود قول چراغ جادو! بالاخره دل را به دريا زديم و سراغ كليد رفتيم! اما مادربزرگ كه از قبل دست ما را خوانده بود اين اواخر هميشه كليد را توي چارقدش گره مي زد. با اين همه يك بار كه درخواب عميق فرو رفته بود و حتي صداي خروپفش هم بلند شده بود با هزار ترس ولرز و مكافات گره را باز كرديم و كليد را برداشتيم. اما باز كردن اين قفل كه قدمتش احتمالا به جهيزيه مادربزرگ مي رسيد شگرد خاصي داشت كه فقط خود مادربزرگ از پس آن بر مي آمد و ما دست از پا درازتر كليد راسرجايش گذاشتيم .
تنها راهي كه برايمان مانده بود؛ تهديد و تحريم بود! براي رسيدن به اين هدف بايد از نقطه ضعف مادربزرگ استفاده مي كرديم و آن چيزي نبود جز دندان هاي مصنوعي!
مادربزرگ هميشه مواظب بود كه كسي او را بدون دندان مصنوعي نبيند، براي همين شب ها وقتي همه لامپ ها خاموش مي شد دندان هايش را درمي آورد وصبح خروس خوان زودتر از همه از خواب بيدار مي شد و آنها را سريع و به طور ماهرانه اي در دهان جاسازي
مي كرد.
يك شب طبق نقشه فريده خاله بدري در كمال ناباوري همگان اعلام كرديم كه شب را در كنار مادربزرگ مي خوابيم آن هم به بهانه اينكه دلمان براي قصه هاي ايشان تنگ شده است. شب مادربزرگ از همه جا بي خبر به اصرار من قصه چراغ جادو را برايمان تعريف كرد. ولي برعكس بابا كه هر وقت برايم قصه
مي گفت و قبل از پايان آن خودش خوابش مي رفت، اين بار نه تنها مادربزرگ خوابش نرفت بلكه علي رغم ميل باطنيمان قبل از تمام شدن قصه به خواب ناز فرو رفتيم واگر فريده براي رفتن به دستشويي بيدار نمي شد موفق نمي شديم كه دندان ها را پنهان كنيم .
مادربزرگ براي خواندن نماز صبح بيدار شد و سرگردان دنبال دندان ها مي گشت. ما كه از سوراخ كنار پتو حركات مادربزرگ را زيرنظر گرفته بوديم، پيروزمندانه ريزريز مي خنديديم كه ناگهان مادربزرگ به طرف ما آمد و پتو را از روي سر ما كشيد و گفت: اي بلا برده ها كه دلتان براي قصه گفتن من تنگ شده بود! زود باشيد دندون ها را پس بديد تا به آقاجون نگفتم. ما هم قاطعانه والبته باترس ولرزگفتيم در صورتي اين كار را خواهيم كرد كه توي صندوقچه را ببينيم.
از زير عينك ته استكاني گفت:دستم درد نكنه! ديگه چي؟
قيافه مادربزرگ خيلي ترسناك شده بود به طوري كه ما ترجيح داديم مثل بچه هاي خوب و بدون هيچ مقاومتي دندان ها را پس دهيم. به همين سادگي! اين عمليات هم موفق آميز نبود اما براي ما دستاوردهاي زيادي داشت از جمله اينكه شايد ما جزو معدود افرادي بوديم كه مادربزرگ را بدون دندان مصنوعي مي ديديم و بعد از اين ماجرا به ايشان حق داديم كه بدون دندان خود را به كسي نشان ندهند . نهايتا از روي ناچاري سراغ آقاجون رفتيم و دست به دامنشان شديم. ايشان هم مثل ما تا به حال داخل صندوقچه را نديده اند! يكي به يارهاي ما اضافه شد. بعد از جلسات متعدد مصوب شد: راز صندوقچه در برابر سفر هوايي به مشهد مقدس! و در كمال تعجب شرط ما سريعا از جانب مادربزرگ پذيرفته شد.
همگي با سرعت جت به سوي صندوقچه دويديم و مادربزرگ در عرض چند ثانيه در آن را باز كرد اما از چراغ جادو خبري نبود! وقتي پارچه ها و وسايل تزييني و آلبوم عكس هاي قديمي را كنار گذاشت به داخل صندوقچه اشاره كرد و گفت: راز اصلي اينجاست! اينها را حتي به حاجي هم نشان ندادم فقط بعضي اوقات كه دلم مي گيرد به ياد خاطرات خوش گذشته بهشان سرمي زنم. يك كله قند كوچك، يك جفت دمپايي مونجوق دوزي شده، شانه و سرمه دان قديمي و يك لباس و روسري بزرگ مخصوص عروس و لباس هاي دامادي آقاجون! كلاه فرنگي آقاجون را سرم گذاشتم و دستمال گردنش را به گردنم انداختم و گيوه هاي داماديش را پوشيدم و يك پيپ قديمي را هم دستم گرفتم و يك نگاهي به آقاجون كه حالا توي خاطرات قديمي خودش غرق شده بود انداختم و با ژست لوطي هاي قديم گفتم: آقاجون شما هم!
سيده نجمه موسوي. اصفهان

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

چهارشنبه 20 مهر 1390  8:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها