چاق و لاغر
مهدي احمدپور
مورچه نگاهي به فيل چاق و چله انداخت و گفت: «تو چقدر چاقي!؟ چقدر اضافه وزن داري؟! يه فكري به حال خودت بكن. داري مي تركي! مگه نمي دوني خيلي از مريضيها و بيماريها براثر چاقي
به وجود مي ياد؟»
فيل جواب داد: «برو بابا فسقلي! مثلا تو كه لاغري كجا رو گرفتي!؟ زندگي يعني خوردن! من كه از خوردن سير نمي شم. اصلا شكم يعني ابهت!»
همين طور كه فيل و مورچه درباره لاغري و چاقي جروبحث مي كردند، صداي شليك گلوله از دور شنيده شد. فيل گفت: «صداي چي بود؟» مورچه جواب داد: «فكر مي كنم صداي تفنگ شكارچي هاست.»
درهمين لحظه گلوله ديگري شليك شد. فيل احساس كرد، اين تير، از بغل گوش بزرگش رد شده است!
فيل با ترس گفت: «مثل اينكه شكارچي ها مي خوان منو شكار كنن! حالا چكار كنم!»
مورچه جواب داد: «فرار كن، فرار!»
فيل گفت: «آخه با اين وزن و هيكل چه جوري سريع فرار كنم!؟»
مورچه جواب داد: «چاره اي نيست. بجنب! والا تيكه بزرگت گوشته!»
فيل پا به فرار گذاشت و درحالي كه مي دويد به مورچه گفت: «راستي مورچه جون چه جوري مي شه لاغر شد!»
مورچه جواب داد: «اگه سالم موندي و شكار نشدي، يكي از راه هاي لاغر شدن همين دويدنه! فعلا بدو كه هوا پسه!»