اشاره: قرار بود بچه هاي مدرسه مان را ببرند مشهد. اسامي بچه ها را اعلام كرده بودند و اسم من ميانشان نبود.
در آن روزها با حسرت اين شعر را سرودم. البته بعداً- به لطف خدا- زيارت آقايمان نصيب من شد و با بچه ها به مشهد رفتم.
عابر كوچه ي حسرت
شده ام به دست يادت
گريه هاي بي امانم
براي من شده عادت
¤
كنده بيل درد و غصه
پاي چشمم چاله اي را
تا كه بي بستر نماند
وقت طغيان مثل دريا
¤
برگه هاي خيس شعرم
مچاله، حلقه به دورم
مي زند شلاق گريه
صورتم كشيده جورم
¤
قد من ساقه ي غبطه
تنم از گلبرگ افسوس
توي ظلمت شده چشمم
تشنه ي نگاه فانوس
¤
سايه ام تنها نشسته
روي ديوار اتاقم
شب و روز ديدگانم
شده چرخ و فلك غم
¤
تو بشو اميد قلبم
چشم من درياي خون است
ضامن دلم شو شايد
از كمند تيرگي جست
¤
كاروان جايي ندارد
دلم از غصه شكسته
يارضا! ببين دل من
روي گنبدت نشسته
الناز فرمان زاده (تداعي)/15ساله
دبيرستان شهداي مظفر
پاكدشت