0

قصه هاي زندگي(12)

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

قصه هاي زندگي(12)

پرواز ماهي!

ماهي كوچولو از آب بدش مي آمد! او خيلي دوست داشت به جاي رودخانه در آسمان باشد.
هر چقدر پدر و مادر و دوستانش نصيحتش مي كردند و به او مي گفتند «جاي ما رودخانه است و جاي پرندگان در آسمان» او راضي نمي شد!
روزي ماهي كوچولو پليكاني را ديد كه در كنار رودخانه ايستاده بود و به آب خيره شده بود. ماهي كوچولو سرش ا از آب بيرون آورد و به پليكان گفت: «سلام، ببخشيد، شما مي تونيد پرواز كنين!»
پليكان لبخندي زد و گفت: «اوه... البته! چرا كه نه! دهان من خيلي، خيلي بزرگه! من مي تونم تو رو با مقداري آب، در دهانم قرار بدم، تا براحتي همراه من پرواز كني!»
ماهي كوچولو بسيار خوشحال شد و در دهان پليكان قرار گرفت و پليكان شروع به پرواز كرد. از آسمان در حالي كه دهان پليكان باز بود، ماهي كوچولو اطراف را تماشا مي كرد و از خوشحالي سر از پا نمي شناخت.
در همان حال كلاغي فضول به پليكان نزديك شد و گفت: به به شكار جديد مبارك، پس چرا اين ماهيه هنوز زنده است؟! نمي خواي بخوريش؟!
پليكان جواب داد: «من امروز به اندازه كافي ماهي خوردم! اين ماهي كوچولو رو مي خوام تر و تازه ببرم براي جوجه هام، تا اونا هم مزه ماهي تازه رو بچشن!»
و پليكان در حالي كه ماهي كوچولو گريه مي كرد، دهانش را بست!
مهدي احمدپور
15/5/90

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

سه شنبه 12 مهر 1390  12:24 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها