0

لحظه ای درنگ کنید....

 
parvaz_j
parvaz_j
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : دی 1392 
تعداد پست ها : 9
محل سکونت : اصفهان

لحظه ای درنگ کنید....

بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت.

چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می‌کرد،  

تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده‌بود پیش وی می‌رود.  

از وی می‌پرسد «فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش‌ام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟»  

او با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند؛  

به زن گفت نه، همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاور و بریز دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.  

بعد از این اتفاق بود که او علی‌رغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند.  

این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.  

می دانید این مرد که بوده.. ؟  

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

Description: upload_Panahi001.jpg

 
پنج شنبه 31 تیر 1389  10:48 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها