حسن واشقاني فراهاني (سائل)
«رندانه آخر ربودي جامي زخمخانه دل
خونين چو برگ شقايق، رنگين چو افسانه دل»
از خاك اگر پر فشاندي خود را به دلبر رساندي
مانند ما جا نماندي در بند پيمانه دل
در جبهه دلها رها بود بشكسته ها پر بها بود
ديدي كه خود تا كجا بود تصميم مردانه دل
دل ديده دارد به سويت، بنشسته بر خاك كويت
چشمش به جام و به سويت بيچاره ديوانه دل
بر زلف دل شانه بايد، شوقي چو ديوانه بايد
پروا، نه پروانه بايد، در راه رندانه دل
با ياد فكه فكورم، آواره كرخه نورم
مجنون مجنون و هورم، در گوشه خانه دل
تا كي چو آتش فروزم بر شعله ها ديده دوزم
تا چند بايد بسوم، پرهاي پروانه دل
وقتي كه رفتي و ماندم، سيلابي از ديده راندم
آن موج ها را رساندم بر خشت كاشانه دل
با اينكه رنجور دردم، با خصم دين در نبردم
از رهبرم برنگردم، آن پير فرزانه دل
«سائل» طلب كن دعايي شايد شوم كربلايي
جان را ببخشم رهايي از دام و از دانه دل