0

قصه هاي زندگي

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

قصه هاي زندگي

غرغر
جيرجيرك مدام جيرجير مي كرد و به جان كرم ابريشم بيچاره غر مي زد!
مي گفت: اه اه! تو چقدر زشتي! اين چه قيافه ايه كه داري؟ نگاش كن ببين چقدر پا داره؟ آخه اين همه پا براي چي مي خواي؟ با اين همه پا راه رفتن هم كه بلد نيستي. همين طور روي زمين و روي درختها مي لولي! لب و لوچه ات هم كه بي ريخت بي ريخته! واقعا كه چندش آوري! بگو ببينم بدتر از خودت هم تا حالا ديدي...؟ جيرجيرك هي غر مي زد و هي غر مي زد.
كرم ابريشم بدون اينكه به حرف هاي او توجه كند مشغول تنيدن تارهاي ابريشم به دور خود بود... و جيرجيرك غر مي زد و غر مي زد. لحظه ها و لحظه ها... ساعتها و ساعتها...! تا زماني كه پيله ابريشم پاره شد و از آن پروانه اي زيبا بيرون آمد.
اما جيرجيرك هنوز داشت غر مي زد و از زمين و زمان ايراد مي گرفت. خستگي ناپذير و مداوم، اما پروانه هنوز هم به او توجهي نمي كرد. بالهاي خود را باز نمود و پروازي رويايي را آغاز كرد.
و اكنون سالهاي سال است كه كرمها پروانه مي شوند و با بالهاي زيبايشان پرواز مي كنند. و جيرجيركها، هنوز كه هنوز است غر مي زنند و جيرجير مي كنند!

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

سه شنبه 29 شهریور 1390  2:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها