0

درسا ؛ عروسك من

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

درسا ؛ عروسك من

چشم هايم در حجاب نگاه پيچيده اند و دخيل بسته اند به زانوهاي پير اشياي اتاق، به دنياي پنبه اي خاطرات! سكوت تيز و حراف عروسك هايم، ژاله مي روياند در چشم هاي شب رنگم.
همه آنها به من خيره شده اند.
طعم كنايه مي دهد لبخندهاي سردشان، انبوه فريادهاي لالشان زيبايي كودكي را به رخم مي كشد.
سرم را پايين مي اندازم. چه كسي مي تواند در اين لحظه سنگيني پوچ غبطه را در من وزن كند؟ جاي خالي سرزنش هاي درسا ميان تجمع عروسكي ما عذابم مي دهد. كلاس سوم بودم، دختر عمه ام الهام كه دو سال از من بزرگ تر است رقيب عروسكي من بود. آن روزها در بازار بسته هاي عروسكي كه سه دختر خانم با موهاي سبز، زرد، صورتي بودند فراوان شده بود (بسته اي هزار و پانصد تومان)
من هم يك بسته خريدم اما از همان اول با اينكه عروسكهاي موصورتي و زرد زيباتر به نظر مي آمدند.
احساس خاصي نسبت به عروسك موسبزم پيدا كردم با الهام كه بازي مي كرديم مادر عروسكهاي خوشرنگ مي شدم اما در خلوت عاشق درسا عروسك موسبزم بودم. روزها مي گذشت و من هر روز بيشتر وابسته ي درسا مي شدم و مادرانه به او عشق مي ورزيدم تا جايي كه حتي درسا را از عروسكهاي گران قيمت و خوشگل الهام بهتر ديدم و تنها مادر او شدم. چه در بازي و چه در حقيقت صبح تا شب با الهام براي عروسك هايمان لباس مي دوختيم. و من با هر بقچه اي كه براي درسا پر مي كردم انگار احساس تكامل را لمس مي كردم در وجودم هميشه با الهام بحث مي كرديم و بيشتر اوقات كار به كتك كاري، گاز گرفتن و چنگ انداختن، مو كشيدن و كتك زدن عروسكهاي همديگر مي كشيد. راستش را بخواهيد بيشتر وقت ها هم تقصير من بود. هر چند الهام هم يك ذره زبانش فقر شيريني داشت. وقتي خاله بازي مي كرديم، اول من مي رفتم مهماني خانه او و بعد از تمام كردن خوراكي هايش قهر مي كردم و خوراكي هاي خودم را تنها مي خوردم و كفر دختر عمه ي عزيزم را درمي آوردم زير مقنعه ي مدرسه ي الهام گل هاي زيبايي دوخته شده بود و من...
به او حسودي مي كردم كه چرا مقنعه ي من ساده است. يك روز كه لباس مجلسي درسا ناقص بود چشمم به مقنعه ي الهام بيچاره افتاد. خلاصه كار خودم را كردم، چند روزي مقنعه ي سالهاي گذشته الهام را سر مي كردم البته ناگفته نماند كه يك دست كتك مفصل از الهام خوردم و تا يك ماه مهر دندان هايش روي بازوهايم مانده بود.
من شبها با درسا درد دل مي كردم و روزها با او زندگي!
دهانش را بريده بودم، يك وعده درسا را سر سفره فراموش نمي كردم و هر وقت حمامش مي كردم سرش را درمي آوردم و غذاها را خالي مي كردم. اما علاقه ي زياد به درسا اذيتم مي كرد! يك شب گردنبند و گوشواره هايش را درآوردم و او را به پشت بام پرت كردم. اما...
انگار دلم در سينه نعره مي كشيد كه نيمه شب پدرم را فرستادم تا بياوردش! بابا اشك هايم را پاك كرد و درسا را به من داد. سريع با آب گرم شستمش و بعد لباس هاي راحتي اش را تنش كردم، محكم بغلش كردم، به هق هق افتادم و گفتم: ماماني ترسيدي؟ ببخشيد...
آن روزها بود كه براي اولين بار فهميدم وابستگي چه آتش ويران كننده اي است. اما كم كم ديو بزرگ شدن عشق مظلوم درسا را در قلب من دريد و حالا حتي يادم نمي آيد او را كجا رها كردم.
كي؟ كجا؟ گم شد؟ به كسي دادمش؟ بيرون انداختمش؟ نه...
يادم نمي آيد، ولي درسا خانم بدان كه وقتي ياد بي رحمي هاي خودم مي افتم شبهاي باراني مثال چشم هاي تر و سياهم مي شود. درساي من تو را قسم به پاكي قلبت رخت درد را از شعرهاي من بكن ، ياد تو درساي جان آرامگاه تمام شيريني هاي كودكي ام است هر چند امروز جسمت در اين تظاهرات عظيم عروسكي كه بر عليه بزرگ شدن من ترتيب داده شده بود حضور نداشت اما خاطراتت بيشتر از هر شعاري پايه هاي هيبتم را سست مي كرد.
حلالم كن...
الناز فرمان زاده(تداعي)
(عضو تيم ادبي و هنري مدرسه)

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

سه شنبه 29 شهریور 1390  2:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها