0

قصه هاي زندگي (17)

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

قصه هاي زندگي (17)

مهدي احمدپور
حسنك كجايي؟
گاو در حالي كه شكمش قار و قور مي كرد گفت: ماما... گشنمونه ما...! حسنك كجايي؟
خر صداي زيبايش را صاف كرد و گفت: عرعر... از بس كردم من عرعر، گوش همه شده كر، حسنك كجايي؟
خروس پريد بالاي درخت و گفت: قوقولي قوقو... قاقالي ليه ما كو!؟ حسنك كجايي؟
گربه با ناراحتي گفت: ميوميو... اه اه اه! مي خواي بيا، نمي خواي نيا...! حسنك كجايي؟
مرغ با عصبانيت گفت: قدقدقدا... قداقدا...! معلوم نيست كجاست اين بچه قد سر به هوا...! حسنك كجايي؟
كلاغ گفت: غار غار... نكنه رفته توي غار... با رادياتور كسي نميره توغار! حسنك كجايي؟
سگ گفت: هاپ هاپ... نكنه رفته به كافي شاپ...!؟ حسنك كجايي؟
حسنك با عصبانيت از اتاقش بيرون آمد و به حيوانات گفت: اي بابا... پشت كامپيوتر هم نمي زاريد كمي آرامش داشته باشم! چه خبرتونه هي حسنك كجايي؟ حسنك كجايي!؟ چند دقيقه داشتم با اين كامپيوتر لعنتي چت مي كردم، شماها كله ما رو برديد! به من چه كه گشنتونه! بريد بايد... بريد! خدا ايشاالله روزيتونو جاي ديگه اي حواله كند... اه!
ببعي كوچولو كه تا اون موقع يه گوشه اي ساكت ايستاده بود، با ديدن حسنك بع بعي كرد و گفت: بع بع... به به... به به... حسنك...! چه عجب شمارو ديديم! حسنك هم حسنكهاي قديم! با دو تا حسنك كجايي كه حيوونها مي گفتن، سر مي رسيدن و به همه غذا مي دادن!
حسنكهاي الان اين قدر پشت كامپيوتر نشستن و تنبل شدن كه صد بار هم بگي حسنك كجايي، انگار نه انگار! حسنك جون برو بابا... برو پاي كامپيوتر و چت كن ببين عاقبتش چي مي شه.
ما حيوونهاي بدبخت بيچاره هم دسته جمعي مي ريم يه فست فوت حسابي مي زنيم و ديگه نمي گيم حسنك كجايي؟

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

یک شنبه 27 شهریور 1390  12:13 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها