0

نگران نباش از تو نمي‏نويسم...!

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

نگران نباش از تو نمي‏نويسم...!

نگران نباش از تو نمي‏نويسم...!

اين داستان کاملاً واقعي است


هرگاه خواستم برايت بنويسم نشد، انگار دوست داري يادت هم مثل خودت پنهان بماند. از اولين و آخرين باري که ديدمت بيست و شش سال مي‏گذرد؛ بيست و شش سال انتظار، بيست و شش سال چشم به راهي، بيست و شش سال اشک‏هاي پنهاني، بيست و شش سال دعاي مستجاب نشده.

نگران نباش از تو نمي‏نويسم...!

هرگاه خواستم برايت بنويسم نشد، انگار دوست داري يادت هم مثل خودت پنهان بماند.

از اولين و آخرين باري که ديدمت بيست و شش سال مي‏گذرد؛ بيست و شش سال انتظار،  بيست و شش سال چشم به راهي، بيست و شش سال اشک‏هاي پنهاني، بيست و شش سال دعاي مستجاب نشده. نگران نباش از تو نمي‏نويسم مي‏خواهم اين بار از خودم بنويسم؛ از شب‏هاي کودکي‏ام که به اميد بازگشتت گذشت و از شب‏هاي نوجواني‏ام که به انتظار گذشت و حال از شب‏هاي جواني‏ام... اما تو نيامدي.

کودکي‏ام شايد با تمام کودکي‏ها متفاوت باشد. هفت ساله بودم که با تو آشنا شدم و جالب است که فقط يک هفته با تو بودم و بعد گمت کردم. از همان زمان ياد گرفتم منتظر باشم؛ منتظر يک مسافر و در انتظار پايان يک مسافرت. در اين سال‏ها هر وقت مسافرت مي‏رفتم مي‏ترسيدم مسافر بيايد و من در سفر باشم و او پشت در بماند.

برادرم حسين جان، رنگ و بوي کودکي‏ام با تو عوض شد. براي تمام عروسک‏هاي دوران بچگي‏ام قصه تو را گفتم؛ از همان اولي که ديدمت تا روز آخر که رفتي. معناي مرخصي را نمي‏دانستم ولي مي‏دانستم که باعث مي‏شود من يک بار ديگر تو را ببينم. اما انتظار اين مرخصي تا پايان جنگ تا بلکه تا همين امروز طول کشيد.

اگر بيايي حتماً مي‏برمت راه‏آهن؛ همان جايي که اولين ديدار و آخرين ديدارمان بود. يادت هست سمت چپ در ورودي سالن اتاق بزرگي بود که پر بود از تخت‏هاي يک ‏دست؟ بعد فهميدم اتاق اورژانس موقت است براي مجروحين تا زمان انتقالشان به بيمارستان و تو آنجا منتظر ما بودي. عيد سال 63 بود و من و برادرم محمد هفت سالمان بود. کلاس اول ابتدايي بوديم و اولين سالي بود که تعطيلات نوروزي را تجربه مي‏کرديم و مامان مي‏خواست به عنوان اولين تعطيلات دوره تحصيل ما را ببرد پابوس آقا امام رضا(ع). دايي در راه‏آهن کار مي‏کرد و برايمان بليط تهيه کرده بود، سه تا بليط. اما نه اشتباه کردم چهار تا بليط تو هم بودي و ما تا آن لحظه نمي‏دانستيم جز مامان.

يک هفته با هم در مشهد بوديم. چقدر خوش گذشت. پارک وکيل ‏آباد يادت هست؟ به فيل بزرگي که انتهاي باغ‏وحش بود زرشک مي‏دادي. چقدر شاد بوديم. يادم هست که ديزي خيلي دوست داشتي. هر وقت مامان مي‏گفت غذا چي بخوريم؟ زود مي‏گفتي: ديزي

ساکت و آرام روي تخت نشسته بودي و بازي من و محمد را تماشا مي‏کردي. دايي ما را صدا زد و با اشاره گفت: «اسمش حسينه از امروز داداشتونه».

يک هفته با هم در مشهد بوديم. چقدر خوش گذشت. پارک وکيل‏آباد يادت هست؟ به فيل بزرگي که انتهاي باغ‏وحش بود زرشک مي‏دادي. چقدر شاد بوديم. يادم هست که ديزي خيلي دوست داشتي. هر وقت مامان مي‏گفت غذا چي بخوريم؟ زود مي‏گفتي: ديزي.

آن چند روزي که با هم بوديم حتي يک شب هم با ما نبودي؛ يا به ديدار خانواده شهدا مي‏رفتي و يا در خلوت حرم با امام راز و نيازي مي‏کردي. الان 26 سال از آن روزها و شب‏ها مي‏گذرد و من در حسرت يک ديدار ديگرم.

کاش مي‏دانستي انتظار يعني چه! کاش مي‏دانستي چشم به در دوختن يعني چه. چند سال پيش که به زيارت حضرت معصومه(س) رفته بودم دختر بچه‏اي را ديدم که دور حوض مي‏دويد و شادمانه فرياد مي‏کشيد: «داداش حسين اگه منو گرفتي» کاش بودي و مي‏ديدي که تمام وجودم در حسرت تو آب شد! کاش بودي و من هم مثل آن کودک از ته دل فرياد مي‏زدم داداش حسين! کاش مي‏دانستي خواهرت در حسرت حتي صدا زدنت چه مي‏کشد!

نگران نباش از تو نمي‏نويسم...!

بودنت را احساس مي‏کنم و مي‏دانم که هستي. وقتي برايت نامه مي‏نويسم هر چند بي‏جواب است و مقصد و مبدئي ندارد اما سبک مي‏شوم. حسين جان داستانت را براي چند نفر که گفتم بيشترشان مسخره کردند. يادم هست يکي از آنها گفت: «چند سال منتظر کسي هستي که عينيت ندارد؟» کاش بودي و جوابش را مي‏دادي! دوست دارم از تو براي همه بگويم اما آنقدر متعجبانه و گاه به تمسخر نگاهم مي‏کنند که پشيمان مي‏شوم. اصلاً آنقدر مقدسي که حيف است براي هر کسي از تو بگويم. درک تو ظرفيت مي‏خواهد.

حسين جان کودکي‏ام با تو تمام شد و نوجواني را آغاز کردم؛ با تو و در انتظار تو. مرداد 69 مي‏گفتند اسرا آزاد مي‏شوند. اميد داشتم در بين آنها باشي. با ورود آزادگان سراسر کشور اشتياق و شادي بود، بيشتر کوچه‏ها آذين بسته شده بودند. کوچه‏ها پر بود از ريسه‏هاي رنگي و پارچه نوشته‏هاي خير مقدم و من هر شب در خيالم برايت پارچه‏ها مي‏نوشتم و کوچه‏ها را آذين مي‏بستم. در آرزوي جستنت به استقبال آزادگان مي‏رفتم.

هنوز حرم امام خميني را فراموش نکرده‏ام. جمعيت زيادي براي استقبال از آزادگان آمده بودند. قرار بود تعدادي از آزادگان را براي زيارت حرم مطهر حضرت امام بياورند و من منتظرتر از همه. خوب به يادم هست از ضريح مطهر تا در ورودي شخصيت‏ها - که نزديک جايگاه بود - را طناب کشيده بودند. با آن قد کوتاهم ساعت‏ها کنار طناب ايستاده بودم و انتظار مي‏کشيدم. من ديگر آن دختر هفت ساله شيطون نبودم دختر 14 ساله بودم که معني انتظار را خوب مي‏فهميد.

در باز شد و من سرافرازاني را مي‏ديدم زردپوش و هر کدام به گونه‏اي جراحت ديده. از در ورودي تا کنار ضريح همه سينه‏خيز مي‏آمدند. حس کردم همه آنها را مي‏شناسم چون همه شبيه تو بودند. لذتي عجيب سراسر وجودم را گرفته بود. اما بعد که به خودم آمدم ديدم همه شبيه تو هستند ولي تو در ميان آنان نيستي و من در ميان اشک‏هاي بي‏قراري‏ام تو را جستجو مي‏کردم؛ تويي که حتي يک لحظه ديدنت را از من دريغ کردي و شب، باز با دستاني خالي ولي دلي اميدوار بازگشتم.

کاش مي‏دانستي انتظار يعني چه! کاش مي‏دانستي چشم به در دوختن يعني چه. چند سال پيش که به زيارت حضرت معصومه(س) رفته بودم دختر بچه‏اي را ديدم که دور حوض مي‏دويد و شادمانه فرياد مي‏کشيد: «داداش حسين اگه منو گرفتي» کاش بودي و مي‏ديدي که تمام وجودم در حسرت تو آب شد!

تقريباً سه سال دبيرستان را هر پنج‏شنبه يا جمعه صبح در قطعه شهداي بهشت زهرا بودم به اين اميد که عکس يادگاري‏ را که در قطار گرفته بوديم در حجله‏اي پيدا کنم. اين سه سال هم تمام شد و من حتي حجله‏اي هم از تو پيدا نکردم. من حتي اسم واقعي تو را نمي‏دانستم که بتوانم به ارگان‏هاي مربوطه مراجعه کنم. مي‏بيني حسين جان دستم را حسابي خالي گذاشتي و رفتي؟ نه اسمي و عکسي فقط نام حسين برايم ماند.

مامان مي‏گفت: بعد از آنکه از دين مسيح به اسلام روي آوردي اين نام را براي خودت برگزيدي. برادر عزيزم حسين جان من با يک نام کجا بروم و سراغت را از که گيرم؟ نمي‏خواهم بگويم بي‏معرفتي اما تو گفتي با اولين مرخصي مي‏آيي. مامان مي‏گفت قرار بود به محض برگشتت نام زيبايت را در شناسنامه‏شان وارد کنند؛ زير اسم من و محمد. داداش، مامان هنوز منتظر است تا بيايي. هنوز شناسنامه مامان بازمانده تا با خط زيبا اسم آخرين فرزند خانواده در آن ثبت شود. کاش مي‏دانستم چرا تو به مرخصي نيامدي؟

راستي عکسي که در قطار گرفتيم خوب افتاده بود؟ من کفش‏هاي قرمز پاشنه‏دار پوشيده بودم، تو لباس‏هاي من و محمد را توي راهروي قطار مرتب کردي، دوربين پايه‏دارت را تنظيم کردي و بعد سريع بين من و محمد روي زانوهايت نشستي، آخه ما خيلي قدمان کوتاه بود. بعد دستانت را دورگردن ما حلقه کردي. اين عکس را خوب به‏ياد دارم؛ هر چند هيچ‏ وقت اين عکس‏ها را نديدم.

دوره نوجواني هم سپري شد. حالا آنقدر بزرگ شده‏ام که سرکار بروم و به قول بزرگترها گليم خودم را از آب بيرون بکشم. حالا ديگر شايد بتوانم بي‏معرفت خطابت کنم. برادري که حتي در عروسي خواهر کوچکش حضور نداشته باشد بي ‏معرفت نيست؟ من حتي در آن لباس سفيد هم به يادت بودم و يکي از دعاهايم ديدن تو بود يعني حتي براي عروسي من هم نتوانستي يک روز مرخصي بگيري؟!

کودکي‏ام شايد با تمام کودکي‏ها متفاوت باشد. هفت ساله بودم که با تو آشنا شدم و جالب است که فقط يک هفته با تو بودم و بعد گمت کردم. از همان زمان ياد گرفتم منتظر باشم؛ منتظر يک مسافر و در انتظار پايان يک مسافرت. در اين سال‏ها هر وقت مسافرت مي‏رفتم مي‏ترسيدم مسافر بيايد و من در سفر باشم و او پشت در بماند.

داداش حسين به من بگو کجايي؟ نه در ميان آزادگان بودي و نه در بين شهدا. نمي‏دانم در خلوت شبانه‏ات با امام رضا(ع) چه گفتي که اين ‏جور غريب و ناپيدايي...

برادر عزيزم حسين جان، آخرين تصويري که از تو در ذهن دارم مربوط به روزي است که قطار ايستاد و ما از مشهد به تهران رسيديم. قطاري که کنار ما بود پر بود از رزمنده. تو از قطار ما پياده شدي و سوار قطار بعدي شدي و من گريه مي‏کردم. يادت هست؟ و تو مي‏گفتي برمي‏گردم. خانمي نقل روي سر شما مي‏ريخت لباس خاکي به تن داشتي سوار قطار که شدي گريه من بيشتر شد و برايم از کنار پنجره دست تکان مي‏دادي. قطار راه افتاد تو رفتي که برگردي؛ با اولين مرخصي.

کاش تو هم بيايي....

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

سه شنبه 22 شهریور 1390  7:02 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها