0

قصه هاي زندگي (14)

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

قصه هاي زندگي (14)

مهدي احمدپور
چي بود... چي شد؟
امشب سال هاي دور
امشب آبگوشت خورونه
مهمون عمه خانوميم!
آقاجون، نن جون، عمو و دايي و عمه و خاله و پسرعمو، پسردايي، دختردايي، پسرعمه، دخترعمه، پسرخاله، دخترخاله و اوف... همه جمعند واي خسته شدم! ما همه توي يك خونه تو در تو، كنار هم زندگي مي كنيم فقط كافيه بوي آبگوشت راه بيفته... همه از اتاقهاشون مي ريزن بيرون...!
بزرگ ترها دور سماور زغالي جمع مي شن و بچه ها توي حياط هياهو راه مي اندازن. حياط مي شه كاروانسرا!
امشب نه چندان دور
امشب كباب خورونه!
بابا ولخرجي كرده!
قرار شده يه امشب رو مامان دست به سياه و سفيد نزنه!
ما يه خانواده چهارنفره هستيم كه در كنار هم خيلي شاد و خوشحاليم.
من و خواهرم از گشنگي داريم هلاك مي شيم. كنار سفره به حالت آماده باش نشستيم، تا بابايي تشريف فرما بشن!
بوي كباب و ريحون... آخ جون آخ جون آخ جون!
امشب آينده اي نه چندان دور
امشب هم از غذا خبري نيست!
تلفن پيتزافروشيه كجاست؟
آخرين باري كه دستپخت مامانو خوردم، سه ماه پيش بود!
وقتي برگشتم خونه، بوي قورمه سبزي، هوش از كلم برده بود.
بايد تقويمو نگاه كنم، برنامه هامو چك كنم، وقتمو تنظيم كنم، شايد بشه سه چهارماه ديگه، بازم يه سري به پدر ومادرم بزنم!
اي واي، راستي ديشب پيتزا خوردم، پريشب همبرگر، پس پريشب سوخاري...!
امشب بهتره يه غذاي جديد بخورم. نون و كالباس با اسنك و چيپس و نوشابه قوطي و..
اوه... چه شود؟!

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

سه شنبه 15 شهریور 1390  1:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها