0

سوغات جنوب

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

سوغات جنوب

اين سطور؛ در حقيقت گزيده اي از مجموعه گپ و گفت هايي است كه در طول سفر هفت روزه جمعي از خبرنگاران كه به دعوت نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي به مناطق جنوبي سفر كرده بودند؛ با سرهنگ اسماعيلي صورت گرفته است. سرهنگ عليرضا اسماعيلي؛ سرهنگ تمام جمعي ركن سوم لشگر 92 نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران. سؤال هايي كه گه گاه سرهنگ را به سال هاي بسيار دور مي برد و... البته رضايت او از اين سؤال ها و گذران لحظاتي پر از تب و تاب دانستن. سؤالاتي كه نه تنها او را رنجيده نكرده؛ بلكه مجالي بوده براي مكتوب شدن قسمتي از خاطرات شفاهي يك افسر پدافندي.
¤ ¤ ¤
صاحب تيپ!
در عمليات بيت المقدس؛ تيپ هاي مختلفي از سپاه حضور داشتند؛ مثل تيپ المهدي. ما كه در يگان عمل كننده ارتش خدمت مي كرديم، رفيقي داشتيم به نام ستوان يار مصطفي زاده كه در واقع سرپرست موتوري گردان هم محسوب مي شد. غنيمت هايي كه در عمليات بيت المقدس نصيب نيروهاي ما شد؛ از حد تصور خارج بود. به عنوان مثال در اين عمليات بود كه حتي هليكوپتر سالم هم به غنيمت گرفته شد. به عبارت ديگر، دشمن حتي فرصت پراندن آنها يا از بين بردن اين ادوات را پيدا نكرده بود. هر گردان و تيپ، يك مشخصه خاص روي ادوات غنيمتي خود مي گذاشتند تا بعد از اتمام عمليات، آنها را به عقبه خود منتقل كنند. اين ستوان يار ما هم هر ماشين و وسيله اي كه غنيمت مي گرفت؛ به عنوان علامت مشخصه روي آنها مي نوشت: تيپ المصطفي!
گذشت تا اين كه بعد از جنگ در يكي از نشريات خواندم:
در عمليات ظفرمندانه بيت المقدس، يگان هاي مختلفي از سپاه نيز شركت داشتند، مانند تيپ المهدي، تيپ المصطفي! بعد از آن، هر وقت مصطفي زاده را مي ديديم به خنده به او مي گفتيم: صاحب تيپ هم شدي مصطفي زاده!
ما نمك گير آيت الله بروجردي هستيم...
پدربزرگ من اوايل ازدواج، از روستاي خودشان به بروجرد نقل مكان مي كنند، ولي دست به هر كاري كه مي زدند، متأسفانه نمي گرفت. بعد از مدتي به اين نتيجه مي رسند كه به محضر آيت الله بروجردي مشرف شوند و به واسطه سيادت و تقواي ايشان از ايشان پولي را به عنوان قرض بگيرند تا كسب آنها به رونق بيفتد.
وقتي به در منزل آقا رسيدند؛ خادم ايشان دم در آمد و به او مي گويند كه با آقا كار داريم. خادم، پدربزرگم را به داخل راهنمايي مي كند. به بيروني منزل كه مي رسند، آيت الله بروجردي را مي بينند كه در يك هشتي نشسته اند و يك پرده پارچه اي هم آويزان است. بعد از اين كه داخل اتاق شدند و سلام عليك كردند؛ همان دم در، روي يك فرش كوچك كه معمولا جلوي در پهن مي كنند مي نشينند. قبل از آن كه حرفي بزنند و چيزي بگويند؛ آقاي بروجردي به پدربزرگم مي گويند:
اون چيزي كه لازم داري زير همين فرشي است كه روي آن نشستي. ببر و هر وقت كه كارتان راه افتاد و كاسبي شما گرفت و داشتي؛ بيار و همان جا بگذار.
پدربزرگم نگاهي از سر تعجب و تحير مي كند و با خودش مي گويد كه ايشان با ما نيستند؛ آخه ما كه هنوز حرفي نزديم! آقا نگاه تندي به پدرم مي كند تا پدرم به خودش بيايد، مي گويند: مگه تو مشكل قرض نداشتي؟ خب بردار و ببر ديگه! وقتي كارت راه افتاد؛ بيار بذار سر جايش!
پدربزرگ تعريف مي كرد كه من آن زمان، قصد كرده بودم كه 200 تومان از ايشان پول قرض بگيرم. وقتي كه فرش را بالا زدم، ديدم دقيقاً 200تومان پول آن زير هست! من آن پول را برداشتم ولي ديگر دهنم قفل شده بود. فقط اين اندازه توانستم حرف بزنم كه بگويم: آقا تشكر و خداحافظ!
آيت الله بروجردي هم با عطوفت خداحافظي مي كند و درحين بدرقه مي گويد: يك مقدار هم در نمازهايت بيشتر دقت كن! از آن زمان به بعد پدربزرگم، خيلي به نمازهايش تقيد خاصي نشان مي دهند و نه تنها سعي مي كرد همه را در اول وقت بخواند، بلكه روي قرائت و خوب نماز خواندن هم خيلي دقت مي كرد.
گذشت و كسب و كار خانواده رونق گرفت و سر شش ماه به سود افتاد و آن قرض را كنار گذاشتند. ولي وسوسه دامن پدربزرگ را مي گيرد و با خودش مي گويد: حالا كه اين پول هست، دير نمي شود براي برگشتش؛ مي توانم با آن كار را گسترش بدهم و رونق بيشتري به كسب بدهم.
خلاصه شب مي شود و پدربزرگ در عالم خواب؛ سيدي را مي بيند كه جلو مي آيد و يك پس گردني به او مي زند و مي گويد: آن منقلي كه به تو داديم با آن كباب درست كني؛ كباب هايش را كه خوردي! خوب ما هم آن منقل را لازم داريم؛ چرا نمي آيي پس بدهي؟
وقتي بيدار مي شوند آن خواب را براي مادربزرگم تعريف مي كند. ايشان مي گويند: آن پولي كه از آيت الله بروجردي گرفتي را چرا پس ندادي؟ تو آن پول را قرض گرفته بودي، پولشان را لازم دارند؛ همين فردا برو پس بده.
فرداي آن روز، پدربزرگم مي روند منزل آيت الله بروجردي. آقا جواب ايشان را كمي با تكدر خاطر مي دهند. پدربزرگم كه مي فهمد آقا از ايشان مكدر شده؛ عذرخواهي مي كند و دوباره بدون اين كه داخل اتاق شود؛ پول را زير همان فرشي كه از زير آن پول را برداشته بود مي گذارد و برمي گردد.
سنگر يا جولانگاه موشها!
خاطرم هست زمان جنگ، به قدري هوا گرم بود كه ظهر نمي شد زير آفتاب ايستاد. هوا از 50درجه هم گاهي بالاتر مي رفت. اتفاقاً سنگرهاي ما پر از موش هم بود! چون براي خنك شدن، سنگر را بيشتر گود مي كرديم، و اين خنكي را حتي موش ها هم فهميده بودند! هر كاري مي كرديم كه از دست اين جانور مزاحم خلاص شيم؛ نمي شد. تله گذاشتيم، مرگ موش گوشه و كنار مي ريختيم؛ سم مي ريختيم داخل بعضي غذا و كنار مي گذاشتيم تا بخورند و خلاصه اوضاع بدتر مي شد كه بهتر نمي شد! چون تازه وقتي هم كه موش ها مي مردند، داخل سنگر مي مردند و بوي تعفن آنها، همه جا را برمي داشت. فضله هايشان يك طرف، خودشان يك طرف و بوي لاشه هاي مرده آنها هم قوز بالاي قوز! تا اينكه تصميم گرفتيم از شهر يك گربه بياوريم تا اين موش هاي مزاحم را نا بود كند. چند روز اول، خبري از اين موشها نبود تا اين كه بعد از مدتي ديديم نه تنها دوستان موذي ما، درحال جولان هستند؛ بلكه باز هم بوي لاشه مي آيد! يك بار گربه را زيرنظر گرفتم ببينم چه كار مي كند؛ ديدم از سنگر بيرون رفت و يك موش را شكار كرد و دست آخر طعمه خودش را داخل سنگر آورد و خورد . خيلي حرصم گرفت؛ آخه قرار بود كه ما از دست لاشه موش هاي سنگر خلاص شويم؛ نه اين كه لاشه موشهاي صحرايي بيرون سنگر هم به داخل منتقل شود! گربه را گرفتم و بعد از اين كه كلي دعوايش كردم يك طناب به گردنش انداختم و بيرون سنگر بستم تا ادب شود تا لااقل موش هايي كه بيرون مي گيرد، همان جا بخورد. بعد از نيم ساعت صداي ميوميوي گربه بلند شد، خواستم بروم ببينم چه خبر است؛ اما كاري پيش آمد، بعد از يك ربع، سراغ گربه رفتم تا اوضاع و احوالش را رصد كنم و ببينم تنبيه مؤثر بوده يا نه. گربه بي نوا را كه ديدم؛ خشكم زد. بيچاره از شدت گرمازدگي مرده بود. فكر كنيد... جانور حتي يك ساعت هم زير آفتاب نبود؛ اما دوام نياورد...
حالا تصور كنيد كه نيروهاي ما در آن گرماي جان فرسا، ساعت ها راه مي رفتند و گاهي حتي آب هم به همراه نداشتند من طعم تشنگي در زمان جنگ را چشيدم. طاقت انسان طاق مي شود.

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

دوشنبه 14 شهریور 1390  5:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها