0

قصه هاي زندگي (13)

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

قصه هاي زندگي (13)

پدر من بازاريه

مهدي احمدپور
وقتي آقا معلم از بچه ها شغل پدراشونو مي پرسيد، من گفتم: پدر من بازاريه!
چشماي همه گرد شده بود. همه با حسودي به من نگاه مي كردن...
و من با افتخار، سينمو سپر كردم و دوباره گفتم: آقا اجازه! پدر ما بازاريه... توي بازار سرشناسه، همه مي شناسنش...!
زيرچشمي به بچه ها نگاه كردم. انگار با زبون بي زبوني مي گفتن: اي كاش ما جاي تو بوديم! كاش پدر ما هم بازاري بود.
آقا معلم با لبخندي از من پرسيد: حالا پدرت توي بازار چه كارس؟ توي كار لوازم صوتيه يا توي كار لوازم خانگيه؟ توي كار لوازم ماشينه يا توي كار بلورجاته؟
گفتم: بستگي به بازار داره. پدرم توي همه اين كارها هست. همه كاري مي كنه! من بابامو خيلي دوست دارم.
شب ها كه خسته و كوفته مياد خونه، شونه هاشو با پماد مي مالم. با پاهام مي رم روي كولش و مشت و مالش مي دم...! وقتي خستگيش در مي ره، منو مي بوسه و مي گه: پير شي بابا، خستگيم در رفت.
وقتي به بچه ها نگاه كردم، حسرتو توي چشماشون مي ديدم. عجب كيفي داشت. توي خيال خودم بودم كه آقا معلم با تعجب پرسيد: بابات مگه كارگر نداره؟ خوب بهتره كارها رو بده كارگرا انجام بدن.
گفتم: كارگر؟ بابام خودش كارگره! اين قدر روي كولش بار اينور و اونور مي بره كه از كت و كول مي افته...!
آقا معلم با تعجب به من خيره شده بود و نمي دونست چي بگه...!
ولي من افتخار مي كنم كه چنين پدر زحمتكشي دارم.
بله... پدر من بازاريه.

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

سه شنبه 8 شهریور 1390  2:18 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها