بیوگرافی مهدی نقوی :
مهدی نقوی متولد سال 1357 هستم و ازسال 75 بطور جدی به سرودن شعر روی آوردم .فوق ديپلم نقشه كشي صنعتي هستم و دانشجوي كارشناسي تكنولوژي طراحي و نقشه كشي.
من کتاب شعری دارم با عنوان خاکستر عشق که هنوز نتونستم اون را به چاپ برسونم.
برای تماس با من میتونید به
meh765@gmail. com
ايميل بزنيد.یا ID من meh765 را در ياهو ADD كنيد.
ضمنا من به تازگي تصميم گرفتم كه شعرهامو روي اينترنت منتشركنم چون به علت مسايل مالي نتونستم كتابم را چاپ كنم.اگه قرارشد شعرهامو منتشر كنيد دوستان ميتونند به آدرس وبلاگ من برن و شعرهاي بيشتر را در اونجا بخونن شايد كسي پيدا بشه كه راه حلي براي چاپ كتابم ارائه بده.
وبلاگ من به اسم "خيال تازه" و آدرس اون هم
http://www.khialeta zeh.blogfa. com
هستش.
پر از حس پرواز باشيد و لبريز از ترانه
اشعار مهدی نقوی:
لازم به ذکر که این دوست عزیزمون اشعار زیادی رو ارسال کردند که با توجه به محدودیت های مجله فقط گلچینی از این اشعار برای شما انتخاب شده برای خواندن اشعار بیشتر به وبلاگ این دوست با ذوق مارشالی سر بزنید
شعر دفتر خاطره هاي من
دفتر خاطره هایم را من
مي زدايم ز غبار ايام
تابه يادم آيد
روزهاي غم وغصه، ماتم
روزهاي غزل و باده و جام
صفحه اول آن
دوره كودكي ام
موسم پاكي روح
دورة ترس پر از ابهامم
از هيولا،لولو
قصه هاي شيرين
قصه يك صياد،قصه يك آهو
فصل زيبائيها
آرزوهاي قشنگ
دورة شاديها
فصل بازي با سنگ
***
صفحة بعد از آن
پر ز شادي و سرور
موسم شمع وگل و پروانه
روزهاي جواني وشعف
وقت طغيان غرور
عهد آغاز بلوغ
وشكوفاشدن غنچه عشق
دلبا ختن هاي عجيب
يا گرفتار شدن در چنگ
سِحر چشم سيه دختركي پاك ونجيب
***
اما،صفحة بعد
بهترين صفحه اين دفتر ذهن
اولين لحظه برخورد ميان من وتو
لحظه اي رويايي
وبراي منِ بي ياور و دوست
نقطة آخر اين تنهايي
ياد آنروز بخير
كه گلي سرخ به تو بخشيدم
وچه رويايي بود
ديدن يك گل سرخ
اندرآغوش گلي زيبا تر
ياد ايام خوش رفته بخير
توخداوند دلم بودي ومن
بنده اي پراحساس
وميان من وتو
يك جهان عشق به پاكيزگي يك گل ياس
صفحات بعدي
همه،پاكيزه وبكر
پاك همچون برف
خالي از يك كلمه يا يك حرف
روزگاري شايد
در دل اين صفحات
نقشي از دورة پيري بزنند
كه من اين سبزْ درخت
شده ام بي برو برگ
قامتم تا خورده
از هجوم سرما
يا كه از بارش باران وتگرگ
***
صفحه آخر اين دفتر افكار و خيال
صفحة دل كندن
صفحه اي تكراري
در ميان همه مخلوقات
صفحه پوچ شدن در هستي
دست شدن زحيات
انتهاي غم واندوه، ويا سرمستي
موعد بوسة خاك
به تن بي جانم
موعد حركت من
به مكاني بي نور
به سراشيبي پر وحشت گور
***
وتو اي بي همتا !
دفترم را ديدي
خاطراتم را تو
جملگي فهميدي
وكنون يك خواهش
كه اگر يك روزي
به گلستان رفتي
وميان گلها
يك شقايق ديدي
قدمي سويش نه
به كنارش بنشين
بوسه اي زن به دل سوخته اش
بوسه اي با هدف بوسه به رخسارة من
كه دليلش اين است:
دل من نيز چو او
زغمت سوخته بود.
*********
شعر او روزی می آید
او روزي ميآيد
با دستهايي خالي از عاطفه
و چشماني كه در عمقشان محبت به گِل نشسته است
او روزي مي آيد
تا مرا در مرگ شقايقها
از اشك لبريز كند
شايد كه در پشت پردههاي اشك
نفرتها گنگ و نامفهوم شوند
صورت پر خراش آجرهاي خانه مان تا آنوقت
چونان آئينه شده است
و هستة سيبي كه كاشته بودم
حتما درختي بزرگ !
روزي كه او ميآيد
زمين ميتابد، و خورشيد را گرم ميكند !
ستارهها به ماه فخر ميفروشند !
بلبلان به كلاغان حسادت ميكنند !
و شبنمها با گل دست و رو ميشويند !
او روزي ميآيد
كه هرگز آن روز نميآيد
ولي نه !
كسي چه ميداند ؟ !
شايد يك روز پيدايش شود
شايد بيايد وقتي كه
پروانهها، شمعها را ميكُشند
و از عذاب وجدان خود را
با تار عنكبوت دار ميزنند
شايد بيايد وقتي كه
خارهاي بيابان با هم
آخرين سرود زندگيام را زمزمه مي كنند
و كويرهاي تشنه برايم اشك ميريزند
آري ! او يك روز ميآيد
اما
ديگر خيلي دير است!!!
*********
شعر قلعه ماتم
زار بايد زد ز دست اين غم شوم گريبان گير
كه پي در پي چو ماري ميخزد از رخنهگاه ذهن بر جانم
ز دست اين چنين ماري هراس انگيز، بيم افزا
مفري نيست، راهي نيست
به جز آغوش گرم و پر ز مهر مرگ و نابودي
دريغا ! جانپناهي نيست
غم است و جان و يك دريا سكوت و غصه و ماتم
و من حيران ميان قلعهاي با صد هزاران راه بي انجام
ميان قلعهاي
هر خشت او از غم
و سقفش درد جان آتش زني از بيوفايي ، نا جوانمردي
و پيرامونش از انبوه بي پايان ياس و نا اميدي
كدامين راه را بايد بپيمايم
كه جان را وارهم زين دخمة لبريز بيم و پر ز نفرت !؟
كدامين قدرت افسانهاي بايدرهايم سازد از گرداب اندام پليد افعي ماتم ؟
پياپي مشت ميكوبم به در چون پتك بر سندان
دريغا ! بس عبث كاري است اين كوشش
كه هرگز ره ندارد آهنين ميخي به قلب سنگي از خارا
به كنجي مينشينم نا اميد از ره گشودن
در سكوت محض و تاريكي
به پيش ديدگانم خيرهام بروي ديوار مقابل
نقش ميبندد تمام خاطرات شوم بدبختي
كه من سهراب وش
در زير دستان پر از نيرنگ رستم
مرگ مينوشم
چرا بايد نشيند بوسه خنجر به پشتت با دو دست آن كسي كاو را به ظاهر دوست ميخواني؟
چرا هر نارفيقي با نقابي كاغذين چون دوست مي گردد !؟
مجالي نيست پس اينك
سخن كوتاه ميبايد
كه از هر سو به سويم حمله مي آرند خنجرها
كه در اين سان لجن آلود دنيايي
مكاني از براي شرح و تفسير حقايق نيست
و من، در اين دژ سرد و نمور از غصه و ماتم
به دل ياد تو را خورشيد سان دوست ميدارم
تو گرمي بخش جاني اندرين سردابة خاموش و وحشت زا
تو با اكسير چشمانت، تن مس گونهام را از طلا لبريز ميسازي
درون اين چنين برجي ز غم لبريز
و در چنگال ماري تا بدين پايه هراس انگيز
تو ميبايد مرا از هفت خان غصهها سالم به در آري
اگر همچون دگر گرگان اين صحراي تنهايي
تو هم خواهي
جماعت را شوي همرنگ
اگر چه بي وفايي را به چشم ديده و عقل بشر اوجي نميباشد
وليكن فاش ميگويم
اگر آيد چنان روزي
تو را بايد بگويم كه
رسيدي تا به اوج بي و فايي
بيا گر همچنان با مهرباني آشنا هستي
مرا از قلعة وهم و خيالاتم به بيرون كش
كه تا روز از نو و روزي ز نو
صد بار چون ايام بگذشته
به پيش قلب سرشار از وفايت
جان فدا سازم.
*********
شعر راز چشم مست تو
روز ها در گوشة تاريك و خاموش اتاق
در فضايي پُر ز عطر خاطره
خيره مي ماند نگاهم بر دل ديوارها
مي شوم بر اسب رؤياها سوار
مي روم تا دورها
تا شهر عشق
تا فراز قلة پندارها
مي روم تا بي نهايت هاي دور
تا ميان كوچه باغ عاطفه
مي روم در طول دهليز زمان سوي عقب
مي روم تا نقطه ا ي با نام خوب «آشنايي»
آري !آري ،آشنايي
لحظة پيوند پاك بين قلب عاشق من
با دل سرشار از عشق واميدت
لحظه اي همواره سبز
در كوير خاطرات
لحظة لبريز ابهامي كه چشم مست تو
با نگاه خود مرا تسخير كرد
وز شراب سرخ وآتشناك عشق
قلب پرسوز وعطشناك مرا
همچنان ساقي سر مست غزل ها سير كرد
كاش مي شد تا كه با افسون وسحر
پرده از اسرار چشمت برگرفت
خود بگو اي مهربان !
با كدامين واژه مي بايد كه چشمت را سرود؟
با ستاره يا كه ماه؟
يا كه شايد هم نسيم ؟
پر زمهر وسادگي
پاك ومعصوم از گناه
يا كه با در ياچه اي پاك و زلال ؟
مملؤ از موج صداقت،موج عشق
با بسي نيلوفر پاك نجابت روي آن
استوار و بي زوال
آري! اي روح غزل !
واژه را ياراي شرح چشم پر راز تو نيست
ونمي دانم هنوز
كه دراعماق پر ازاسرار چشمان تو چيست؟
چشم تو هر آنچه هست
روزهاي من پياپي با خيال و ياد او سر مي شود
وكنون هم كه من اين الفاظ را
مي نويسم روي كاغذ پاره ها
شب كشيده پرده بر رخسار مهر
تا بگويد اوبه من با ظلمتش
روز ديگر از قطار روزهايم رو به آخر مي شود
مي روم همچون دگر شبهاي خود
رو به سوي بسترم
تاكه شايدبار ديگر نقش چشمان ترا
در ميان سرزمين خوابها رؤيت كنم
تا درون عالم خواب وخيال
بار ديگر از تو من خواهش كنم
خواهشي كوچك ولي در عرصة معنا ،بزرگ
«تا فلك در گردش است و قلبهامان در تپش
چشم پر سحر خودت را هرگز
به رخ عاشقم اي دوست ! مبند.»
*********
تقديم به تمام عاشقاني كه غمشان بهانه اي ميشود براي ابرهاي آسمان
شعر بهانه ابر
ز بس ز ديدگــــان من گهـــر روانه ميشود
دل سياه سنگ هم ، پـــر از جــوانه ميشود
ببين ابهت مرا ، كـــه در فـــــــراق روي تو
براي ابــــر آسمان ، غمم بهانــــه ميشود
نــواي اشك و آه من ، ميان جمع بي كسي
بسي فـــراتر از غزل ، چنان ترانــــه ميشود
به روي لوح جان من ، نشسته طرح يـــاد تو
ببين كه با تو بــزم من چه شاعرانه ميشود
مخـــــواه ننگ هرزگي فتد به دامنم ، بيـــا
كه زلف من به دست باد هرزه شانه ميشود
بيــــا به خلوت شبم ، كه در پناه نــــام تو
حيات من چـــو عمــر خضر جاودانه ميشود
*********
بازم از دوست عزیزمون جناب نقوی صمیمانه تشکر می کنم امیدوارم هموارهدر تمامی مراحل زندگیشون موفق و پیروز باشند برای تماس با من از طریق آدرس های زیر اقدام کنید