آرزوهاي برباد رفته...
نوجواني و جواني ام همراه شد با اوج تهاجم فرهنگي در كشور، بيشتر وقتم را صرف تماشاي فيلم هاي هاليوودي مي كردم. تا به خودم آمدم ديدم كه غرق در خيالات اين فيلم ها شدم. ديگر فيلم هاي تلويزيون برايم كافي نبود و از كلوب هم فيلم هاي جديد خارجي را مي گرفتم. بيشتر هنرپيشه هاي هاليوود را مي شناختم و اخبارشان را دنبال مي كردم. تمام فكر و ذهنم آنها شده بودند. به نوشتن و هنر علاقه داشتم و تحت تاثير فيلم هاي هاليوودي هم كه دم از رسيدن يك شبه يك جوان به تمام روياهايش مي زد، به ذهنم رسيد كه نويسنده مشهوري در خارج كشور بشوم و از همان زمان روياهايم شروع شد. اما حالا ديگر وقت كنكور دادن و رفتن به دانشگاه شده بود. چند باري در كنكور دانشگاه هاي مختلف شركت كردم اما هنوز روياي خارج رفتن و نويسنده مشهور شدن را در ذهنم نگه داشته بودم. وقتي ديدم كه در دانشگاه هم قبول نشدم، تصميم گرفتم كه كنكور دادن را رها كرده و فكر تحصيل در خارج و مشهور شدن را در ذهنم بپرورانم. با همين رويا شروع به رفتن به موسسات مختلف اعزام دانشجو به خارج را كردم. از اين موسسه به آن موسسه، تحقيق در مورد اين كشور و آن كشور. در اين بين هم از ياد گرفتن زبان هاي خارجي گرفته تا حضور در انواع كلاس هاي زبان و گوش دادن انواع موسيقي هاي غربي و به كار بردن انواع اصطلاحات انگليسي در ميان جملاتم و خلاصه چت كردن با خارجي ها از طريق اينترنت و...و همه اينها انگيزه ام را براي رفتن به آن طرف و رسيدن به آرزوهايم بيشتر مي كرد. تا چشم باز كردم ديدم سالهاي زيادي از عمرم گذشته است و نه تنها تمام نوجواني ام را از دست داده ام بلكه بخشي از جواني ام هم از دست رفته آن هم بدون اينكه هيچ كار مفيدي انجام داده باشم. حالا نه توانسته بودم به خارج بروم و در آنجا به روياهايم برسم نه در كشور خودم كسي بودم. نه درس خوانده بودم نه به دانشگاه رفته بودم، نه شغلي داشتم و نه حتي توانسته بودم در كشور خودم هم به كار مورد علاقه ام يعني نويسنده شدن برسم. حالا فهميده بودم كه من در خيالات بودم. آرزوهايم را بر باد رفته مي ديدم. هيچ كس و هيچ جا مرا نمي خواست، هيچ كس به يك ديپلمه كار نمي داد. بچه هاي كوچك تر از من ليسانس داشتند اما من با وجود سن بالايم فقط يك ديپلم داشتم. هيچ فن و حرفه اي بلد نبودم. خانواده ام هم حاضر نبودند به من سرمايه اي بدهد. حالا من بودم و يك دنيا آرزوي از دست رفته به قول شاعر«روبروم سراب پشت سر خراب» نه آينده اي داشتم و نه آينده خوبي را در جلويم مي ديدم. مي گويند هيچ وقت دير نيست اما براي من ديگر خيلي دير شده بود. ديگر چيزي نمي خواستم، همه آينده ام را در رفتن به خارج مي ديدم ديگر اينجا چيزي نداشتم. به خودم مي گفتم اگر من از اين كشور بروم كسي دلش براي من تنگ نمي شود و هيچ اتفاقي براي كشورم نمي افتد، من كه نخبه نيستم كه كشورم نيازي به من داشته باشد. وقتي ديدم كه به اين راحتي ها نمي توانم به خارج بروم و شايد زمان زيادي طول بكشد، افسرده شدم. ديگر دلم
نمي خواست در اينجا كاري كنم، روزها و ساعت هايم را بيهوده مي گذراندم به اميد رفتن. خارج رفتن همه دنيايم شده بود. ترس برم داشت وقتي حس كردم كه نكند خارج رفتن آخرتم هم بشود... من تنهاي تنها رها شده بودم. نمي دانستم چه كسي را سرزنش كنم... گاهي خودم را سرزنش
مي كردم گاهي و گاهي ديگري را. نمي گويم كه كاملا سقوط كردم اما مي توانم بگويم كه هنوز معلق بين زمين و آسمانم. مگر من چه مي خواستم، مي خواستم قهرمان زندگي ديگران شوم اما حتي قهرمان زندگي خودم هم نشدم. شايد اگر كنكور قبول مي شدم يا اگر يكي از مجله هايي كه داستان ها و شعرهايم را برايشان فرستادم مرا مي پذيرفت يا حتي كسي من و آرزوهايم را در مي يافت و در اين راه ، درست راهنمايي ام مي كرد حالا اسير ساخت خانه آرزوهايم در خارج از كشور نمي شدم. شايد هم، نمي دانم...