من دو شباهت مي يابم بين شعر امروز كشورمان و شعر فارسي يك دوره دويست ساله بسيار مهم و برجسته، يعني دوره رواج و شكوفائي سبك هندي؛ كه از اواسط قرن دهم تا اواسط قرن دوازدهم، شعر سبك هندي رواج داشته و گسترش پيدا كرده و اوج گرفته...يك خصوصيت در اين دويست سال، كميت شاعر است...تعداد شاعري كه امروز در كشور ما هست، در هيچ دوره اي - حالا آن دوره كه خود ما بوديم و ديديم و با شعرا هم مرتبط بوديم، و همچنين آنچه كه از گذشته شنيديم - سابقه ندارد. امروز تعداد شاعران ما در كشور، از لحاظ كميت، شبيه همان دوره دويست ساله است. البته اين به بركت انقلاب است...شباهت دوم بين اين دوره و آن دوره دويست ساله، نوآوري در مضمون است. در هيچ دوره ديگري اين جور سابقه ندارد كه اين همه مضامين نو و حرفهاي تازه در شعر راه پيدا كند؛ كه وقتي مضمون نو آمد، به تبع وجود مضمون نو، تركيب نو هم مي آيد.
¤
ما هنوز چشم به راه رسيدن «صائب»ها و «محمدجان قدسي»ها و «نظيري»ها هستيم. من نمي خواهم مبالغه كرده باشم. اينجور نيست كه ما بگوييم حالا چون دوره خودمان را با آن دوره تشبيه مي كنيم، پس امروز ما صائب داريم، يا كليم داريم، يا نظيري داريم، يا طالب آملي داريم، يا محمدقلي سليم تهراني داريم؛ نه، انصافاً هنوز كار دارد تا اينكه شعراي ما به آن رتبه عالي ممتاز كم نظير شعري كساني كه اسم آوردم و ديگراني كه الي ماشاءاللّه زيادند، برسند.
¤
شعرهائي كه امشب من شنفتم، اغلب خيلي خوب بود؛ اما بدانيد «خيلي خوب» به معناي «تمام خوب» نيست. «خيلي خوب» ممكن است يك دهم «تمام خوب» باشد؛ آن نه دهم ديگر جلوي روي شماست؛ يعني توقف نكنيد. اشكال كار در همه كساني كه در يك راهي از خودشان شكوفائي نشان مي دهند، اين است كه خيال مي كنند اين پايان راه است. فرض بفرماييد يك كسي آواز قشنگي مي خواند، مي گوييم به به، خيلي عالي بود؛ او را تحسين مي كنيم. او اگر خيال كرد كه ديگر بهتر از اين نمي شود آواز خواند، قطعاً توقف و بلافاصله بعد از توقف، سقوط و تنزل خواهد داشت. او بايد بداند از اين بهتر هم مي شود خواند. در همه رشته ها همين جور است. در همه كارهائي كه ما ديديم، همين جور است. احساس به منزل رسيدن، خستگي آفرين و ركودآفرين است. شما هنوز به منزل نرسيده ايد. خيلي خوب پيش رفتيد، خيلي خوبيد؛ اما همين طور كه عرض كرديم، گاهي «خيلي خوب» يعني يك دهم «تمام خوب»؛ آن نه دهم ديگر را بايستي پيدا كنيد؛ تلاش كنيد، كار كنيد، زحمت بكشيد و پيش برويد.
¤
امروز شما چه بخواهيد، چه نخواهيد، چه خودتان بدانيد، چه ندانيد، چه تصديق بكنيد يا نكنيد، براي بسياري از ملتها الگو و اسوه شده ايد. اين بيداري اسلامي كه مشاهده مي كنيد، چه بگوييم، چه نگوييم، چه به رو بياوريم، چه نياوريم، چه ديگران به رو بياورند، چه نياورند، اثرگرفته از حركت عظيم ملت ايران است. اين انقلاب عظيم، اين انقلاب بزرگ، اين تحول بنيان برافكن سنتهاي طاغوتي و نظام طاغوتي و نظام سلطه، ملت ايران را به يك اسوه تبديل كرد. شما اگر بخواهيد به لوازم اسوه بودن و الگو بودن عمل كنيد، بايستي معرفت ديني و معرفت اسلامي خودتان را عمق ببخشيد؛ و اين در گذشته شعر ما وجود داشته. شما نگاه كنيد، شاعران برجسته ما اغلب - حالا نمي گويم همه - اينجورند؛ از فردوسي بگيريد تا مولوي و سعدي و حافظ و جامي. فردوسي، حكيم ابوالقاسم فردوسي است. به يك آدم داستانسرا، اگر صرفاً داستانسرا و حماسه سرا باشد، حكيم نمي گويند. اين «حكيم» را هم ما نگفتيم؛ صاحبان فكر و انديشه در طول زمان او را حكيم ناميدند. شاهنامه فردوسي پر از حكمت است. او انساني بوده برخوردار از معارف ناب ديني. همه آنها حكيم بودند؛ سرتاپاي دوانينشان پر از حكمت است. حافظ اگر افتخار نمي كرد به حافظ قرآن بودن، تخلص خودش را «حافظ» نمي گذاشت. او جزو حفّاظ قرآن است؛ «قرآن ز بر بخوانم با چهارده روايت». حالا قرّاء ما كه با اختلاف قرائت هم مي خوانند، معمولاً دو تا، سه تا روايت بيشتر نمي توانند بخوانند؛ اما او مي توانسته با چهارده روايت قرآن را بخواند، كه خيلي عظمت دارد. اين آشنائي با قرآن، در غزل حافظ مشهود است، براي كسي كه آن را بفهمد. سعدي كه خب، واضح است؛ مولوي كه آشكار است؛ جامي و صائب هم همين جور.
¤
شما ديوان صائب را نگاه كنيد، يك معرفت ديني عميق در آن مي بينيد. انسان به بيدل كه مي رسد، به شكل دهشتناكي در شعر او معارف عميق پيچيده ي ديني را مشاهده مي كند. اينها بزرگان ما هستند، اينها ائمه شعرند؛ در واقع بايد گفت پيامبران شعر فارسي، اينها هستند. اينها برخوردار از معارف بودند. خودتان را برخوردار از معارف كنيد. البته راهش آشنائي با قرآن، انس با قرآن، انس با نهج البلاغه، انس با صحيفه سجاديه است. خيلي از اين ترديدها و نگراني ها و زنگارهائي كه انسان در يك مواردي در دل دارد، با مطالعه اينها تبديل مي شود به شفافيت و روشني؛ انسان مي فهمد، راه را مي شناسد، كار را مي شناسد، هدف را مي شناسد.
¤
اتفاقاً شاعر كسي است كه با هيجانات روحي و دريافت ها و درك هاي معنوي سر و كار دارد. خصوصيت شاعر اين است، اقتضاء لطافت شاعر همين است و خيلي راحت مي تواند اين معارف را درك كند...معرفت ديني به شكل فني و علمي اش، نه به شكل ذوقي و من درآوردي. گاهي اوقات بعضي ها راجع به دين حرف مي زنند، اما در واقع مي بافند! متكي به يك مدركي، سندي، نگاه عالمانه اي، تحقيق عالمانه اي نيست؛ اين خيلي به درد نمي خورد.
¤
نكته ي ديگري كه من مي خواهم عرض بكنم، اين است كه شعر انقلاب يك هويتي دارد؛ در واقع متصدي و مباشر و ميداندار ارائه گفتمان انقلاب اسلامي است؛ اين را بايد حفظ كنيد؛ نبايد اين تحت الشعاع برخي از هيجاناتي قرار بگيرد كه ناشي از تألمات شاعر است نسبت به يك مسئله اي، نسبت به يك قضيه اي، نسبت به يك چيزي. بالاخره همه جا ناهنجاري هائي وجود دارد، روح لطيف شاعر هم دچار تألماتي مي شود، اين تألمات طبعاً در شعر اثر مي گذارد؛ منتها نبايستي آن گفتمان اصلي انقلاب، آن هويت اصلي انقلاب مغلوب اين تألمات شود. بايد
براي انقلاب حرف بزنيد، بايد براي گفتمان
انقلاب تلاش و كار كنيد.