0

آليس

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

آليس

 

مادربزرگ ايزابل امشب هم مثل هر شب كتابش را باز مي‌كند و داستاني‌براي نوه‌اش سارا مي‌خواند.

روزي روزگاري دختري به اسم آليس بود كه در روستايي كوچك در كنار مادربزرگ و برادر كوچكش و گربه ملوسش كه اسمش پنبه بود، زندگي مي‌كرد. در يك طرف روستا كاخي بود كه صاحبش فردي به اسم اسكات بود.

اسكات مردي تنها و مرموز بود. بعضي‌ها مي‌گفتند او جادوگر است. بعضي هم مي‌گفتند كه او نفرين شده است ولي بيشتر مردم، او را مردي مهربان و سختكوش مي‌دانستند. خلاصه اسكات عاشق دختر يك چوپان شد. او تا حدي عاشق آن دخترك شده بود كه به پسري كه دخترك را دوست داشت، تهمت دزدي زد و به زندان فرستاد و دختر را مجبور كرد كه با او ازدواج كند. خود چوپان هم از خدا مي‌خواست كه دختر، عروس يك حاكم شود.

از آن وقت به بعد از كاخ اسكات فقط صداي گريه‌‌هاي يك زن جوان به گوش مي‌رسيد. اسكات هر كاري براي شادكردن دل دختر انجام داد ولي فايده‌اي نداشت تا بچه آنها متولد شد. يك دختر زيبا بود ولي باز هم سودي نداشت. تا اين كه دختر چوپان خودش را نابود كرد. ديگر هيچ‌كس، هيچ‌وقت اسكات را خندان و شاد نديد و غير از روزي خاص كه بر سر مزار دختر چوپان مي‌رفت، هيچ‌كس او را بيرون از كاخش نديد.

اينها را پدربزرگ به نوه‌اش تام و پنبه مي‌گفت كه با دقت به حرف‌هاي پدربزرگ گوش مي‌كردند. آليس هم در حال درست كردن سوپ به حرف‌هاي بابابزرگ گوش مي‌كرد. پدربزرگ قبلا اين داستان را براي او تعريف كرده بود. تام در حالي كه پنبه رو نوازش مي‌كرد پرسيد: «بچه‌شون چي شد؟!»

پدربزرگ گفت: «مي‌گن اسكات اونو به يك كشيش داد تا از او نگهداري كنه.»

تام پرسيد: «تا حالا اونو ديدين؟!»

پدربزرگ دستي به سبيل‌هاي پر پشتش كشيد و گفت: «آره. فكر كنم. آخرين باري كه ديدمش دقيقا 7 سال پيش بود.»

تام چشمانش را تنگ كرد و پرسيد: «دقيقا؟!»

آليس يك دفعه وسط حرف آنها پريد و گفت: «امروز بيست و چهارم ماه اكتبر است. حالا بدو برو بخواب، داداشي» آليس دست برادرش را گرفت و سمت اتاق برد.

فردا صبح آليس با اسب از وسط جنگل رد مي‌شد تا به روستاي همسايه برود. در وسط جنگل مردي را ديد كه خسته و گريان بود. آليس از اسب پياده شد و از مشك آب كمي به او داد. مرد لحظه‌اي چهره آليس را ديد. ناگهان با تعجب و ترس گفت: «آليس؟!!»

آليس با سردرگمي گفت: «بله. شما؟!!»

مرد از روي زمين بلند شد و با ساعدش اشك‌هايش را پاك كرد و بازوهاي آليس را گرفت و گفت: «آليس، خودتي؟ من پدرتم.»

آليس لبخندي زد و با اطمينان گفت: «پدر من يك كشاورز بوده و 2 سال پيش مرده. الان هم با بابابزرگم زندگي مي‌كنم.»

مرد با بغض گفت: «اسم پدربزرگت مگه تد نيست؟!»

آليس با تعجب: «خب كه چي؟!»

مرد ادامه داد: «پدربزرگت قبلا كشيش بوده. من تو روبهش دادم تا ازت نگهداري كنه...»

آليس به ياد داستاني كه پدربزرگش تعريف كرد افتاد.

مادربزرگ ايزابل كتاب را بست و گفت: «پايان».

سارا با غر و غر گفت: «خب آخرش چي شد؟!!»

مادربزرگ پيشاني سارا را بوسيد و گفت: «ساراي خوشگلم ياد بگير يكم تخيلتو به كار بگيري و خودت براي خودت بقيشو تعريف كني. شب بخير عزيزم.»

نويسنده: كرتيس جنكينس

كتاب قصه‌هاي شبانه مادربزرگ ايزابل

ترجمه: نيما اكرامي

چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا  2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا  3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا  4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا

پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com

تالارهای تحت مدیریت :

مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه

 

یک شنبه 30 مرداد 1390  4:03 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها