كاش بودم آن زماني كه زهرايت را شبانه به قبرستان بردي و من هم هم نواي گريه هاي شبانه و دلتنگي هايت مي شدم.
كاش بودم آنروزهايي كه سرت را در چاه مي كردي و مي گريستي و من صدايت مي كردم اي مولاي من گريه نكن. به چاه عضه هايت را نگو كه هنوز هستند كساني كه گوش شنيدن درد دل هايت را داشته باشند.
اما از خود مي پرسم آيا هيچ كس چنان كه بايد نمي دانست غم دل علي چه بود.
هيچ كس نمي فهمد از كجا قلب دريايي اش مي گرفت و پر ازاندوه مي شد.
كاش بودم لحظه اي كه به يارانت گفتي: «سلوني قبل ان تفقدوني»
و اي كاش بودم آن روزي كه ضربت خوردي! كاش من هم در ميان بچه هايي بودم كه برايت كاسه هاي شير مي آوردند!
و افسوس از همه ي اين لحظه هايي كه نبودم...
دل من
باز هم شد شب قدر
باز هم گريه بي حرف علي(ع)
باز هم دل ژرفاي علي(ع)
باز هم غربتستان بقيع
باز هم دل من زود گرفت
اشك من زود فتاد
و تو در اين همه بي پروايي
بنشستي در قلب،
در دل پاك حسن(ع)
در همان گنبد سرخ
كه حسين(ع) آمده بود
و من از دل تو مي خوانم
كه دلم تنگ گرفت
و همه مي دانند
كه حسينت در خون
در شب پاك سجود
نام تو مي آورد
و تو در سجده نور
ياد او مي كردي
تو نوايي در دل
تو چراغي در شب
و تو آن پنجره بينايي
در همان لحظه پاك
دل من سخت مي گريد باز