مى نشینم چو گدا كنج سرایت اى دوست
تا كه بینم همه شب لطف و عطایت اى دوست
آتش هجر تو در سینه سوزان من است
گاه گاهى نظرى كن به گدایت اى دوست
هاتف جان من غم زده با سوز و گداز
سر نهاده است به درگاه وَلایت اى دوست
شهریار دل و جانِ منِ آشفته تویى
طالبم طالب آن جود و سخایت اى دوست
چشمه سارى است دو چشمان گناه آلودم
اشك من در طلب عفو و رضایت اى دوست
سرزمین دل پاییزى من، ویران است
روشنى بخش دلم را به لقایت اى دوست
دردمندانه به كوى تو پناه آوردم
واثقم تا بنوازى به دعایت اى دوست
طور امید وجودم، شده كنعان بلا
یوسف عشق من افتاده به پایت اى دوست
گرچه تقصیر من افزون شده در محضر تو
لیك بردار زمن تیغ بلایت اى دوست
عالمى واله و مفتون تواند و «پارسا»
نیز دارد همه دم، شوق لقایت اى دوست