0

ادبيات آمريكايي

 
ahmadfeiz
ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران

ادبيات آمريكايي

برخيز اي موسي- ويليام فاكنر- (1897- 1962) انتشارات نيلوفر- مترجم: صالح حسيني.
در اين رمان و رمان «ابشالوم، ابشالوم» چندين برجستگي وجود دارد 1-سه نوع رنگين پوست (سفيد، سياه و سرخ پوست) رمان ها را از قرن هيجدهم آمريكا تا جنگ جهاني دوم را پوشش مي دهند. در اين مورد انتخاب سرخ پوستان به عنوان صاحبان اصلي آمريكا «چون زمين را فروخته اند» محكوم به «فرعون گيري» و ستروني هستند. گروه دوم سياه پوستان هستند كه از آفريقا به بردگي آورده شده اند. اين گروه علاوه بر ستم مضاعف بر سرخ پوستان، ستم برده داري را تحمل مي كنند. سياه پوستان معادل «يهوديان» گرفته شده است تا شدت ستم روا داشته شده بر آنان از جنبه «بندگان برگزيده خداوند» تصوير شود. در فاصله روايت رمان از سال 1772 تا 1947 سه نوع تاريخ سازي به وقوع مي پيوندد. جنگ هاي داخلي كه به حاكميت كامل سفيدپوستان در آمريكا ختم مي شود- 2-لغو امتياز برده داري كه به فرمان رئيس جمهوري يهودي وقت آمريكا (آبراهام لينكلن) انجام مي گيرد- 3-پايان جنگ جهاني دوم كه يهوديان در فلسطين اعلام استقلال مي كنند.
شخصيت هاي اصلي: اسحاق مكازلين سياه پوست معروف به [عمو اسو] و 2-روت ادموندز سفيدپوست كه به برتري نژادي تكيه دارد. 3-سام فادرز سرخ پوست از قبيله چيكاسا است كه بايد تاوان فروخته شدن سرزمين به سفيدپوستان به وسيله رهبرشان «ايكه موتوبه» را پس بدهد. يعني كار رهبر سرخ پوستان به برده داري سفيدپوستان كمك مي كند و نفرين مي شود. اسحاق مكازلين در زمان شروع رمان هشتاد ساله مردي مجرد است كه همه به او عمواسو مي گويند. سرود برخيز اي موسي نيز از آن جهت به اسحاق مكازلين منتسب است كه او هم يهودي سياه «فلاشه» است. رمان با داستان «سفر خروج» شروع و با داستان «سفر پيدايش» پايان مي يابد. در اينجا نيز سنت خاخام هاي يهودي مستحكم به كار رفته است كه در نبود خاخام ها، موسي قوم را از مصر بيرون آورده و در بيابان رها مي كند. در اين رمان نقش موسي(ع) را اسحاق مكازلين ايفا مي كند. فرعون داستان هم در هيأت «كارتروز مكازلين» متجلي مي شود كه باعث برانداخته شدن قبيله چيكاسا مي گردد. اسحاق مكازلين توسط رهبر سرخ پوستان با كف دست خون دار به نشانه داغ دار شدن نايل شده بود. وقتي به داستان آخري مي رسيم مي بينيم كه زن سياه پوستي، كه خود در واقع زن عموي پدري اوست، در عزاي نوه فرعون گير خود نوحه سرايي مي كند اين نوحه سرايي همزمان است با مرگ معنوي عمواسو تا سياهان بار ديگر در انتظار ظهور حضرت «موسي» باشند. در صفحه هاي بعد، لوكاس دوم سياه پوست با عمواسو حرف مي زند: «پس بگو كه برگزيده خدا هستي و براي اين كه به اين مقام برسي، لازم بود كه پاي يك خرس و يك پيرمرد در ميان باشد و چهار سال هم زمان ببرد. 14سال هم طول بكشد كه به آن نقطه برسي و همين مقدار و شايد هم بيشتر طول بكشد كه خرس «الابن» به آنجا برسد و سام فادرز «پيرمرد رئيس قبيله سرخپوست» هم بيش از هفتاد سال لازم داشته باشد. تازه تو هم يكي بيشتر كه نيستي. پس چند وقت ديگر؟...»
داغ دار كردن سرخپوستي نوعي نكوهش ازدواج است. در رمان هفت فصلي برخيز اي موسي خط داستاني چند نسل سببي و نسبي در ساختار تاريخ نقش دارند و خود را هم مي سازند. اما گناه ازلي بر گرده هايشان سنگيني مي كند و فرجام شان آن بود كه در فصل آخر رمان، اسحاق مكازلين از نقش موسايي سرخورده بماند. لوكاس از سر آمدن نسل دوم سياه پوستان كه انعكاس دهنده ستم نژادي است به خانه باز مي گردد.
او با خود گفت: «آخه تو رو خدا چه طوريه مرد سياه پوست بياد بيفته رو دست و پاي يه مرد سفيدپوست و بهش بگه؛ محض خاطر خدا با زن سياه پوست من همراه نشو؟ تازه اگه هم چنين كاري بكنه، مرد سفيدپوست از كجا مي آد قول مي ده كه اين كار رو نمي كنه- صفحه67» نويسنده تلاش كرده است تبليغات از نوع هنري و غيرمستقيم به سود «مسيحيان صهيونيست» كند و در رديف دريافت كنندگان نوبل ادبي قرار گيرد. در رمان «ابشالوم، ابشالوم» اين رشته ادامه مي يابد.
¤¤¤
«ابشالوم، ابشالوم» نويسنده: ويليام فاكنر- مترجم: صالح حسيني- نشر نيلوفر.
فالكنر در اين رمان هم به شيوه نويسندگان يهودي، داستاني از تورات را در پس زمينه قرار مي دهد: «ابشالوم فرزند حضرت داود عصيان گري مي كند و پدر بارها او را مي بخشد اما از آنجايي كه داراي موهاي بلندي است در هنگام گذشتن از ميان درختان گير افتاده و به دست لشگريان پدرش كشته مي شود. ناله هاي پدر كه چرا پسركشي شده است پاياني ندارد و... در داستان فاكنر «كامس ساپتن» در خانواده اي پرجمعيت در منطقه ويرجيناي غربي به دنيا آمده و از 14 سالگي از خانواده جدا شده بود. در سن 20 سالگي با زني اسپانيايي تبار ازدواج كرده داراي فرزندي به نام «چارلز بون» شده بود. ساپتن پيش تر هم در هائيتي ازدواج كرده بود. ساپتن با بيست نفر برده اش در جفرسن ساكن مي شود. سي سال بعد دختر گولدفيلد «الن» را مي گيرد و صاحب دو بچه «هنري» و «جوديت» مي شود. بعد از شروع جنگ به رغم هشدارهاي او، هنري و جوديت در صدد ازدواج هستند. سرانجام هنري با تير تپانچه برادر سياه پوست اش «چارلز بون» كشته مي شود. ساپتن را «واش جونز» مي كشد كه عمري برايش كار كرده بود. واش جونز هم نمي تواند شكست قهرمانش را تحمل كند و خود به آن مبادرت مي ورزد. شايد بشود در جمع بندي، ذهنيت پرستنده قهرمان را مسئول عمل كرد طاغوتي اشخاص كيش شخصيت محور دانست. نمونه هاي تاريخي موج سواري ديكتاتورها كه اغلب ملي هم نيستند، مي تواند قابل توجه باشد. استالين كه مليتي گرجي داشت در محو مظاهر ملي گرجستان و ديگر جمهوري ها در درون فرهنگ روسي تا آنجا پيش رفت كه در هيچ فراز تاريخي، تزارها به آن شدت عمل نكرده بودند. هيتلر اتريشي چنان نژادپرستي آلماني افراطي به راه مي اندازد كه از امپراتوران پروسي و ويلهم ها و بيسمارك و... سر نزده بود. ناپلئون بناپارت تابعيت فرانسوي نداشت اما چنان جنگي را به فرانسويان تحميل كرد كه در دوره سلطنت به وقوع نپيوسته بود. نويسنده با پس زمينه داستاني توراتي «پسركشي» را همانند سوگ نامه هاي يوناني تنظيم كرده، سپس قهرمان برجسته رمان كه ساپتن باشد را از موجودي معروف به ساده دلي، در پايان عامل سقوط خود و ديگران ارايه مي دهد. زنان قرباني اند و در پايان هم، مادر «جيم باند» با سرايت دادن بيماري به جوديت و كلايتي و با آتش زدن عمارت به وسيله كلايتي و... خودكشي دسته جمعي مي كنند. از وجوه مشترك اين رمان با رمان برخيز اي موسي (باز هم نوشته فاكنر) نفرين شدگي جمعي است. در بخشي از كتاب خريد و فروش زمين كه منجر به انقراض قبيله سرخ پوست چيكاسا شده بود، تشريح مي شود. در صفحه هاي ديگر باز هم صداي زن «عمواسو» شنيده مي شود كه فرياد مي زند: «پسرم فرعون گير شده...» روايت هاي انتهايي از قول چارلزبون به قصد تبرئه كردن همگي آورده شده است. آن هم بيشتر نه از مقوله «وحدت الوجود» بلكه از قسم: «... يهوديان چون برگزيدگان خداوند هستند هميشه در معرض نفرين و جزا و درد و... قرار دارند: «... و آن هم تا به حدي كه نگويدم: مرا ببخش، بلكه: تو پسر ارشد مني، پشتيبان خواهرت باش، ديگر هيچ وقت ما را نبين... خدا را شكر، آن هم نه به خاطر زنا با محارم بلكه به اين سبب كه دست آخر قصد انجام كاري دارند و دست آخر كاري از دستش برمي آيد گو اين كه نابود كردن وراثت و تعاليم كهنه است و به جان خريدن لعن ابدي. حالا هنري مي تواند بگويد: دوزخي كه همگي به آن مي رويم دوزخ تو يا او يا پاپ نيست: دوزخ مادرم و مادر و پدرش و مادر و پدر آنهاست و تو هم نيستي كه به آن مي روي، بلكه ما سه تايي، چهار تايي... همگي خواهيم رفت كه متعلق به آنيم. چون حتي اگر فقط او به آنجا مي رفت باز هم ما به ناگزيري مي رفتيم. به اين دليل كه سه تايي مان جز پندارهاي پس انداخته او نيستيم، و پندارهاي هر كسي مانند استخوان و گوشت و خاطره اش جزيي از اوست. و همگي با هم گرفتار عذاب خواهيم شد و بنابراين حاجتي نخواهد بود عشق و زناكاري را به ياد بياوريم، و شايد وقتي كه آدمي دچار عذاب دوزخ مي شود اصلا يادش نيايد كه چرا دوزخي شده است. و اگر ما نتوانيم عشق و زناكاري را به ياد بياوريم، عذاب چنداني نمي كشيم... لازم نيست از من بپرسيد كه با او به تماس جسم اكتفا مي كنم و خودم به زبان مي آورم كه نمي خواهد دلواپس باشي، او ديگر مرا نخواهد ديد... بنابراين در جايي كه آدم خدا نداشته باشد و احتياجي به غذا و لباس و سرپناه هم نداشته باشد، آن وقت ديگر جايي نيست كه آدم به خاطر شرف بالا برود و بر آن چنگ بزند. در جايي كه شرف و غرور نباشد، هيچ چيز اهميت ندارد. منتها چيزي در وجود آدمي هست كه تيمار شرف و غرور را ندارد و فقط مي خواهد زنده بماند و يك سال تمام را به عقب مي رود كه زنده بماند، و احتمالا اين هم كه تمام بشود و شكست هم بر جاي نماند باز هم تن به نشستن در زير آفتاب و مردن نمي دهد، سر به جنگل مي گذارد و در جايي به جست وجويي مي پردازد كه فقط اراده و پايداري نمي تواند تكانش دهد و... در نتيجه در دومين زمان هم «ابشالوم ابشالوم» (پدر سلامت) باز هم خطاي عظماي يك پيامبر در غياب خاخام ها قومي را به انهدام مي راند.

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

چهارشنبه 26 مرداد 1390  9:43 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها