عالمي دارد تماشاي غروب از پنجره
رقص باران، رنگ روياهاي خوب از پنجره
روزها با سختي ديوار صحبت مي كنم
قصه مي گويد به من يك چارچوب از پنجره
تا دلم مي خواست پروازي ببينم، بي جهت
يا شمال از در درآمد، يا جنوب از پنجره
آنقدر پروازها مشكوك و وهم آلوده اند
چلچله مي ترسد از خود، داركوب از پنجره
مثل گنجشكي كه بالش خوني و خاكستر است
مي پرم بيرون چشمت، هر غروب از پنجره
حامد حسين خاني