مادر بزرگ به نوه اش كه مشغول بازي گوشي و شيطنت بود گفت: ننه جان! اگه خيلي حوصلت سر رفته، و نمي دوني چه كار بكني، بلند شو برو انباري رو مرتب كن!
پسرك با اينكه اصلا دل و دماغ كار كردن نداشت، با خودش فكر كرد مي تواند به بهانه تميز كردن انباري، توي وسايل سرك بكشد و به همه چيز دست بزند.
بنابراين به مادربزرگش گفت: باشه، الان ميرم! و بعد سطل آب و دستمالي برداشت و راهي زير زمين شد.
يك جاروي دستي قديمي هم كنار در انبار بود كه آن را هم برداشت و از پله ها پايين رفت. وقتي در چوبي انباري را باز كرد در مقابل چشمانش يك اتاق نسبتا بزرگ بود، با كلي وسايل رنگ و رو رفته و خاك گرفته. بين اين همه خرت و پرت، چمدان چوبي بزرگي كه گوشه انبار بود، توجه اش را جلب كرد.
جارو و سطل را كناري گذاشت و بعد با دستمال، گرد و خاك روي چمدان را تميز كرد.
بعد از اينكه نقش و نگار زيباي چمدان، با معرق كاري هاي چشم نوازش حسابي تميز شد، آرام و با احتياط در آن را باز كرد.
داخل چمدان بقچه هاي پارچه اي زيادي روي هم چيده شده بود. چندتايي هم شمعدان به همراه يك آينه كوچك گوشه اي براي خود ايستاده بودند. اما از ميان اين همه چيز، يكي از آنها خيلي جلب توجه مي كرد. و آن بقچه اي بود كه از طرز بسته شدنش معلوم بود چيز جالبي داخلش پنهان شده! پسرك آرام گره بقچه را باز كرد و در ميان آن يك چراغ پي سوز قديمي، با نقش و نگار بسيار زيبا ديد. چراغ آن قدر زيبا بود كه پسرك نتوانست جلوي خودش را بگيرد و بي اختيار دستش به سمت دسته چراغ رفت و آن را برداشت. روي چراغ كه خيلي قديمي به نظر مي رسيد، به زيبايي هر چه تمام تر كنده كاري شده بود.
نقش و نگارهاي بسيار زيبا ارزشش را زياد مي كرد. اما معلوم بود كه مدتها كسي به آن دست نزده، و به همين دليل گرد و خاك، حتي توي چراغ هم رفته بود. پسرك دستمالش را برداشت تا آن را را تميز كند. يك بار همه چراغ را دستمال كشيد و همين كه خواست براي بار دوم شروع كند، احساس كرد چراغ دارد مي لرزد. اما فكر كرد لابد اشتباه مي كند و خواست به كارش ادامه دهد كه ناگهان مه سفيد رنگي از لوله چراغ بيرون آمد و خود چراغ به شدت لرزيد.
پسرك از ترس چراغ را گوشه اي انداخت و خودش پريد طرف ديگر. با ترس و لرز، اما با دقت و تعجب داشت مه سفيد را تماشا مي كرد كه يك دفعه يك غول بزرگ از وسط مه شروع كرد به خنديدن: هاهاها، هاهاها، در خدمتم قربان...
پسرك كه از ديدن اين صحنه حسابي ترسيده بود، به زحمت و من من كنان گفت: ت،ت، تو،ك، كي هستي؟
غول چراغ جادو خنده اي كرد و گفت: من غولم! غول چراغ جادو. شما من را احضار كرديد، و حالا من غلام شما هستم. شما مي توانيد سه آرزو بكنيد تا من آنها را برآورده كنم!
پسرك كه كم كم ترسش ريخته بود، گفت: آرزو؟ چه جور آرزويي؟
غول جواب داد: من نمي دانم سرورم. من نمي توانم آرزو كنم! كار من فقط برآورده كردن آرزوي صاحب چراغ است! و حالا شما حالا صاحب آن هستيد، پس آرزو كنيد...
پسرك كه خوشحالي جاي ترس را در وجودش گرفته بود گفت: خب، خوب شد! فقط صبر كن ببينم، قبل از اينكه آرزو كنم يك سوال دارم. من شنيده بودم كه غولهاي چراغ دود مي كنند. اما از لوله چراغ تو مه آمد بيرون! چرا اين جوري شد؟
غول در حالي كه بلند بلند مي خنديد گفت: هاهاها، آفرين سرورم! شما چقدر باهوشيد! هاهاها... چراغ هاي قديمي همه دود مي كردند. اما سيستم ما عوض شده. چراغ ما با مه كار مي كند. سرورم شما كه مي دانيد هوا چقدر آلوده است. انسانها به جاي اين كه درخت بكارند، هر روز تعداد زيادي درخت را قطع مي كنند! سرورم، اگر ما دود
مي كرديم، لايه اوزون كه همين حالا مثل آبكش سوراخ سوراخ شده، چيزي ازش باقي نمي ماند. براي همين چراغ هاي ما با مه كار مي كند. در واقع ما نه تنها هوا را آلوده نمي كنيم، بلكه كمك مي كنيم كه رطوبت هوا به حد مطلوب برسد! حالا بفرماييد آرزو كنيد.
پسرك از اينكه با يك غول چراغ دوست شده بود خيلي خوشحال بود. او حالا هم يك دوست قدرتمند داشت، و هم مي توانست آرزوهايش را برآورده كند... اما مشكل اينجا بود كه او هيچ وقت به آرزوهايش فكر نكرده بود. براي همين به غول گفت: صبر كن ببينم چه آرزوهايي دارم. بايد كمي فكر كنم! غول خنده اي كرد و سرش را به علامت تاييد تكان داد.
پسرك همين طور كه گوشه انباري ايستاده بود، دستش را زير چانه اش زد و به فكر فرو رفت...
براي پسري به سن و سال او كه بيشتر وقتش در مدرسه مي گذشت، امتحان و نمره هاي آن يكي از مهم ترين چيزها بود. اتفاقا همين ديروز كارنامه اش را گرفته بود. كارنامه اي كه پر بود از نمرات عجيب و غريب! يكي از سه آرزويش مي توانست همين باشد! كارنامه اي درخشان. اگر اين طور مي شد ديگر كسي به او سركوفت نمي زد كه مثلا فلاني بيست شده تو سيزده! اگر اين طور مي شد ديگر مسولين مدرسه
نمي توانستند هر روز به يك بهانه او را تهديد به اخراج كنند! اگر اين طور مي شد مي توانست سرش را بين اعضاي خانواده و فاميل بالا بگيرد! اگر اين طور مي شد مي توانست در آينده توي بهترين دانشگاه درس بخواند! اگر اين طور مي شد...
بعد از اين رفت به فكر دومين آرزويش. مشكل دوم او پول بود! بله، پول... همين چند وقت پيش بود كه مي خواست براي خودش يك وسيله بازي بخرد، ولي چون خيلي گران بود حسرت خريد به دلش مانده بود! اگر او پولدار مي شد مي توانست خيلي چيزها بخرد! اگر پولدار مي شد مي توانست بهترين لباس ها را بپوشد! اگر پولدار مي شد مي توانست به تنها دوستش كه وضع مالي خوبي نداشت كمك كند! اگر پولدار مي شد مي توانست كلي كتاب بخرد و به كتابخانه مدرسه شان بدهد، كتاب هاي داستان البته! چون كتابخانه مدرسه شان پر بود از كتاب هاي درسي، و يك كتاب غير درسي هم پيدا نمي شد! اگر پولدار مي شد مي توانست...
بعد از اين، پسرك رفت به فكر آرزوي آخر. اين آرزو برايش خيلي مهم بود. چون بعد از آن ديگر نمي توانست چيزي بخواهد. پس بايد آرزويي مي كرد كه كامل باشد و خيلي چيزها را در خودش داشته باشد! اما چه آرزويي؟ پسرك در افكارش غوطه مي خورد. پرنده آرزوهايش به هر سمت و سويي سرك مي كشيد. كمي اين طرف، كمي آن طرف، تا اين كه فكري به ذهنش رسيد. او كه تا به حال به ديوار انبار خيره شده بود، كمي
چانه اش را خاراند و به چراغ نگاه كرد، اين بار نگاهش را به زمين دوخت و باز به فكر فرو رفت...
آرزوي سوم او دوست بود! او مي خواست دوستان خوبي داشته باشد. آن هم نه يكي و دوتا! پسرك مي خواست كلي دوست خوب داشته باشد تا ديگر طعم تلخ تنهايي را نچشد. اگر او دوستان خوبي داشت ديگر
هيچ وقت تنها نمي ماند! اگر او دوستان خوبي داشت مي توانست چيزهاي زيادي از آنها ياد بگيرد! اگر او دوستان خوبي داشت مي توانست غم ها و شادي هايش را با آنها تقسيم كند. مي توانست با آنها بازي كند. ديگر نگران اوقات فراغتش نبود، و مي توانست با آنها باشد...
پسرك بعد از اينكه افكارش را جمع و جور كرد و تصميمش را گرفت نگاهش را از بدنه پر نقش و نگار چراغ برداشت و به چشمان غول نگاه كرد. غول چراغ همين طور دستش را زير چانه اش زده بود و در حالي كه از ميان مه چراغ، فقط نيمه بالاي بدنش ديده مي شد، منتظر بود تا آرزوهاي پسرك را بشنود و آنها را برآورده كند.
از بالاي خانه صداي تق و توق ظرف و كاسه به گوش مي رسيد. صدا احتمالا از آشپز خانه بود، و لابد كسي داشت آنجا را مرتب مي كرد. پسرك با خودش فكر كرد كه چقدر خوش شانس بوده كه به بهانه تميز كردن انباري به اينجا آمده، و چراغ جادو را پيدا كرده است...
بعد از اين كه سر و صدا ها تمام شد، پسرك صدايش را صاف كرد و گفت:
من فكرهايم را كرده ام. سه تا آرزو دارم كه تو بايد آنها را برايم برآورده كني!
غول چراغ در حالي كه لبخند مي زد گفت: مي شنوم.
پسرك شروع كرد به گفتن آرزوهايش: اول اين كه مي خواهم همه نمراتم خوب باشد. مي خواهم در درس هايم موفق باشم و خلاصه با نمرات خوب دل پدر و مادرم را شاد كنم!
غول چراغ جادو دستي به چانه اش كشيد و گفت: آفرين، چه آرزوي خوبي كرديد سرورم! من كاري مي كنم كه شما هميشه در درس خواندن موفق باشيد! آرزوي دومتان چيست؟
پسرك كه از شنيدن جواب غول خوشحال شده بود گفت: آرزوي دومم اين است كه پول داشته باشم. آن هم خيلي زياد! و منتظر جواب ماند. غول كه اين بار چهره اش نشان مي داد كه انگار به چيزي فكر مي كند گفت: اين هم آرزوي خوبي است. پول هم مهم است. اين آرزوي شما هم برآورده مي شود، و من كاري مي كنم كه بتوانيد پولدار شويد! و آرزوي آخر؟
پسرك بلافاصله گفت: دوست؛ من مي خواهم دوستان زيادي داشته باشم...
غول چراغ در جواب اين آرزو هم گفت: آفرين بر شما! دوست خوب هم نعمت بزرگي است. من به شما ياد مي دهم كه چگونه دوستان خوبي براي خودتان پيدا كنيد.
بعد از اين كه پسرك هر سه آرزويش را مطرح كرد، حالا نوبت غول چراغ بود كه آنها را برآورده كند.
پسرك همچنان منتظر بود كه غول چرخي زد و دستانش را بالا گرفت. مه اطرافش را گرفت و چند لحظه طول كشيد تا دوباره پسرك بتواند او را ببيند. اين بار وقتي چهره غول از ميان مه و گرد و غبار انبار مشخص شد كه او به نشانه احترام سرش را پايين گرفته بود و لوحي در دستش بود. روي لوح با خط زيبايي سه كلمه نوشته شده بود: مطالعه، كار و معرفت!
وقتي همه مه ها فروكش كرد غول چراغ جادو سينه اش را پر از هوا كرد و بعد لوح را جلوي دهانش گرفت و به سمت پسرك فوت كرد! كلمه ها كه انگار بزرگ شده بودند، در حالي كه در هوا مي چرخيدند در دل پسرك نقش مي بستند!
او يك لحظه حس كرد سرش گيج مي رود! دستش را به ديوار گرفت و چشمانش را بست، اما هنوز احساس عجيبي داشت. همين كه دوباره چشمانش را باز كرد، بي اختيار روي زمين افتاد و از حال رفت...
چند دقيقه اي گذشت تا اين كه دستان كوچك پسرك حركتي كرد، آرام آرام چشمانش را گشود. در مقابل نگاهش چمداني بود كه چند دقيقه قبل تميز كرده بود. هرچه فكر كرد چه اتفاقي افتاده چيزي يادش نيامد. ولي همين كه نگاهش به چراغ قديمي و زيبايي كه كنار چمدان روي زمين دوخته شد، همه چيز مثل برق از خاطرش گذشت.
آن غول، پس او كجاست؟
پسرك پريد و با دستمالش شروع كرد به تميز كردن چراغ! اما هر چه دستمال را به بدنه و دسته چراغ مي كشيد، انگار نه انگار! او با خودش گفت، شايد غول چراغ ديگر نمي تواند بيرون بيايد، شايد فقط يك بار اجازه بيرون آمدن داشته. به هر حال او آرزوهاي مرا برآورده كرد!
او احساس عجيبي داشت. فكر مي كرد علاقه زيادي به مطالعه دارد و مي خواهد با سواد شود. فكر مي كرد مي تواند وقتي بزرگ شد كار خوبي براي خودش پيدا كند و پول دار شود و فكر مي كرد كه با كسب معرفت و زيبايي هاي اخلاق مثل صداقت و مهرباني مي تواند دوستان خوبي براي خودش پيدا كند. پسرك حس مي كرد غول چراغ نيرويي جادويي در وجود او قرار داده، بي آن كه بداند همه اينها را در رويايي كودكانه و عجيب تجربه كرده است، خوابي شيرين در سايه- روشن انباري ساكت و خنك، آن هم بعد از كمي كار و فعاليت!