0

وحشي بافقي

 
sabz_ac
sabz_ac
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 465
محل سکونت : آذربایجان شرقی

وحشي بافقي

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد / داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد / گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي
****
روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم / ساکن کوي بت عربده‌جويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانه‌ي رويي بوديم / بسته‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
****
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت / سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت / يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
****
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او / داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسکه دادم همه جا شرح دلارايي او / شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر برگ من بي سر و سامان دارد
****
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر / که دهم جاي دگر دل به دل‌آراي دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر / بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
****
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکي‌ست / حرمت مدعي و حرمت من هردو يکي‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکي‌ست / نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يکي‌ست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
****
چون چنين است پي کار دگر باشم به / چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به / مرغ خوش نغمه‌ي گلزار دگر باشم به
نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
****
آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست / مي‌توان يافت که بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست / بفروشد که به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر کسي
بنده‌اي همچو مرا هست خريدار بسي
****
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است / راه سد باديه‌ي درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است / اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سرکوي دل‌آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
****
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود / آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به سد افسانه و افسون نرود / چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود
چند کس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
****
اي پسر چند به کام دگرانت بينم / سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم / ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني که شدي يار چه بي‌باکي چند
چه هوسها که ندارند هوسناکي‌چند
****
يار اين طايفه خانه‌برانداز مباش / از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
مي‌شوي شهره به اين فرقه هم‌آواز مباش / غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به که مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه کاري‌ست مبادا که ببازي خود را
****
در کمين تو بسي عيب‌شماران هستند / سينه پر درد ز تو کينه‌گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه‌فکاران هستند / غرض اينست که در قصد تو ياران هستند
باش مردانه که ناگاه قفايي نخوري
واقف کشتي خود باش که پايي نخوري
****
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت / وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوي تو رفت / با دل پرگله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله که وفاي تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

وحشي بافقي

 يا علي مولا
 
پنج شنبه 20 مرداد 1390  11:57 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها