دوستی دنیا...
پیرمردی در راهی میرفت. به چشمه آبی رسید. ایستاد تا آبی ینوشد. چشمش به گوهر
گرانبهایی افتاد که در آب برق می زد. آن را برداشت و در کیسه خود گذاشت.
در راه به
مسافر دیگری رسید و با هم همسفر شدند. هنگام ظهر زیر سایه درختی برای صرف غذا
ایستادند. پیر مرد سفره ای از کیسه خود بیرون آورد تا با هم غذایی بخورند. مرد گوهر
را دید و از پیر مرد خواست تا آن را به او بدهد. پیر مرد بدون درنگ گوهر را به او
داد. مرد با خود اندیشید که ثروتمند شده و بقیه عمر را خوشبخت خواهد بود. پیر مرد
را به حال خود گذاشت و به سرعت روانه شهر شد.
بعد از چند روز پیر مرد وارد شهر شد و
به بازار رفت. در گوشه ای از بازار همسفرش را دید. مرد به سرعت به سوی پیرمرد آمد و
گفت این گوهر را از من بگیر. پیر مرد گفت آیا این گوهر ارزشی ندارد؟ مرد گفت: این
گوهر بسیار با ارزش است اما من چیز گرانبهاتری از تو می خواهم. این گوهر را از من
بگیر و در عوض به من بگو چگونه می توانم مانند تو بدون تامل از این گوهر چشم
بپوشم
...
یک شنبه 20 تیر 1389 2:05 AM
تشکرات از این پست