دوستی دنیا...
پیرمردی در راهی میرفت. به چشمه آبی رسید. ایستاد تا آبی ینوشد. چشمش به گوهر گرانبهایی افتاد که در آب برق می زد. آن را برداشت و در کیسه خود گذاشت.
در راه به مسافر دیگری رسید و با هم همسفر شدند. هنگام ظهر زیر سایه درختی برای صرف غذا ایستادند. پیر مرد سفره ای از کیسه خود بیرون آورد تا با هم غذایی بخورند. مرد گوهر را دید و از پیر مرد خواست تا آن را به او بدهد. پیر مرد بدون درنگ گوهر را به او داد. مرد با خود اندیشید که ثروتمند شده و بقیه عمر را خوشبخت خواهد بود. پیر مرد را به حال خود گذاشت و به سرعت روانه شهر شد.
پاسخ به:دوستی دنیا...