0

ماجرای آشنایی بهزاد فراهانی با همسرش+عکس

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

ماجرای آشنایی بهزاد فراهانی با همسرش+عکس

شاید جزو معدود هنرمندانی باشم که هیچ وقت زور فقر به من نرسید من همانطور که از عقلم استفاده کردم از دستم هم استفاده کردم. کارگر خوبی بودم.

بهزاد فراهانی در گفت‌وگویی با روزنامه هفت صبح امروز در مورد آشنایی خود با همسرش می گوید:«گروه هنر ملی بزرگ ترین گروه هنر دهه 40 بود من عضو رسمی‌اش بودم. در آن موقع لازم بود که از بچه‌های جدید دعوت کنیم. یک آگهی در روزنامه کیهان و اطلاعات چاپ شد. هشت هزار نفر شرکت کردند که از این هشت هزار نفر 100 نفر انتخاب شدند.

50 نفر مرد و 50 نفر زن که قرار شد دوره ببینند و دوباره امتحان بدهند تا از بین آنها 20 نفر زن انتخاب شوند. من مسوول کلاس‌ها بودم. کلاسی که یکی از بهترین کلاس‌های آموزشی بود. استاد بیضایی، داریوش آشوری و خیلی از بزرگان از همین کلاس ها به جامعه هنری معرفی شدند. یکی از دختران محجوب و بسیار ساده ای که قبول شد لیسانسه نقاشی و پدرش از بنیانگذاران نقاشی مدرن در ایران بود و یک سال و نیم طول کشید تا به بند کشیده شد(بله را بگوید).
 


چندسال تان بود؟


25 سال.



مشکلی هم پیش آمد یا همه چیز راحت اتفاق افتاد؟


مهم ترین مشکل عدم رضایت پدرش بود. پدرش در کویت بود آنجا عکاسی داشت و او در اینجا بود. خاله اش به عنوان وصی اش من را قبول نداشت. او لیسانس داشت و من حتی دیپلم هم نداشتم، رفوزه بودم فکر می کردند من یک جوان بی سواد هستم.



چه شد که کوتاه آمدند؟


وقتی دیدند ما به هم خیلی علاقه داریم دیگر جایی برای مخالفت برایشان نماند.



زندگی مشترک تان چطور بود؟ حتما سختی هایی هم داشته؟


برای شروع لازم بود که هم سیگار نکشم و هم دیپلم بگیرم و درس بخوانم من در دو دانشگاه هنری کنکور شاگرد اول شدم همه اینها را به خاطر عشق به او انجام دادم به او قول داده بودم که کمکش می کنم تا دکترایش را بگیرد. بنابراین چون اینجا نمی توانستم، با یک بچه (آن موقع شقایق را داشتیم) رفتیم فرانسه.



چطور توانستید این مشکلات را پشت سر بگذارید؟


شاید جزو معدود هنرمندانی باشم که هیچ وقت زور فقر به من نرسید من همانطور که از عقلم استفاده کردم از دستم هم استفاده کردم. کارگر خوبی بودم. هیچ وقت نگرانی نداشتن و فقر نتوانست جلوی خواسته هایم را بگیرد؛ همیشه احساس کردم از پس هر پدیده ای به ویژه فقر برمی آیم. به خاطر همین هم دلبسته این شدم که این مملکت و مردمانش را از مخمصه فقر بیرون بکشم. هیچ مشکلی نتوانست جلوی پیشرفتم را بگیرد. رفتم انتشارات و در آنجا بیش از سیصد چهارصد تا اثر خوب برای کودکان و نوجوانان در آوردم. ویراستاری کردم، ترجمه کردم، تالیف کردم و از هیچ کاری برای گذران زندگی و امرار معاش دریغ نکردم

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

پنج شنبه 20 مرداد 1390  7:44 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها