پيرمرد جلوي شركت، منتظر بود تا رئيس بيايد و هرچه سريع تر او را به خانه برساند. خودش هم مي خواست خيلي زود به خانه پسرش برود، چون امشب جشن تولد نوه عزيزش بود. به صندلي عقب نگاهي انداخت و به عروسكي كه براي خاطره كوچولو خريده بود خيره شد؛ خيلي گران قيمت نبود، اما پيرمرد با تمام عشقش آن را براي نوه خوشگلش خريده بود.
- هي مش رحيم كجايي؟ خوابي!؟ راه بيفت بريم كه دير شد!
- ا، آقا سوار شدين، من اصلاً متوجه نشدم. ببخشيد! راستي سلام!
- سلام مش رحيم. اين عروسكه براي كيه؟
- براي نوه عزيزم آقا. امشب جشن تولدشه!
- به سلامتي... مباركه! راستي مش رحيم بچگي هاي من يادته؟!
- بله آقا. مگه مي شه يادم بره. يادم مياد پدر خدابيامرزتون، وقتي منو به عنوان راننده شخصي شون، استخدام كردن، 23سال بيشتر نداشتم. شما هم هفت، هشت سالتون بود. هر سال براي جشن تولدتون با آقا مي رفتيم از بهترين اسباب بازي فروشي ها، قشنگ ترين اسباب بازي هايي كه شما دوست داشتيد رو براتون مي خريدن. خدا رحمتشون كنه. خيلي شما رو دوست داشتن!
پيرمرد با خودش فكر كرد، اي خدا، چي مي شد، ما به جاي اين ها بوديم؟! آقاي رئيس، هرچه را كه دلش مي خواهد دارد، ولي من با 65سال سن، هنوز هشتم گروي نه ام است! يك عروسك فسقلي براي نوه عزيزم را به زور مي توانم بخرم. ولي آقا، زن و بچه هايش را فرستاده آن سر دنيا زندگي كنند. زندگي كه نه، عشق مي كنن...! اي بابا!
- هي، مش رحيم! بازم كه رفتي توي عالم هپروت! جلو تو بپا! يه وقت تصادف نكني!
- چشم آقا! چشم!
- راستي مش رحيم! از زن و بچه هات چه خبر؟ خوبن، خوشن؟
- خدا رو شكر. حال همشون خوبه. حاج خانم كه تاج سرماست. توي خونه، ايشون حرف اولو مي زنه، بنده حرف آخر رو! حاج خانم اول مي گه مش رحيم اين كار و بكن، بنده هم آخرش مي گم چشم!
- هه هه هه! خوب خدا رو شكر. خوش به حالت مش رحيم! زن خوب و بسازي داري. قدرشو بدون. راستي بچه هات چطورن؟
- دخترم كه توي دانشگاه داره درسشو مي خونه. يه خواستگار سمج هم برايش اومده. پسره پاشنه در خونه ما رو برداشته! پسرم مرتضي هم كه با زن و بچه ش زندگي خوبي دارن. امشب هم كه جشن تولد پنج سالگي دخترشه. ما همه خونه اونا دعوتيم...!
رئيس وقتي به چهره مش رحيم خيره شد، مي توانست شادي را توي صورتش ببيند. داشت حسابي حسرت مي خورد! حسرت زندگي ساده ولي شاد مش رحيم و خانواده اش را. ياد زندگي خودش افتاد كه با اين همه پول و دك و پز، بايد همه اش تنهايي را تحمل كند. ياد زن افاده اي اش افتاد كه پايش را كرده بود توي يك كفش كه من و بچه هايم بايد برويم خارج زندگي كنيم. حالا هم كه باخبر شده بود كه دخترش معتاد شده و پسرش هم دنبال ولگردي است! يك پايش توي خانه است و يك پايش توي زندان! زنش هم كه مي خواهد طلاق بگيرد...!
- آقا، كجايي؟ شما چرا حواست پرت شده؟ يه مرتبه ناراحت شدين! چيزي شده؟
- چي بگم مش رحيم؟ يه لحظه ياد زن و بچه هام افتادم كه توي خارج هستند. دلم براشون تنگ شده!
مش رحيم با خودش گفت: «آخه اين هم ناراحتي داره؟ كاش پول و ثروت آقاي رئيس مال من بود... اون وقت مي دونستم باهاش چيكار كنم! اي كاش...!»
آقاي رئيس توي خيالاتش با خودش مي گفت: «كاش مي شد به جاي اين همه پول، يه كمي از صفا و صميميت خانواده مش رحيم مال من بود! اي كاش...!»