{..قبل از انقلاب بود که} باید برای ادامه خدمت، می رفت منزل جناب سرهنگ.
همان اول، وضع زننده همسر او را که دید فرار کرد و برگشت به پادگان.
هجده توالت بود که هر نوبت چهار نفر باید تمیزشان می کردند.
عبدالحسین برای تنبیه، باید جور همه را می کشید.
یک هفته بعد ،سرهنگ رو کرد به او و گفت: دوست داری برگری همان جا، مگر نه؟
تاثیری روی او نداشت!
گفت:" اگر تا آخر خدمت مجبور باشم همه کثافت های توالت را در بشکه خالی کرده و به بیابان بریزم، باز هم آن جا پا نمی گذارم!"
بیست روز دیگر به همان کار ادامه داد.
مسئولان پادگان خودشان خسته شدند و رهایش کردند.
خاکهای نرم کوشک، صفحات 18و19و20،عبدالحسین برونسی