نگاهي به فيلم
اینجا بدون ما!
گروه فرهنگي- مهدي فاطمي: "اینجا بدون من"، به نویسندگی و کارگردانی بهرام توکلی، روایتگر دلبستگی آدمهای یک قصه به رویاها و به تعبیر دقیقتر توهماتشان است. این فیلم، قصه خانواده ای سه نفره است که با فقر دست و پنجه نرم می کنند و می خواهند برای یلدا یعنی دختر علیل و دم بخت خانواده (با بازی نگار جواهریان)، خواستگار پیدا کنند و با آمدن خواستگار، بحران های تازه ای شکل میگیرد.
آدمهای فیلم که در چارچوب روایت "احسان" یعنی پسر خانواده (با بازی صابر ابر) با ما سخن می گویند، در مواجهه با ناکامیهایشان، با وسوسه خودکشی و فرار از واقعیت درگیرند و در پایان بهدنبال تحقق آن در رؤیا هستند.
راوی فیلم احسان است و شروع و پایان فیلم با مونولوگ او و در دنیای ذهنی او رقم می خورد. اگرچه برخی از مخاطبان عام فیلم با این تصور از سینما خارج می شوند که این فیلم بهشدت تلخ، پایانی خوش داشته و تنها به سرسری بودن این پایان منتقدند اما واقعیت این است که نه نمایشنامه "باغ وحش شیشه ای" و نه فیلم "اینجا بدون من"، در پی نمایش یک "واقعیت شیرین" در پایان فیلم نبوده و نه در پایان که در سراسر داستان، تماشاگر را در بن بست وضعیتی نیهیلیستی، بی معنا، سیاه و تلخ وامی گذارد و دست آخر او را از عمق تلخی و بی معنایی واقعیت زندگی، به یک شادی دلخوشکنک در رویا می فرستد.
"اینجا بدون من" مجموعاً از ساختار فنی متوسطی برخوردار است، گافهای فیلمنامه ای دارد و بهدلیل عدم توفیق کامل کارگردان در "قصه گویی" و "عبور از مانع فرم"، در عین نمايش فاجعه، برخی تماشاگران "رؤیای شیرین" پایانی را همان "واقعیت شیرین" تلقی می کند اما روح حاکم بر فیلم، امتناع و بن بست برای خروج از تلخی و بی معنایی زندگی آدمهای آن است.
شخصیت های قصه
پیش از آنکه در تیتراژ متوجه بشوید که با فیلمی اقتباسی براساس نمایشنامه معروف "باغ وحش شیشه ای" "تنسی ویلیامز" مواجهید، سه شخصیت اصلی فیلم، با سه ویژگیشان معرفی می شوند: دلزدگی و خستگی یک نویسنده عاشق سینما از زندگیاش که به اجبار مادرش کارگری می کند؛ بلاتکلیفی آینده شغلی یک مادر در یک کارخانه و نهایتا تنهایی و مشکلات یک دختر علیل دم بخت در خانه.
اما پس از تیتراژ، شخصیت جمع یعنی خانواده با اتکا به به شناخت اولیه ای که از سه کاراکتر اصلی پیدا کرده ایم، سر میز شام شکل می گیرد. گپ و گفتها و خوش و بش مادر (با بازی فاطمه معتمد آریا) و پسر یعنی احسان که هر دو کارگر هستند تا خرج زندگی فقیرانهشان را دربیاورند و مهمتر از آن بتوانند یلدا دختر علیل خانواده (با بازی نگار جواهریان) را که بی عصا نمی تواند راه برود، به خانه بخت بفرستند.
یک خانواده کارگری، ساکن یک خانه قدیمی با وسایل کهنه اما باسلیقه و مرتب؛ با مادری که کارگر یک کارخانه مواد غذایی است و با سیلی صورتش را سرخ می کند و در عین حال که پسرش را تحت تاثیر فیلمها و هپروتی می داند، اما می خواهد با کمک او خواستگاری از دوستان احسان، برای یلدا دست و پا کند.
فيلم با اقتباس از یک نمایشنامه امریکایی ساخته شده و سعي در ایرانیزه کردن کاراکتر مادر روشنفکر نمایشنامه تنسی ویلیامز، به مادر عوام و اهل زندگی در "اینجا بدون من" داشته و تا حد كمي از پس اين كار برآمده يعني مادر، زن زندگي و فداكار است اما وقتي زير فشار زندگي كم مي آورد، نه تنها نذر و نيازي نمي كند كه به فكر خودكشي مي افتد!
بازی معتمدآریا نيز یک بازی کلیشه ای و اغراق آمیز و در تیپ آشنای هميشگياش یعنی مادر فداکار است و نتوانسته شخصیت و هویت جدیدی از کارهای قبلی خودش به نمایش بگذارد؛ برخلاف یلدا و احسان كه تيپ تازه اي مي سازند.
علیل بودن نگار جواهریان در ابتدا یادآور بازی او در نقش زن خانه دار مبتلا به ام-اس در "طلا و مس" است اما در طول فیلم روحیات تيپ تازه ای را بروز مي دهد. همین وضع جسمی او موجب شده که خجالتی و احساساتی باشد و خواستگار نداشته باشد و در دنیای عروسکهای شیشهایش غرق بشود و مانند آنها بهشدت شکستنی.
شخصیت رقت برانگیزِ احساساتیِ مظلومِ بی زبان که نمی تواند در حضور دیگران سخن بگوید و تماشاگر را نسبت به عملکرد خودش در موقعیتها -خصوصا در سکانس خواستگاری- نگران می کند.
علیرغم بازی خوب جواهریان، تناقضهای شخصیت پردازی او در فیلمنامه، در ادامه بروز می کند. مثلاً -همانطور که در ادامه خواهیم گفت- دیوانه بازی های او پس از غیبت دو هفته ای رضا، بی وجه است و این یکی از چیزهایی است که توکلی به نمایشنامه ویلیامز افزوده است.
به کار بستن دوربین روی شانه برای نمایش راه رفتن لرزان و متزلزل او، بیشتر می خواهد با احساسات تماشاگر بازی کند وگرنه بازی و میزانسن به حدی هست که با دوربین روی پایه هم جواب بدهد و در بسیاری از صحنه این نحوه فیلمبرداری بی وجه می نماید.
اما راوی داستان یعنی احسان عاشق سینماست، قریحه شاعری و نویسندگی دارد، دائما مریض و افسرده است و انگار به اجبار مادرش و برای درآوردن اجاره خانه، بهقول خودش در راهروهای فلزی کارگاهی کار می کند اما برای فرار از این واقعیت و هرزنرفتن استعدادهایش، هوای خارج رفتن به سرش افتاده و البته در این تناقض گیر کرده که با وضعیت نابسامان خانواده چه کند؟
شخصیت احسان کج و معوج است. مثلا اینکه چه مرگش است که دائماً دم از خودکشی می زند، برای عموم مخاطبان به خوبی جا نمی افتد. مخصوصاً پیشنهاد خودکشی دسته جمعی با گاز به خانواده که دیگر اغراق آمیز و باز از اضافات کارگردان به نمایشنامه ویلیامز است. یعنی جاییکه هنوز نتوانسته تلخی کامل را نشان بدهد، خودکشی جمعی را پیشنهاد میدهد.
تکرار این پیشنهاد در انتهای فیلم از طرف مادر، درست لحظهای که همه توهمات و آرزوهای این خانواده سه نفره نقش بر آب شده است، نقش تاثیرگذار و جدی در پایان فیلم پس از این لحظه دارد. هرچند که در اقتباس، ضرورتی برای انطباق وجود ندارد اما پایان فعلی فیلم نیز در نمایشنامه نیست و طراحی معنادار کارگردان است برای فیلمش.
رضا (با بازی پارسا پیروزفر) دوست دلسوز و ناصح احسان و خواستگار آینده یلداست که در برابر روحیات و سوالهاي احسان، تنها مخالفتهای تحقیرآمیز یا تمسخرآمیز -البته همراه با طنز- نشان می دهد اما هیچ راهی پیش پای او نمی گذارد و حتی هیچ استدلالی درباره غلط بودن حرفهایش نمی کند و اگرچه قرار است هم نابود کننده این خانواده در واقعیت و هم منجی آنها در یک رویای شیرین باشد، اما ذیل نگاه و روایت احسان پیش می رود و هیچ افقی برای نگاه دیگر به واقعیت زندگی پیش پای آدمهای فیلم و تماشاگران نمی گذارد.
شاید به جای آنهمه رویاپردازی در انتهای داستان که راه حل پناه بردن از واقعیت تلخ زندگی به توهم شیرین را پیش پای مخاطب می گذارد، بهتر بود شخصیت رضا که بیخودی معقول می نماید اما نگاه مادر و پسر به زندگي را تصحیح نمی کند، بهتر طراحی می شد و تنها راه را برای گریز مخاطب از بن بست سیاه داستان.
به عبارت دقیقتر، کارگردان برای باور پذیر کردن فیلم و البته رد شدن از موانع مميزي، بعضي المانها وقايع و شخصیتها را ایرانیزه کرده و مثلاً بهجای مشروب، سیگار گذاشته و... اما همه این هنر را بهکار گرفته و در اصل پیام نیهیلیستی نمایشنامه ویلیامز، حتی پا را فراتر از او گذاشته.
بحرانی که بحران نیست و راه حلهایی که راه حل نیست
داستان دو محور اصلی دارد، تلاش برای آوردن خواستگار و بحرانهای پس از آمدن او. تا اینجا شخصیتها با ضعفها و قوتهایی که گفتیم تعریف می شوند، تمام فضاهاي لوکیشن جالب خانه طی 20 دقیقه اول به تماشاگر نشان داده می شود و بالاخره زمینه برای آمدن خواستگار فراهم می شود.
در ادامه، اینکه رضا بلافاصله از مهمانی بیرون میزند که برود با نامزدش به هم بزند، تاحدی باورپذیر است اما همین خروج ناگهانی او، اطلاعات را از تماشاگر پنهان می کند و او را میان دو دیالوگ رضا به یلدا، سرگردان می کند: "آدم باید شانس بیاره با دختری مثل شما زندگی کنه" + "یک ماهه دیگه قراره با نامزدم ازدواج کنیم."
ممکن است کارگردان به خودش این حق را بدهد که با پنهان کردن این اطلاعات از تماشاگر، او را بهدنبال خودش بکشاند اما قطعا یکی از گافهای فیلمنامه که رفتار مادر پس از خروج رضا است، توجیه پذیر نخواهد بود. مادر تا آخرین دیالوگ میان رضا و یلدا روی پله ها، گوش نشسته و می شنود که آنها چه می گویند و حتی احساساتش را بروز می دهد، اما در پلان بعد از خروج رضا، با کمال تعجب می بینیم که او هم نمی داند که رضا در آخرین لحظه چه گفته که از خانه بیرون زده و مانند تماشاگران، ادعای دخترک را درباره اینکه رضا رفته با نامزدش به هم بزند، به حساب فرار یلدا از واقعیت می گذارد و تمام فیلمنامه از این به بعد روی همین نادانی مادر می چرخد.
حتی اگر از حس ترحمی که کارگردان نسبت به یلدای احساساتی و رویاپرداز در ما بهوجود آورده، كمي خارج شویم و ادعای یلدا درباره رضا را بپذیریم، این تعلیق، تعلیقی دم دستی است. یعنی "تعلیق چیستی" که کار کارگردانان مبتدی است و نه "تعلیق چگونگی" که نیازمند استادی در قصه نویسی و کارگردانی است.
با این حال، سوال بعدی از این قصه می تواند این باشد که رفتارهای دیوانه وار یلدا در ادامه دیگر چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ آیا او برای از دست دادن رضا که اطمینان داده، با نامزدش بههم بزند، این اندازه نگران است که غذا نمی خورد و دیوانه شده است؟ دو هفته غیبت رضا برای بههم زدن این ماجرا نیز نمی تواند چنین نگرانی ای بهوجود آورد. پس هیچ توجیهی جز گول زدن مخاطب وجود ندارد و هر توجیهی، نیازمند الصاق فیلمنامه نویس به فیلم است.
البته این توضیح در اینجا لازم است که فرار احسان از خانه و رفتن به سمت مرز را باید پایان داستان در یک شرایط تلخ دانست که ادامه فیلم را به عنوان یک "رؤیای شیرین" رقم می زند. راوی یعنی احسان در سکانس ترمینال، قصه را اینگونه تعریف می کند که "دیگه به اون خونه برنمیگردم و این تنها چیزی است که مرز واقعیت و خیال رو واسم مشخص میکنه."
اما تصمیم بزرگ احسان برای بازگشت، با یک زمین خوردن و از هوش رفتن بهموقع! یلدا و شنیدن التماسهای تلفنی مادر مضمحل می شود! در اینجا معلوم نیست دقیقا پس از رفتن رضا همه چیز پایان یافته یا پس از خوابیدن و خودکشی دسته جمعی آنها. این نیز از سهل انگاریهای قصه گویی در این فیلم است.
از این پس، ریتم تند شیرین شدن زندگی که با شلختگی روایت مي شود، یکی دیگر از ضعفهای فیلم است. واکنش سرد مادر به خواستگاری رضا و حل شدن مشکلات و آشتی کنان کارخانه و بازنشستگی و خوب شدن پای یلدا و بچه دار شدنش و... همه و همه در چند دقیقه اتفاق می افتد تا اینکه دوربین روی صورت احسان می ایستد و لبخند او به سمت یک لوکیشن رویایی با موسیقی تخیلی، محو می شود و پایان فیلم.
غیر از سه دقیقه پایانی که در یک لوکیشن رؤیایی با تدوین و گرافیک متفاوت است و بهخوبی حساب خودش را از واقعیت جدا می کند، مابقی اتفاقات یک سوم پایانی پرداخت خوبی ندارد. دیالوگ های او در سالن سینما درباره دوبار دیدن یک فیلم و ساختن شخصیتها در فیلمها نیز یادآور دیالوگ او در ترمینال هنگام فرار از خانه است.
تماس تلفنی نیمه شب در حالی که اعضای خانواده در خوابی مرگبار فرورفته اند، یکی دیگر از اشكالها است. تماس گرفتن رضا در ساعت دو نصفه شب، به قصد استمرار موقعیتهای دوپهلو و تفسیربرانگیز دیوانگی یلدا رخ داده اما برای کسی که دو سه هفته ای خبری ازش نبوده، چنین تماسی در این وقت شب کاملا بی معنی است.
همه سؤالها و اشکالهاي متعددی که وجود دارد، نشان می دهد که کارگردان فرار پسر و خودکشی دسته جمعی در خواب را پایان فیلم می داند و حالا در رؤیا و به شکلی سردستی، پایان خوشی می سازد اما در این صورت هم کارگردان در تغییر فاز از واقعیت به رؤیا موفق نمی شود.
کارگردان می توانست دو تفسیر و روایت متفاوت اما منسجم برای مخاطبان بدست بدهد اما باید گفت خود فیلم هم از همان لحظه به خواب رفتن اعضای خانواده و قدم گذاشتن به دنیای رویایی، دچار خودکشی و نوعی مرگ میشود. یعنی یک سوم پایانی فیلم با هر قصد و برنامه ای که توسط کارگردان ساخته شده، از نگاه تماشاگر حرفه ای از ابهام ها و ضعفهای جدی رنج می برد.
به هر حال، ما باید خوشحال باشیم که روشنفکران ما با تفکرات معوجشان هنوز بلد نیستند با مخاطب عام، خوب ارتباط برقرار کنند و حرفشان را از مدیوم سینما و از مجرای بیان سینمایی، منتقل کنند!
نكته آخر اينكه فیلم از شناخت ضعیف از قشر فقیر رنج می برد. یعنی فیلم بهدرستی نمی تواند نشان بدهد که تفاوتهای رایج سبک زندگی و وسایل و مبلمان زندگی طبقه فرودست با طبقه متوسط چیست؟ این هم بیش از آنکه به طراحی صحنه باسلیقه فیلم، ربط داشته باشد به تجربه زندگی کارگردان و فیلمنامه نویس ربط دارد که هر اندازه این سطح و سبک از زندگی را زیسته باشند، می توانند آن را برای مخاطب بسازند و باورپذیر کنند. و قاعدتا چون آن را نزیسته اند، نمی توانند حس آن را به مخاطب منتقل کنند. مثلا سه دست میز صندلی در آشپزخانه و در هال و در اتاق نشیمن و وجود کاناپه و... با بخشی دیگر از لوکیشنها که آن آشپزخانه ساخته شده فلزی یا بعضی وسائل قدیمی خانه مانند چرخ خیاطی و ضبط صوت و معماری قدیمی خانه باشند، با هم جور در نمی آیند.