حکایت دلتنگی نیمه شب
نيمه شب است و باز دلم جوری غریب ميتپد ...
نيمه شب است و باز انگار پلكهاي خسته از چشم انتظاری من ، راهي به خواب ندارد .
اما گویا این چشمههاي دلتنگیست كه ميجوشد .
نیمه شب است و دلم غریبانه گرفته است .
باز هم نيمه شب و رازهاي خاموش اين لبهاي بسته ...
نیمه شب است و ياد معلم ...
معلمي كه از تمام آموختههاي بزرگ و بيپايان كوشيد و می کوشد بیاموزد مرا !!
نسيم نيمهشب ! التماست میکنم سلام و سوداي مرا به معلمم برسان ....
به او بگو این منم ...
همان شاگرد گريزپا و نا آموختهات !!
همان که بی صبری اش مایه شرمساری اوست .. همو که هیچ ندارد تا عذرخواه صبر ایوب وار تو باشد .
عذرخواه آمده ام ... دلم براي گامهايت که با همه وجود احساس میکردم ؛ تنگ شده است .
برای طنين صدايت و كلام مقتدرت
و در یک کلام دلم براي حضورت تنگ شده ....
حضوري كه سرشار از تداعی اقتدار حیّ حاضري بود كه يكي بيشتر نيست .
به من بگو خاك كدام ديار را توتياي اين چشمان بيخواب كنم ؟!؟!
بگو چه کنم ؟
حالا اين شاگرد مانده در راه ، براي يافتن و ديدن تو و براي ماندن با تو و براي رفتن با تو !
براي التماس يك نگاه مهربانانه تو !
كه در لحظهاي شكارم كرد ... اشک می ریزد .
بگو چه کنم ؟
باز نيمه شب است ...
نيمهشبها دل من به اندازه سكوت آسمان ميگيرد .
آموختم که نيمهشبها ، ترسهاي خفته در هياهوي روز بيدار ميشود .
نيمهشبها انگار نفوذ دلتنگي ، تار و پود وجودم را بيشتر ميآلايد ....
اما این نیمه شبها از جنس حس بی مثال دریافت است .
از همان نوع نیمه شبهای قشنگ انتظار توأم با یقین و انتظاری مزین به ...
گر نعمت وصل تو برازنده من نيست
بگذار كه در سايه ديوار تو باشم
شاید ! شاید تا تو پیدا آمدی ؛ پنهان شدم ... چون در محضر محبوب ؛ پنهان خوشتر است !!
خداوندا ! باز نيمه شب است و من دلتنگم
دلتنگم
دلتنگم .......