0

حيايى غريب از سگ

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

حيايى غريب از سگ

 

 مرحوم آقاى بلادى فرمود يكى از بستگانم كه چند سال در فرانسه براى تحصيل توقف داشت، در مراجعتش نقل كرد كه:
در پاريس خانه اى كرايه كردم و سگى را براى پاسبانى نگاه داشته بودم، شبها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابيد و من به كلاس درس مى رفتم و برمى گشتم و سگ همراهم به خانه داخل مى شد. شبى مراجعتم طول كشيد و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا آورده، گوشها و سرم را پوشاندم و دستكش در دست كرده صورتم را گرفتم، به طورى كه تنها چشمم براى ديدن راه باز بود، با اين هيئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز كنم سگ زبان بسته چون هيئت خود را تغيير داده بودم و صورتم را پوشيده بودم، مرا نشناخت، به من حمله كرد و دامن پالتوی مرا گرفت.
من فورا پشت پالتو را انداختم وصورتم را باز كرده، صدايش زدم تا مرا شناخت. با نهايت شرمسارى به گوشه اى از كوچه خزيد. در خانه را باز كردم و هرچه اصرار كردم داخل خانه نشد. به ناچار در را بسته و خوابيدم. صبح كه به سراغ سگ آمدم ديدم مرده است، دانستم از شدت حيا جان داده است...
اينجاست كه بايد هر فرد از ما به سگ نفس خود خطاب كنيم كه چقدر بى حياييم، راستى كه چرا از پروردگارمان كه همه چيزمان از او است حيا نمى كنيم، و ملاحظه حضور حضرتش را نمى نماييم؟؟

منبع:داستانهای شگفت شهید دسغیب

  

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 12 مرداد 1390  2:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها