0

حومه

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

حومه

 

سالها بود که این بو را احساس نکرده بود . دقیقا بیست و هفت سال . کنار رودخانه ایستاده بود و بوی بدن ماهی هایی که درون آب رودخانه شنا می کردند درون ریه هایش می رفت . بوی عجیبی بود . مخلوطی از بوی نم خاک و برگ درختان و آب رودخانه . از پاکت سیگارش ، سیگاری در آورد و روشن کرد . سیگار کشیدن هم یادگار دوران دورش بود . از سیزده سالگی شروع به سیگار کشیدن کرده بود و تا به امروز ادامه داده بود .
بیست و هفت سال پیش دقیقا در همین نقطه ای که امروز ایستاده بود ، تصمیم گرفته بود که برترین باشد و شده بود . هوش و استعداد غریبی داشت . امکان نداشت چیزی از ذهنش گم شود و همه چیز را حتی با تمامی جزییات هر لحظه که اراده می کرد ، بیاد می آورد . درست مانند یک فیلم در جلوی چشمانش نشان داده می شد . شاید خاصیت ماه تولدش بود .
خرچنگی با غرور افسانه ای اش زیر سنگی رفت . مرد با نگاه او را تعقیب کرد .
به هر چه که می خواست رسیده بود تا به امروز الا یک چیز . باز همان حس غریب سراغش آمد . وقتی به آن چیزی که نرسیده بود یا گم شده بود و نمی دانست چیست ، فکر می کرد ، خطوط پیشانی اش بیرون می زد و آن چهره مغرور و خودخواه و عصبانی تبدیل به موجودی بی پناه و بچه سال می شد . درست مانند طفلی که فقط سینه مادر ، پناهگاهش است ، ناخودآگاه جمع میشد و زانوهایش را بغل می کرد و به دور ها خیره می شد .
انگار تمام چراغهای عالم را به یکباره خاموش می کردند و هیچ جا را نمی توانست ببیند . شدیدا شکننده می شد . از هر صدایی که در آن لحظه خلوتش را بهم می زد ، می ترسید و متنفر می شد . خلوتش شکننده بود و هیچکس این را نمی فهمید . برای همین همیشه از مردم فاصله می گرفت .
این حالت وقت خاصی نداشت ، بعضی اوقات در یک مهمانی که همگی بدورش جمع شده بودند و او سرآمد مجلس در شیرین زبانی و رفتاری بود ، اتفاق می افتاد و آن چهره خندان به ناگاه در لاکش فرو می رفت و بدتر اینکه برای کسی قابل درک نبود . همه می خواستند به آن حریم اتفاق افتاده – تنهایی – وارد شوند . خودش می دانست زمانی این اتفاق برایش می افتد که ناگهان چهره ای آشنا را ببیند ، با اینکه آشنایی قبلی ای وجود نداشت و حتی آن چهره را نمی شناخت ، اتفاق می افتاد و آن منبع غرور آتشفشانی درون وجودش ، باندازه موری هم دیگر توان نداشت . به این عادت مالیخولیایی اش عادت کرده بود و فقط می خواست بقیه هم بفهمند که او بعضی وقت ها باید در لاکش باشد . سیگارش تمام شده بود ، ته سیگار را با پایش له کرد و به سمت شهر راه افتاد . همین .

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 11 مرداد 1390  3:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها