|
|
|
شخصی پس از سالها به دیدن دوست قدیمی خود که در روستائی دور افتاده ساکن بود رفت ، نزدیک غروب آفتاب خسته و کوفته و پای پیاده به روستای مورد نظر رسیده و سراغ از دوست خود گرفت ، پس از ساعتی جستجو به خانه دوست خود رسید و با استقبال گرم دوست خود روبرو شد ، کمی استراحت نموده و به پرسیدن از احوال و اخبار یکدیگر پرداخته تا موقع شام شد ، در سر سفره شام بود که میهمان متوجه حضور سه زن بر سر سفره گردید ، دوست صاحبخانه که متوجه نگاه کنجکاو میهمان خود شد ، به معرفی همسران خود پرداخت و گفت اگر ازکمک همسرانم نبود ، هیچگاه من در امور کشاورزی و دامداری توفیقی نداشتم ..... .!
پس از صرف شام میهمان که متوجه کوچک بودن خانه دوستش که تنها یک اتاق و پستوی کوچکی داشت شده بود ، بلند شد و از دوستش آدرس میهمانخانه ای را پرسید تا شب را در آنجا سر کند ، میزبان در حالی که میخندید او را متوجه ساخت که آنها در یک روستای کوچک و دور افتاده زندگی میکنند نه یک شهر ، و بهمین علت میمانخانه ای در آن نزدیکی نیست و چون متوجه مشکل دوستش شده بود ، به او توضیح داد که نگران نباشد و برای یک شب در پستوی خانه که فقط یخچالی قرار داشت به استراحت بپردازد .
از قضا برابر برنامه ای که میزبان با همسرانش داشت ، آنشب نوبت زن بزرگ بود تا به وظیفه پذیرائی ازشوهر بپردازد ، دقایقی نگذشته بود که خانم سقلمه ای به شوهر زد و او را که به خیال خوش فرار از نوبت به خواب رفته بود ، از جا پراند . شوهر گفت :
- چه شده است ؟ پشتم سوراخ شد ، تازه خواب رفته بودم ،زن بزرگ گفت :
- لازم باشه سوراخت هم می کنم ، فکر کردی به همین سادگی میخوابی و من هم بیخیالت میشم ؟ امشب دیگه نمی تونی به بهانه های واهی من رو محروم کنی ، حق من رو باید بجا بیاری !!
- زن خجالت بکش ، میهمان داریم و اگه بیدار باشه خیلی ضایع میشیم
- مگه خلاف میکنیم ؟ یا کار حرام ؟ تو نگران نباش ، دوستت خسته بود و تا حالا هفت پادشاه رو هم خواب دیده ، برای اینکه خیالت راحت باشه ، من رفتم در یخچال رو باز کردم تا مثلا آب بخورم و نور افتاد رو صورتش ، دیدم که خواب عمیقی هم رفته است . . . . . . . . . . .
به این ترتیب تا مرد آمد خواب رود ، زن دوم که شیطنتش گل کرده و وقت رو مناسب دیده بود ، از آب گل آلود ماهی گرفت در یخچال و نور و . . . .
زن کوچک که دید اگر کاری نکند ، تا مدتها باید نگاه پیروزمندانه دو تا هوو را تحمل کند ، او هم در یخچال را باز کرد و آب خورد و نور . . . . .
صبح سر سفره صبحانه دو دوست خسته و خمار خواب ،مشغول خوردن چای و نان محلی بودند که میزبان برای اطمینان از دوستش پرسید :
- خوب با خستگی راه که داشتی ، تونستی شب رو خوب بخوابی ؟
- آره خوابیدم ، ولی تا صبح خواب یه لیوان آب را می دیدم چون خیلی تشنه ام بود . میزبان با تعجب گفت : مرد حسابی یخچال که پهلویت بود .
میهمان گفت : آره یخچال پهلوم بود ، ولی من دیدم هر کسی که در یخچال رو باز کرد و آب خورد ، بعدش یه جورائی حساب پس داد من فکر کردم ، شاید این رسم خانه شما ست که هر کس از یخچال آب بخورد ، تو او را . .
|
|
چارلی چاپلین:
اگه یه روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگر یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه.
یاعلی - رزا