0

باغ خدا، دست خدا، چوب خدا

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

باغ خدا، دست خدا، چوب خدا

 مردي در يك باغ درخت خرما را با شدت تكان مي داد و بر زمين مي ريخت. صاحب باغ آمد و گفت اي مرد احمق! چرا اين كار را مي كني؟

دزد گفت: چه اشكالي دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمايي را بخورد و ببرد كه خدا به او روزي كرده است. چرا بر سفره گسترده نعمت هاي خداوند حسادت مي كني؟
صاحب باغ به غلامش گفت: آهاي غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مردك را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او مي زد. دزد فرياد برآورد، از خدا شرم كن. چرا مي زني؟
صاحب باغ گفت: اين بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا مي زند. من اراده اي ندارم. كار، كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست مي گويي اي مرد بزرگوار نزن. بر جهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار.


منبع: مثنوي معنوي

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 11 مرداد 1390  9:18 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها