تقويم روي فصل خزان ايستاده است
گويا پس از تو نبض زمان ايستاده است
حس مي كنم كه پشت همين چشم هاي شاد
مردي هميشه دل نگران ايستاده است
در تو هزار بغض سترون نشسته است
در من هزار درد نهان ايستاده است
در چشمهات اين دو پريشان دربدر
طرح دو تا پلنگ جوان ايستاده است
بي تو پرنده ميل پريدن نمي كند
ذهن پرنده از هيجان ايستاده است
اين واژه هاي تلخ معطل درون من
ديري در انتظار بيان ايستاده است
پشت دريچه هاي شب آلود ذهن من
اندوه شاعران جهان ايستاده است
پاييز در دقايق من مكث كرده است
انگار بي تو نبض زمان ايستاده است
مرتضي آخرتي