شكوفا شدن هنر معنوي ديني در ايران مقارن با ظهور انقلاب اسلامي بود و انقلاب، عهد مجدد انسان با خداي اسلام بود. اين تعهد امري را با خود به همراه داشت كه جان عاشقانش را مي سوزاند و نواي اين سوختن را در كارها و آثارشان نشان مي داد. امام امت، شهادت مردان خدا را، «هنر» ناميد و باب بحث جديدي را آغاز كرد كه هنرهاي خاص نيز متأثر از آن فضا شد.
گاهي هنر به معناي عام به كار مي رود و بيشتر معناي فضيلت و كمال مي دهد، همان طور كه امام شهادت را هنر دانستند و گاهي هنر معناي خاصي دارد كه همان صورت هاي خيالي موجود در تاريخ بشر است كه شعر، نقاشي، موسيقي و غير آن را دربر مي گيرد.
بزرگ ترين درسي كه رهبر انقلاب اسلامي ايران به هنرمندان جهان و خصوصاً هنرمندان ايران داد اين بود كه هنر عام، باطن هنر خاص است، تا فضيلت و كمال انساني ذيل عهد ديني به وجود نيايد، هنرهاي خاص جز ظهور رذيلت نفسانيت و جيغ بنفش انانيت چيز ديگري نيست. هنر؛ نه در خدمت سياست و ايدئولوژي است، نه تابع اخلاقيات شخصي و جمعي هنرمند است. هنر بيان گر حقيقت عهد و عصر ديني است كه اين بار در انقلاب اسلامي شكوفا شده بود.
ذيل اين حال غريب، عاشقان و مدعياني پيدا شدند كه قلم به دست گرفتند و انقلاب اسلامي را نگاشتند. عاشقانش سوختند و مدعيانش عهد شكستند. در نقاشي موضوعاتي مانند استكبار و استضعاف، توجه به فقر، مرگ آگاهي، شهادت، مبارزه و مانند آن ها، باعث شد فضاي نقاشي به سمت خاصي سوق پيدا كند و نقاشي، تجلي مرگ آگاهي هنرمند انقلابي شود. در اين ميان برخي از سبك هاي هنري غرب نيز كه با اين حال فاصله داشت خودبه خود كنار گذاشته شد و سبكي خاص پيدا شد كه بعدها مورد مناقشه دوستان و دشمنان انقلاب قرار گرفت. در موسيقي، معماري، خط، گرافيك و بالاخص در سينما نيز چنين تحولاتي اتفاق افتاد.
فضاي به وجود آمده در هنر ديني انقلاب، باعث پيدا شدن موضوعاتي در تفكر معنوي هنر شد كه پا به پاي هنر شكل مي گرفت و بسط مي يافت. متفكران هنر با موضوعاتي مانند تعريف مجدد هنر، نسبت هنر و دين، نسبت هنر و جامعه، سنت و مدرنيته در هنر، صورت و معنا در هنر و غيره مواجه شدند كه البته تلقي هاي متفاوتي از اين امور پيدا شد و باعث پديد آمدن جريان هاي مختلف در فضاي تفكر ديني هنر در ايران شد.
برخي از متفكرين اين حوزه تابع نظر سنت گرايان در غرب بودند كه شايد بتوان سردمدار آن ها را در ايران، «سيدحسين نصر» دانست. اين جريان با اعتقاد به اصول فلسفه ملاصدرا، توجه به تفكر اشراقي سهروردي و اديان شرقي را لازم دانسته و علت عقب ماندگي ايران از تحولات غرب را عدم رجوع به سنت هاي شرقي و توجه صرف به فلسفه صدرا مي داند. باتوجه به اين راهبرد كلان، براي نفوذ به تفكر شرقي و ديني بايد از طريق معرفت هنري گام برداشت. بنابراين هنر جايگاه بسيار مهمي در بين سنت گرايان پيدا مي كند؛ طوري كه حتي راه نجات از درماندگي مدرن را رسوخ در هنر سنتي اديان مي دانند. از منظر اين جريان، ذات تمام هنرهاي سنتي به امر واحدي برمي گردد كه ذات تمام اديان نيز هست و آن امر قدسي است.
بنابراين براي نجات از هنر مدرن غرب بايد از اصول و ساختار هنر سنتي بهره برد.
از جريان هاي ديگري كه مي توان نام برد، جريان دكتر «فرديد» است كه البته در هنر نيز بازتاب هاي فراواني داشته اند. اين جريان با جريان سنت گرايي پيوندهاي اساسي اي دارد با اين حال هنوز مانند سنت گرايان به صورت بندي دقيقي نسبت به تفكر هنري نرسيده اند. از نظر ايشان، هنر در ادوار مختلف تاريخ، معاني متفاوتي به خود گرفته است و خصوصا در دوران مدرنيته، هنر بيانگر روح تفكر مدرن شده است و البته از جايگاه حقيقي خويش خارج شده و تابع تفكر فلسفي شده است. تفكر به فلسفه، هنر و دين تقسيم شده و لذا هنر يكي از راه هاي دستيابي به حقيقت عالم است. از نظر اين جريان، هنر بيش از تفكر فلسفي انسان را به حقيقت نزديك مي كند و البته هنر در اغلب تمدن ها و فرهنگ ها با دين نسبت وثيق داشته است. يكي از اصلي ترين مؤلفه هاي اين نظر آن است كه منشأ هنر الهام است و الهام نيز يا رحماني است يا شيطاني. مظهر هنر رحماني هنر سنتي قدسي و مظهر هنر شيطاني هنر مدرن و هنر يونان و اساطير شرقي است.
غير از اين دو جريان كه بيشترين نفوذ را حوزه تفكر هنري كشور دارند و البته در برخي از موارد با يكديگر تأليف پيدا مي كنند، جريان «صدرايي» نيز تلاش هايي در اين زمينه داشته است كه البته نظرشان هنوز به طور جد، صورت بندي نشده است. «علامه جعفري» و «آيت الله جوادي آملي» مباحثي در اين زمينه دارند كه البته بسيار محدود است اما بسيار الهام بخش بوده است. يكي از اصلي ترين مؤلفه اين جريان، تفكر راجع به تعهد و اخلاق در هنر است. هنرمند متعهد به عهد ديني است و تا ذيل تفكر ديني قرار نگيرد، هنرش هنر واقعي نيست. هنرمند متخلق به اخلاق ديني است؛ بنابراين از مخاطب خود نيز مي خواهد كه نگاهي اخلاقي به جهان داشته باشد. اين جريان بحث چنداني راجع به صورت در هنر و نسبت آن با معنا ندارد ولي با تحليل اصول اين گفتمان مي توان قائل شد كه با صورت هنر جديد مغرب زمين چندان سرسازگاري ندارد.
غير از اين سه جريان عمده كه اصول مشترك فراواني دارند، دو جريان «روشنفكري ديني» و «روشنفكري سكولار» قرار دارد كه روشنفكري سكولار از آنجا كه شديدا مدافع هنر غرب است در اين اينجا به آن نمي پردازيم. اما جريان روشنفكري ديني نيز كه تقريبا به صورت جدي وارد مباحث هنر نشده است، اما تفكر التقاطي خود را چندان بسط داده است كه هنرمندان زيادي را مي توان روشنفكر ديني در حوزه هنر ناميد. شايد بتوان گفت كه اصلي ترين خصيصه اي كه اين جريان به دنبال آن است، التقاط هنر ديني با هنر مغرب زمين است. با دل بستن به هنر غرب بايد از مضامين ايراني و شايد ديني نيز استفاده زياد كرد. با بررسي هنرمنداني كه مورد توجه اين گفتمان قرار دارند، مي توان چنين نتيجه گرفت كه اقبال ناخودآگاه اين جريان، بيشتر به هنر التقاطي هنرمنداني است كه انسان را با فضايل مدرنيته آشنا مي كنند و وجوه هنري آن را اخذ مي كنند ولي از حضور عناصر ضدديني (البته با تفسير آنها از دين) چندان راضي نيستند.
شايد بتوان گفت سير هنر بعد از صفويه، از غربزدگي در صورت آغاز شد و در دوره پهلوي به طور كامل از معناي عالم قديم كنده شد و كاملا غربزده شد كه اين غربزدگي تام و تمام، مصادف با تئوريزه شدن هنر غربزده ايران بود. سير هنر انقلاب نيز از نفي غربزدگي در معنا آغاز شد ولي صورت همچنان غربزده بود و به نظر مي رسد كه هر چه جلوتر مي رويم بحث كنده شدن از صورت غربي و پيدا كردن صورت متناسب با معناي انقلاب اسلامي همچنان ادامه دارد.