0

فریاد

 
magam4u
magam4u
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 976
محل سکونت : اصفهان

فریاد

 صدای فریادهای زن توی گوشش می پیچید، صدای ناله، نفرین، تضرع . .. بالش را روی سرش گذاشت و زیر پتو فرو رفت. اما باز هم صداها پیدایش می کردند، توی گوشش می پیچیدند و توی مغزش طنین می انداختند. دستهایش را مشت کرد و روی گوشهایش فشار داد. صدای زن پر از اشک بود. فریاد بلندی کشید: تو رو خدا نزن. . . بی غیرت . . . نزن. و صدایش در میان ناله هایش و ناسزاهای مرد محو شد. زن با صورتی خون آلود، گوشه اتاق مچاله شده بود. مرد با مشتهای گره کرده، نفس زنان بالای سرش ایستاد بود. لگد دیگری به زن زد اما دیگر صدایی از او برنخاست. با چشمهایی گشاده از ترس به مرد خیره شده بود. ناگهان با دیدن چیزی پشت سر او رنگ از رویش پرید و وحشت در چشمانش دوید. مرد برگشت. صدای پاهای برهنه او را که نزدیک می شد نشنیده بود. چاقو تا دسته توی شکمش فرو رفت. یکبار . . . دو بار . . . روی زمین که غلتید دخترک نگاهش کرد. لباس خواب کوتاهش دور پاهای لاغرش پیچیده بود. ـ بهت گفته بودم نزنش زن با چشمان تهی دخترک را نگاه می کرد.

از شما دوستانِ عزیزم در راسخون استدعا دارم ، این اشعار رو بخونید و پخش کنید ، ان شاءالله در ثوابش شریک باشید

 

روزهٔ کودکانه . نماز کودکانه . قرآنِ کودکانه
 

وبلاگ مجموعه اشعار بنده حقیر :

http://delsoroodeha.rasekhoonblog.com

دوشنبه 10 مرداد 1390  9:15 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها