0

کمی آنسو تر

 
magam4u
magam4u
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 976
محل سکونت : اصفهان

کمی آنسو تر

 پیرزن نزدیک مترسک رفت. شاخه گلی در جیب بالایی

 کت او گذاشت.عقب ایستاد و به او خیره شد.

جلو رفت.یقه و بعد کلاه او را مرتب کرد:حالا شد.

دختر جوان پرده را انداخت و شاخه ی گل را به سینه فشرد.

 پیرمرد وارد خانه شد

 و در را محکم پشت سرش بست.

کمی آنسوتر کلاغ روی بوته ی ذرت نشست و

مشغول خوردن شد.

از شما دوستانِ عزیزم در راسخون استدعا دارم ، این اشعار رو بخونید و پخش کنید ، ان شاءالله در ثوابش شریک باشید

 

روزهٔ کودکانه . نماز کودکانه . قرآنِ کودکانه
 

وبلاگ مجموعه اشعار بنده حقیر :

http://delsoroodeha.rasekhoonblog.com

دوشنبه 10 مرداد 1390  8:56 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها