0

اشک ها و لبخندها

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

اشک ها و لبخندها

 

زن روبه روی محل کار ما مرده بود، در تاکسی. پنجاه تا مرد دور و بر ماشین جمع شده بودند و نماینده های پزشکی قانونی و کلانتری و اورژانس را نگاه می کردند. گفتند باید یک خانم بیاید جیب های لباسش را خالی کند و انگشتر و ساعتش را دربیاورد و اینها. سه نفر بیشتر نبودیم و پای آن دو نفر می لرزید و من مصمم جلو رفتم. این زن تا یکی دوساعت پیش مثل ما زنده بوده، کجایش ترس دارد؟ دست راستش مثل توی فیلم ها وقتی آن را روی سینه اش جمع کردم، دوباره از صندلی عقب ماشین افتاد پایین، دستی که هنوز گرم بود و شاید بارها با محبت بر سر و گوش اطرافیانش کشیده شده باشد.

به صورتش نگاه کردم که با خاطراتی از عشق ها و نفرت ها تمام شده بود. شاید پدرش یک بار بر این گونه ها سیلی زده باشد، شاید این چشم ها یک زمانی هرشب برای کسی اشک ریخته باشند، شاید شوهرش بارها این بناگوش را بوسیده باشد، شاید کودکش بارها از این گردن آویخته باشد، شاید دیروز موقع سرخ کردن غذا، روغن روی این پلک پریده باشد...

 

دیگر رنج ها و خوشی ها برای او معنایی نداشت. اکنون به جای همه آشنایان، غریبه ای بر بالینش بود که جیب هایش را بگردد و چشمانش را ببندد، غریبه ای که هرگز او را ندیده بود و دیگر هم نخواهد دید... غریبه ای که معلوم نیست پرونده رنج ها و خوشی های خود او چه روزی و زیر دست کدام غریبه دیگری بسته خواهد شد

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 4 مرداد 1390  2:14 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها