0

امام دوم حسن بن على(ع)

 
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

امام دوم حسن بن على(ع)

امام دوم
 
حسن بن على(ع)

امام حسن(ع)،مسئوليت‏خلافت را در جوى مضطرب و نا آرام ودر وضعى بسيار پيچيده و پركشاكش كه در پايان زندگانى پدر بزرگوارش امام‏على(ع)بروز كرده و شعله‏ور شده بود بهعهده گرفت.

از جمله اوضاع و مشكلات پيچيده و ناگوار،نكات زير را بيان مى‏كنيم:

1-امام حسن(ع)حكومت‏خود را با مردمى شروع كرد كه به مكتبى بودن‏مبارزه و هدفهاى آن،ايمان واضح و كاملى نداشتند و آنان را از جنبه دينى واسلامى با خواسته‏هاى مبارزههماهنگى نبود و در آن هنگام به چهار حزب‏تقسيم شده بودند كه ازينقرار بود:

الف-حزب امويان.

اين حزب از گروههاى قومى تشكيل شده بود كه‏از نفوذ بسيار بر خوردار بودند و پيروانفراوان داشتند.آنها در محيط شيعيان‏امام حسن براى پيروزى معاويه كار و فعاليت داشتند وبه منزله جاسوسان وماموران مخفى،حركات امام را زير نظر داشتند.

ب-خوارج.

بيشتر اهل كوفه به جنگ اصرار داشتند تا جائى كه وقتى‏ميخواستند با امام حسن(ع)بيعتكنند،با آن بزرگوار شرط كردند كه بايد با اين تجاوز كنندگان گمراه حكومت بجنگند اما امامنپذيرفت.

سپس به خدمت‏امام حسين(ع)رفتند تا با او بيعت كنند و او به آنان گفت:«معاذ الله كهتاحسن زنده است با شما بيعت كنم‏».

آنگاه چاره‏اى نديدند جز آنكه با امام حسن بيعت كنند.

آنان در زمينه توطئه گريهاى خطرناك و مبارزه با برنامه و نقشه‏امام حسن(ع)با حزب اموىهمكارى داشتند.

ج-شكاكان.

آنان كسانى بودند كه دعوت خوارج در آنان تاثير گذاشته‏بود،بى آنكه از آنان باشند.اينانافرادى فرصت طلب و مذبذب بودند و خوى‏فرار بر طبيعت آنان غالب بود.

د-حمراء(سرخ(.

آنان پاسبانان‏«زياد»بودند و ميخواستند كه سربازان‏شخص پيروز و شمشيرهاى شخص غالبباشند.كارشان به جائى رسيد كه كوفه‏را بخود نسبت دادند و گفتند:«كوفه حمراء».

اما پيروان امام حسن(ع)كسانى بودند كه پس از شهادت پدر بزرگوارش على(ع)،به بيعت بااو شتافتندو در كوفه عده آنان بسيار بود.اما دسيسه‏ها و فتنه‏گرى ديگران،پيوسته هرحركتىرا كه از اينان سر مى‏زد،با شكست روبرو ميكرد و خنثى مى‏نمود.

2-تفاوت تاريخى ميان شخص امام حسن(ع)و شخصيت پدر بزرگوارش‏امام على(ع).

منظور ما از تفاوت تاريخى،پايگاه هر يك از آنان در ذهن‏مردم است.اما بديهى است كه درپيشگاه خداى عز و جل بين آنان تفاوتى نبوده‏است.چه،هر يك از آنان امامى معصوممى‏باشند.اما در آن زمان جزاندكى از مسلمانان،در انديشه نص امامت آنان نبودند،و با امامحسن،عملى كه بايد نسبت به امام مفترض الطاعة كه بر امامت او نص وجود داشت،به جاىمى‏آوردند،نميكردند.بلكه با وى(ع)آن سان رفتار ميكردند كه باامامى معمولى كه امامت اودر امتداد خط سقيفه و مفهوم آن در حد خلافت بود.

مطلبى كه در اينجا بايد به تاكيد باز گفت اين است كه امام حسن(ع)از جايگاه‏تاريخى كهامام على(ع)در دل مردم داشت بى‏نصيب بود.

3-امام حسن(ع)،بلافاصله پس از شهادت پدر بزرگوارش،زمام اموررا مستقيما بدست گرفت. امرى كه موج شك را در مكتبى بودن مبارزه‏اى كه امام‏حسن(ع)بر عهده گرفت،برانگيخت وتقويت كرد و شبهه را در مردم قوى ساخت،اين بود كه آن مبارزه،مبارزه خانواده با خانوادهتلقى شد و در نتيجه،جنگ‏امويان با هاشميان را جنگ مكتبى نميدانستند.

همه اين موجبات و شرايط،موضع امام(ع)را درباره مساله حكومت‏پيچيده كرد و او در برابرچهار راهى كه غير از آن نبود قرار گرفت:

1-انتخاب نخستين.فريفتن رهبران و افراد با نفوذ بوسيله پرداختن پول ووعده دادن مناصبتا آنان را به سوى خود جلب كند.اين راه را برخى‏اشخاص به امام پيشنهاد كردند.اما وى آنرارد كرد و فرمود:«آيا ميخواهيداز راه ستم پيروز گردم؟بخدا سوگند هرگز چنين نخواهد شد».

2-انتخاب دوم اين بود كه امام از آغاز كار تا وقتى امت به زندگانى‏راحت‏خو دارد و رهبرانشبا معاويه در تماس مى‏باشند،به صلح و سازش‏روى كند.

امام بطور كلى عمل به هر يك ازين دو راه را بعيد دانست زيرا هيچيك‏فايده و نتيجه‏اىنداشت و تنها اين راه باقى مى‏ماند كه يا وارد جنگى بى‏حاصل‏و ياس آور شود و او و جماعتشبه شهادت رسند،يا پس از سپرى شدن مدتى‏طولانى،به اين منظور كه مواضع خود را مسجلگرداند و براى مردم آشكارسازد كه چه كسى ايستادگى ميكند و چه كسى منحرف است،سازش كند.واينك ما به نوبه خود مى‏پرسيم،آيا وارد شدن در يك معركه بى‏نتيجه،بهجائى‏ميرسيد و اثرى داشت؟و آيا واقعيت اسلام آن روزگار را دگرگون ميساخت؟

پاسخ اين پرسش آن است كه هرگز!تا وقتى كه مردم به آن مبارزه شك داشتند،آن نبرد بىنتيجه و آن مبارزه ياس آور هيچ تاثيرى نداشت.

ملامتگرى بسيارى از مورخان به امام حسن(ع)از اينجا ناشى شده است كه او را به تن آسائىو ناتوانى متهم داشته‏اند و گفته‏اند كه از حق‏خود چشم پوشيد تا فتنه بخوابد و با زندگانى بىدغدغه و راحت روزگاربگذراند.

در پاسخ اين افترا ميگوئيم:داخل شدن امام در معركه‏اى بى‏نتيجه،قبل از هر چيز،نبرد او رادر نظر بسيارى از مسلمانان،همچون نبردى كه‏«عبد الله بن زبير»به آن دست زد و خود وهمه ياران نزديكش كشته شدند،نشان‏ميدهد.ما مى‏پرسيم كه آيا هيچيك از مسلمانان به‏«ابنزبير»انديشيد؟و آياجنگى كه او وارد آن شد،دست آوردى حقيقى براى اسلام داشت؟ياگرفتارى‏جديدى بعمل آورد؟

پاسخ اين سؤال اين است كه هرگز يك تن هم به او نينديشيد زيرا مردم‏نسبت به عبد الله بنزبير انديشه‏اى ديگر داشتند.او در نظر مردم وارد جنگ‏شد تا بر ضد عبد الملك بن مروان،شخصا رهبرى را بعهده گيرد.بنابر اين‏جنگ و قيام او بمنظور رهائى مكتب و حمايت اسلام ياتعديل حكومت‏منحرف نبود.

نزد مردمى كه به امام حسن(ع)زندگى ميكردند نيز همين شك با درجه‏اى‏قوى‏تر بوجودآمده بود.نشانه‏هاى تاريخى بسيار وجود دارد كه به تاكيد بيان‏مى‏كند كه امام حسن(ع) موضع خود را بخوبى درك ميفرمود و ميدانست كه‏مبارزه او با معاويه با وجود شك و ترديدىكه در توده‏هاى مردم است،محال است به پيروزى برسد و امام(ع)با بيانات تاريخى خود براىما ابعادسياست‏خويش را با وضوح در چاره جوئى آگاهانه بحران موجود با ياران‏خود ترسيمكرده است و در خطابه سياسى مؤثرى دشمنان خود را كوبيده است‏و در آن گفتارها ژرفاىتلخى و شدت مخالفت و نپذيرفتن حكومت راملاحظه ميكنيم و مى‏بينيم كه در هر كلمه ازكلماتش در مورد حقى كه به آن‏اطمينان دارد تاكيد و پافشارى ميكند. ما به امام(ع)اينفرصت را ميدهيم تا درباره اجتماع و موضعگيريهاى‏خود در برابر مشكلات زمان خود و راهحلهائى كه به آن دست‏يافته بود تا آن‏مشكلات را حل كند،با ما گفتگو نمايد.

«اهل كوفه و رنگارنگى و فرصت طلبى آنان را شناختيم.هيچيك ازآنان كه فاسد باشد به كارمن نمى‏آيد.آنان را وفا نيست و بكردار و گفتارخود عمل نميكنند.آنان با هم اختلاف دارند ومعروف است كه قلوبشان باماست و شمشيرهاشان چنانكه مشهور است بر ما».«مرا فريفتندهم آن سان كه‏كسانى را كه پيش از من بودند فريب دادند.پس از من،با كافر و ستمكارى‏كه بهخدا و رسولش(ص)ايمان ندارد در ركاب كدام امام خواهيد جنگيد؟»

«به خدا سوگند نه ذلت ما را از جنگ با اهل شام بازداشت نه قلت.بلكه به‏سلامت و بردبارى باآنان جنگيديم.سلامت را با عداوت و صبر را با بى تابى‏در مى‏آميختيم و شما به سوى ما توجهميكرديد و دين شما،پيشاپيش دنياى‏شما بود و اينك طورى شده‏ايد كه دنياتان پيشاپيشدين شماست.با ما بوديدو اينك بر ضد مائيد».

كار طرفداران امام به حد خيانت رسيد و از روى طمع به سوى معاويه‏گرايش يافتند و به اوپيوستند و از جهت پول و مقام و آسايشى كه معاويه‏براى آنان فراهم آورد،روى به سوى اوداشتند.بارى كار را به جائى رساندندكه زعماى كوفه به معاويه نوشتند كه هر وقت بخواهدامام(ع)را كت بسته‏نزد او مى‏فرستند.آنگاه بخدمت امام مى‏رسيدند و به او اظهار اطاعتواخلاص ميكردند و ميگفتند:«تو جانشين پدرت و وصى او هستى و ما سراپادر مقابل توگوشيم و فرمانبردار توايم.هر فرمان كه دارى بفرماى‏»و امام‏به آنها ميگفت:«بخدا سوگند،دروغ ميگوئيد.بخدا سوگند شما به كسى‏كه بهتر از من بود وفا نكرديد،پس چگونه بمن وفاميكنيد؟و چگونه به شمااطمينان كنم؟حالى كه به شما وثوق ندارم.اگر راست مى‏گوئيد،اردوگاه%12آت-ثت% مدائن،ميعادگاه و قرارگاه ما باشد،به آنجا برويد».

و امام به مدائن رفت،اما بيشتر سپاهيان او را رها كردند.

تاريخ امام حسن(ع)و مواضع مثبت او،هر كس را كه او را به ناتوانى‏و تنازل متهم كند و بگويدكه با رضامندى از حق خود چشم پوشى كرد يا ادعاكند كه امام،حكومت را به معاويه تسليمفرمود بى آنكه با او به جنگ‏پردازد،خوار و ضعيف ميسازد و نشان ميدهد كه شخصىبيهوده‏گو و دوراز واقع بينى است.ما تاكيد مى‏كنيم كه مواضع آن امام مثبت بود و دربرابرانحراف ايستادگى كرد و براى جنگ با معاويه آمادگى داشت و گفته او گواه‏است كهفرمود:«شنيده‏ام كه به معاويه گفته‏اند كه ما تصميم گرفته‏ايم به سوى‏او حركت كنيم.لذا اونيز حركت كرده است.خدا شما را رحمت كند،به اردوگاه خود در نخيله حركت كنيد تا ببينيمو ببينيد»

در زمينه ديگر امام اشارت ميكند كه درين محيط سرشار از شك و ترديد،و اندك بودن يارانمخلص و وارد جنگ شدن و پيروزى به چنگ آوردن،ازمحالاتست:«به خدا سوگند كار خلافترا تسليم نكردم مگر به اين علت كه‏يارانى نداشتم.اگر يارانى ميداشتم شب و روز با اومى‏جنگيدم تا خدا ميان‏من و او حكم فرمايد».بنابر اين امام ناچار بود در جنگى بى‏اميد واردشودو در آن جنگ به شهادت رسد و بسا اشخاص كه به قتل برسند.

امام ميگويد:«ميترسم نسل مسلمانان از روى زمين برداشته شود،پس‏بر آن شدم تا براىدين خبر دهنده‏اى بماند»در جاى ديگر و بمناسبت ديگرميفرمايد:

 

«معاويه با من درباره امرى به منازعه برخواست كه حق من است نه حق‏او.پس به صلاح امت وقطع فتنه نظر كردم و ديدم اگر با معاويه مسالمت‏كنم و جنگ بين خود و او را رها كنم بهتراست.همانا حفظ خونها بهتر است‏تا ريختن آن و جز صلاح و بقاى شما در نظرم چيزىپسنديده نيفتاد.اميد است براى شما آزمايشى باشد و تا فرا رسيدن اجل معين از زندگانىبهره‏مند باشيد» (1)

نشانه‏هاى اجتماعى هم اشارت بر اين معنى داشت كه اگر امام(ع)

داخل جنگ مى‏شد،اصولا به هيچ نتيجه‏اى نميرسيد و در سطح هدفهاى امام‏از تغييراتى كهخواسته مكتب است،مانند تمدن و خط مشى زندگانى همه‏نسلها در طول زمان چيزىبدست نمى‏آمد.

اينك بناچار پرسشى مطرح ميشود كه اين مبارزه در حاليكه ملت در شك‏و ترديد به سرمى‏برد و پيروزى محال مى‏نمود و امت با دشواريهاى فراوان‏روبرو بود،چه هدفى را دنبالميكرد و هدفهاى آن مبارزه چه بود و طبع‏آن مبارزه چگونه بود؟آيا صرفا به سبب دشمنىبود يا به سبب رسالت وامامت بود؟امام حسن ميفرمايد:«از خصوصيات اهل خير بودن،دورىازشر است‏».و به كسيكه راجع به جهل ازو پرسيده بود گفت:«چنگ زدن به‏فرصت زان پيش كهبر آن فرصت چيره شود يا بحقيقت فرصتى بچنگ آورد،و خوددارى از پاسخگوئى بهترينكمك و يارى بخود،خاموش ماندن دربسيارى از مواقع است گرچه فصيح و زبان آور باشى‏»ودر حديث ديگر درجواب كسيكه از معنى عقل پرسيده بود جوابى داد كه موضع او(ع)رابخوبى‏مى‏نماياند:«فرو خوردن غم و اندوه،تا وقتى كه فرصت بدست آيد».

در نور اين حقايق ثابت تاريخى،ما حق داريم به اين نتيجه مطمئن شويم‏كه اگر حسن(ع)وارداين جنگ بيهوده ميشد،جنگ او تا حد بسيار زيادى‏شبيه بجنگ‏«ابن زبير»بود و براى اسلام ومكتب جاويدانش هيچ دستاوردى‏به ارمغان نمى‏آورد.

ازينرو مى‏بينيم كه تصميم امام بر پذيرفتن صلح،صحيح بوده است و نظراو درين مورد كه برمعاويه فرصت دهد تا بر جهان اسلام مستولى گردد،صائب بوده است.زيرا در چنان حالى،واقعيت معاويه آشكار ميگرديد و طرح جاهلى‏او بر ملا ميشد و آنگاه،مسلمانان ساده دل نيزعمق كار و فساد بنى اميه رادر مى‏يافتند.

اينك كسانيكه اگر با چشمان خود و حواس خود،مطلب را نبينند و حس‏نكنند،باور نميكنند،دانستند كه واقعيت معاويه و حكومتش چيست و على بن‏ابى طالب(ع)كه بوده است.بنابراين مطالب،امام(ع)دعوت بصلح را هنگامى‏اجابت فرمود كه آن استجابت براى معاويه،پيروزى،و براى سياست مكارانه‏او،افشاگرى،محسوب ميگرديد و اخلاق او را در مقابلتوده‏هاى مردم‏آشكار ميساخت.

 

پس از آنكه معاويه فهميد نتيجه جنگ به سود اوست و ديد كه امام حسن(ع)براى وارد شدندر جنگ پافشارى و اصرار ميكند،به آن امر تظاهر كردكه ميخواهد از ريخته شدن خونمسلمانان جلوگيرى كند.بنابر اين كوشيدبه عنوان دوستدار صلح و حفظ خونهاى مسلمانانشناخته شود.اما وقتى‏امام(ع)بيدرنگ با عقد صلح موافقت فرمود درمانده شد لذا درتحقق‏بخشيدن به سياست مكارانه خود دچار شكست گرديد.بخصوص كه ناگزيرشد مسائلىرا كه ذيلا به آن اشاره ميشود بپذيرد. (2)

ماده اول:«واگذاشتن حكومت به معاويه به اين شرط كه به كتاب خداو سنت فرستاده او(ص)و به سيره خلفاء صالح عمل شود».

ماده دوم:«پس از معاويه،امر حكومت بر عهده حسن است و اگر براى‏او حادثه‏اى روى دادحكومت از آن برادرش حسين است و معاويه نمى‏تواندآنرا به عهده ديگر بگذارد. »

ماده سوم:«بايد سب امير المؤمنين على(ع)و سخن گفتن ازو در نماز ترك شود و از على جزبه نيكى ياد نكنند».

ماده چهارم:«بايد آنچه در بيت المال كوفه قرار دارد،يعنى پنج مليون‏درهم يا دينار استثناءبشود و تابع خلافت و حكومت نباشد.و بر عهده معاويه‏است كه هر سال دو مليون درهم براىحسين بفرستد و در عطا و صلات،بنى هاشم را بر بنى عبد شمس برترى دهد و به فرزندانكسانى كه در ركاب‏امير المؤمنين در جنگ جمل جنگيدند و فرزندان كسانى كه در صفيندر خدمت‏امام على مجاهدت كردند،يك مليون درهم تقسيم شود و اين مبلغ را ازخراج‏ولايت‏«ابگرد»كه يكى از شهرهاى فارس در حدود اهواز است بپردازد».

ماده پنجم:«مردم هر جا بر روى زمين خدا باشند،چه در شام و عراق‏چه در حجاز و يمن بايدايمن باشند و سياه و سرخ بايد در امان بمانند.معاويه‏بايد خطاهاى آنان را تحمل كند وببخشايد و هيچكس را بجرم گذشته كيفرندهد و با اهل عراق با كينه و دشمنى رفتار نكند.وياران على(ع)را درهر كجا باشند امان دهد و به هيچيك از شيعيان على آسيبى نرساند.يارانوشيعيان على(ع)از حيث جان و مال و زن و فرزند در امان باشند و از هر گزندى‏محفوظ،وهيچكس متعرض هيچيك از آنان نشود،و هر صاحب حقى به حقش‏رسد و هر چه ياران علىدر هر كجا به دست آورده‏اند براى آنان محفوظ بماند.

و براى حسن بن على(ع)و برادرش حسين(ع)و هيچيك از اهل بيت‏رسول الله چه در نهانچه در آشكار هيچ بدى نخواهند و در امنيت هيچيك ازآنان در هيچ منطقه‏اى اخلال نكنند».

برنامه و مشى امام حسن(ع)موفق شد و تا درجه بسيار،ماهيت معاويه‏و واقعيت منحرف او راآشكار كرد وقايع و شرايط انتظار نكشيدند تا درآشكار كردن حقيقت او سهيم گردند،بلكه ازروز نخست،مضمون برنامه‏اش‏اعلام گرديد و در زمينه‏هاى گوناگون سياسى ماهيت‏خود راآشكار كرد:

«بخدا سوگند من با شما براى اين نجنگيدم كه نماز بگذاريد و روزه بداريد و حج بجاى آوريدو زكات بپردازيد،بلكه به اين منظور با شماجنگيدم كه به شما فرمان دهم.و همانا اين مقام راخدا بمن عطا كرده درحاليكه شما ناخشنود بوديد.هان،من حسن را اميدوار كردم وچيزهائى به‏او دادم و همه آنها زير پاى من است و بهيچ شرطى وفا نميكنم‏».

با اين اعلان آشكار،مسلمانان دانستند كه برنامه معاويه جز امتداد خطجاهليت چيزى نيستو با آن برنامه ميخواهد اسلام را ويران كند.نيز دانستندكه امام على(ع)نمودار و نمايندهحقيقى برنامه اسلام بود و حتى تجربه‏كوتاهش در حكومت و زمامدارى،در نظر توده مردماسلامى كه در نهايت‏بدبختى و تيره روزى مى‏زيستند،اميد و شكيبائى به آنها بخشيده بود.

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

چهارشنبه 29 تیر 1390  5:25 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها