سلام وارث تنهاي بي نشاني ها
خداي بيت غزل هاي آسماني ها
نيامدي و كهنسال هايمان مردند
در آستانه ي مرگند نوجواني ها
چقدر تهمت ناجور بارمان كردند
چقدر طعنه كه :ديوانه ها، رواني ها!
كسي براي نجات شما نمي آيد
كسي نمي رسد از پشت ندبه خواني ها
بگو به حرف بيايند مردگان سكوت
زبان شوند و بگويند بي زباني ها
هنوز پنجره ها باز مي شوند و هنوز
تهي است كوچه از آواز شادماني ها
و زرد مي شوند و دانه دانه مي افتند
كنار پنجره ها برگ شمعداني ها
پانته آ صفايي