0

قاعده لطف

 
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

قاعده لطف

قاعده لطف (2)

پدید آورنده : آیت الله خرّازى ترجمه: بهروز محمّدى ، صفحه 37

اشاره

هدف از این نوشتار، اثبات لزوم وجود امام از باب قاعده لطف است. از این رو، نویسنده لازم دانست که در آغاز، لزوم این قاعده را از راه عقل و نقل ثابت کند.

در بخش نخست از مقاله ـ که در شماره قبل چاپ شد ـ به ادلّه عقلى قاعده لطف پرداخته شد و در این شماره، ادلّه نقلى قاعده لطف بررسى مى شود.

در ادامه، نویسنده، موارد و مصادیق قاعده لطف را بر مى شمارد و مى گوید، «امامت»، مصداق بارز آن است. در پایان مقاله، سخن از سؤالات مى شود که در مورد این قاعده مطرح شده است.

بسیارى از اصول و قواعد عقلى، به نحوى، در آیات قرآن و روایات معصومان ذکر شده اند، ولى این آیات و روایات، تنها به کبرا و مبادى و اهداف و لوازم آن اصول عقلى، اشاره دارد و چنین نیست که مانند کتب استدلالى، مطالب را با چهار شکل استدلال در منطق، بیان کند. به هر حال، کار این آیات و روایات، ارشاد به حکم عقل و توجه دادن به فطرت است. این گونه آیات و روایات، فطرت را بیدار مى کند و بصیرت عقلى را افزایش مى دهد.

مقام نخست ـ آیات

مقام نخست، بر چند قسم است:

الف) آیاتى که در آن ها به مبادى قاعده لطف اشاره شده است:

1ـ «کتب ربَّکم على نفسه الرحمة» پروردگار شما، بر خودش، رحمت را نوشت.

این آیه شریفه، تصریح دارد بر این که رحمت خداوند، از ذات او جدا نیست؛ زیرا، از آن جا که وجود رحمت براى خداوند، فرض ذاتى خداوند است، تخلّف از آن امکان پذیر نیست، همان گونه که برهان لطف، اقتضاى آن را دارد. گذشت که مقتضاى کمال ذات و اوصاف خداوند، لطف و رحمت بدون تخلّف او است. در غیر این صورت، امرى خلاف فرض در کمال ذات و اوصاف خداوند پیش مى آید که آن هم محال است.

مفاد این آیه شریف بیش تر از مفاد دیگر آیاتى است که بر رحیمیت خداوند دلالت دارند.

در کتاب دلائل الصدق، براى اثبات وجوب نصب امام از سوى خداوند، به این آیه شریفه استناد شده است. در این کتاب آمده است:

دوم این که نصب امام برخداوند واجب است. بنابر این، تعیین و انتخاب امام باید از سوى خداوند باشد. هم قرآن کریم و هم عقل، بر وجوب نصب امام از سوى خداوند دلالت دارند. خداوند فرمود: «کتب ربکم على نفسه الرحمة». و یقینا، نصب امام، رحمت است.(1)

اشکال

اگر کسى بگوید: «کتب ربّکم على نفسِهِ الرحمة» با توجه به صدر آیه، یعنى «و إذا جاءک الذین یؤمنون بآیاتنا فقل سلام علیکم کتب ربکم على نفسه الرحمة انّه من عمل منکم سوءا بجهالة ثم تاب من بعده و أصلح فإنّه غفور رحیم» به توبه اختصاص دارد و کلّیّت ندارد، تا این که با تقریر ذکر شده، به سبب لطف اشاره کند.

پاسخ

درست است که منظور آیه، پذیرفتن توبه همراه با اظهار سلام و امان است، ولى آن چه که اعتبار دارد، عمومیّت وارد است و نه خصوصیت و خاص بودن مورد گواه عمومیّت آیه «کتب ربکم على نفسه الرحمة»، آن است که این بخش از آیه، در جاها و آیات دیگرى آمده است که لطف اقتضاى آن ها را دارد، مانند «قل لمن ما فى السماوات و ما فى الارض قل للّه کتب ربکم على نفسه الرحمة لیجمعنّکم إلى یوم القیامة لاریب فیه الذین خسروا أنفسهم فهم لایؤمنون»

علامه طباطبایى در المیزان مى فرماید:

... لازمه نوشتن رحمت بر خودش، این است که خداوند با جمع کردن آنان در روز قیامت و پاداش دادن اقوال و اعمال شان، نعمت خود را بر آنان تمام کند تا اشخاص با ایمان، رستگار، و دیگران، زیانکار گردند؛ چون، رحمت، اقتضاى چنین تفضّلى را دارد. از این جهت بعد از جمله «کتب ربکم على نفسه الرحمة» نتیجه گرفت: «لیجمعنّکم الى یوم القیامة لاریب فیه» و این معنا را با رساترین وجه تأکید فرمود؛ یعنى، هم «لام قسم» و هم «نون تأکید» را به کار برد و هم فرموده است: «لاریب فیه».

دلیلى که در این آیه بر معاد اقامه شده است، غیر از آن دو دلیلى است که در آیه «و ما خلقنا السماء والأرض و ما بینهما باطلاً ذالک ظن الذین کفروا من النار، أم نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فى الارض أم نجعل المتقین کالفجار» اقامه شده است؛ زیرا، در آیه یکم، از این راه، حجت اقامه شده است که فعل خداوند، باطل نیست و در آخر آن، غایت و حکمتى است. و در آیه دوم، از این راه، حجت اقامه شده است که یک سان داشتن کافر و مؤمن و پرهیزکار و گناهکار، ظلم است و ظلم، سزاوار ساحت مقدس خداوند نیست و چون این دو، در دنیا جدا نبودند، باید نشئه دیگرى بر پا شود تا از حیث شقاوت و سعادت جدا شوند. بر خلاف این آیه که در آن از راه رحمت براى معاد، حجت آمده است.(2)

الهى در آیات فراوانى مطرح شده است، مانند آیه «و رحمتى وسعت کلّ شى ء»(3)

(4)

ندارند.

لطیف یا از لطُفَ است که به معناى «عالم بودن به دقایق امور» و «آگاه بودن به آن ها» ست و یا از لطَفَ است که به معناى «مدارا و رحمت» است.

علامه طباطبایى در المیزان مى فرماید:

این آیه شریفه، رازق بودن خدا را نتیجه لطیف و قوى و عزیز بودن او قرار داده است و فرموده، چون خداوند، لطیف به بندگان خویش و قوى و عزیز است، ایشان را رزق مى دهد. این، خود، دلالت دارد بر این که مى خواهد بفرماید، خدا، به خاطر این که لطیف است، احدى از مخلوقات اش، به خاطر این که محتاج او است، از او غایب نیست و از پذیرفتن رزق اش سر باز نمى زند و چون قوى است، احدى او را از رزق دادن، عاجز نمى کند و چون عزیز است، هیچ کس، او را از این کار منع نمى کند.

مراد از رزق ـ علاوه بر مادیات ـ موهبت هاى معنوى و دینى هم هست که خداوند بعضى از بندگان خود را که مى خواهد، از آن موهبت برخوردار مى سازد. شاهد این مدّعا آیه بعدى است و براى همین، در ادامه مى فرماید: «الله الذى أنزل الکتاب بالحق والمیزان».

حاصل معناى دو آیه، این است که خداوند تبارک و تعالى، نسبت به همه بندگان خود لطیف است و صاحب قوّت و عزّت مطلق، و بندگان خود را بر حسب مشیت اش روزى مى دهد کسانى را که هدف شان پاداش آخرت است و براى رسیدن به آن کار مى کنند، دنیا را عطا کند و آخرت اش را نیز بیش تر از آن چه عمل کرده اند، مى دهد. ولى درباره کسانى که دنیا را مى خواهند، فقط دنیا را مى دهد و از آخرت بهره و نصیبى نمى برند.(5)

نمى کند، بلکه خداوند، آنان را روزى مى رساند و کامل شان مى کند.

بنابراین از آن جا که خداوند به دقایق امور و نیازهاى آفریدگان براى رسیدن به کمال آگاه است و از سویى، هیچ بازدارنده اى براى او نیست، امور مهمّى، همانند فرستادن رسولان و بعثت انبیا را ـ که در حیات جامعه انسانى دخیل هستند ـ رها نمى کند.

با توجّه به آن چه بیان شد، روشن مى شود که مى توان همه آیاتى را که بر لطیف بودن و رحیم بودن و یا رئوف بودن خداوند دلالت مى کنند، به عنوان گواه این مطلب ذکر کرد؛ زیرا همه آن ها، به اسباب وجود لطف اشاره دارند، همان گونه که برهان عقلى، دلالت دارد بر این که مقتضاى عنایت و علم و کمال ذاتى خداوند، فرستادن رسولان و بعثت انبیا است و در غیر این صورت، خلاف فرض علم و کمال خداوند، پیش مى آید.

ب) آیاتى که به غایات لطف اشاره دارد.

روشن است که هدف از ارسال رسولان و بعثت انبیا، هدایت به راه راست و بیم دادن و بشارت دادن و رفع اختلاف ها و اجراى عدالت و قسط است. آیات بى شمارى، بر این امور دلالت دارد. ما، در این جا، به برخى از آن ها اشاره مى کنیم:

1ـ «إنَّ علینا للهدى»؛ همانا، بر ما است هدایت کردن.(6)

در کتاب دلائل الصدق(7) به این آیه استدلال شده است.

ساحت قدسى خداوند، جدایى ناپذیر است؛ زیرا، با «إنّ علینا» از آن تعبیر شده است.

روشن است که این الزام، از سوى غیر ذات نیست، بلکه الزام ذاتى است که کمال ذات خداوند اقتضاى آن را دارد. الزام از غیرذات، شایسته خداوند نیست. نیز روشن است که هدایت، یک امر اضافى است که متعلَّق دارد. آن متعلَّق، کمال وجودى انسان در دنیا و آخرت است، همان گونه که دیگر موجودات، با هدایت به کمال خودشان مى رسند.

البته، در انسان و بیش تر موجودات، راه هاى هدایت با هم فرق مى کند؛ زیرا، هدایت بیش تر موجودات، هدایت تکوینى است، امّا انسان، علاوه بر هدایت تکوینى، از هدایت تشریعى نیز برخوردار است. خداوند تبارک و تعالى، در قرآن کریم فرموده است، هدایت او، شامل تمامى موجودات مى شود و غایت تمامى موجودات، آن است که بر حسب لیاقت، به آن چه که خلقت اش با آن تمام مى شود، هدایت گردند. آن لیاقت را خداوند عطا فرموده است. خداوند، او را خلق کرد و سپس هدایت کرد.(8)

علامه طباطبایى مى فرماید:

خداوند تبارک و تعالى، بیان فرموده است که شأن و مرتبه امر خداوند، چنان است که هر چیزى به سوى آن چه که خلقت اش با آن تمام مى گردد و به کمال مى رسد، هدایت شود. اتمام خلقت و آفرینش انسان، آن است که به کمال وجودى اش در دنیا و آخرت هدایت گردد.(9)

این هدایت، از مواردى است که انسان، در دنیا و آخرت، تنها با آن به کمال مى رسد.

خود انسان، نمى تواند نواقص خود را کامل کند؛ زیرا، عقل و علم انسان، محدود است و انسان، به آن حقایقى که در رسیدن به کمال لازم هستند، اِشراف ندارد. فطرت انسان نیز نیازمند آن است که با کمک انبیا و رسولان بیدار گردد؛ زیرا، در غیر این صورت، انسان را نمى تواند به سوى کمال برساند. این مطلب، در مورد کسانى که به تعلیمات عالیه توجهى ندارند، محسوس است.

باید یادآور شد که این هدایت، تنها با ارسال رسولان و بعثت انبیا حاصل مى شود. اینان از سوى خداوند تبارک و تعالى، فرستاده شده اند تا مردم را به سوى کمال هدایت کنند.

بنابراین، هدف از ارسال و بعثت انبیا، هدایت خلق است و خداوند، انسان را به سوى آن چه که انسان ها براى رسیدن کمال خود به آن نیاز دارند، هدایت مى کند.

2ـ «کان الناس أمة واحدة فبعث اللّه النبیین مبشرین و منذرین و أنزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه و ما اختلف فیه إلاّ الذین أُوتوه من بعد ما جائتهم البینات بغیا بینهم فهدى اللّه الذین آمنوا لما اختلفوا فیه من الحق باذنه واللّه یهدى من یشاء الى صراطٍ مستقیم(10)»؛ مردم یک امت بوده اند. پس خداوند، پیامبران را بشارت دهنده و بیم دهنده برانگیخت. و کتاب آسمانى را که به سوى حق دعوت مى کند بر آنان نازل کرد تا در میان مردم در آن چه اختلاف داشتند، داورى کند. و اختلافى در آن نداشتند پس از این که بینات براى شان آمده بود، جز کسانى که حسد و رشک به هم مى ورزیدند. که خداوند، آنان را که ایمان آورده بودند، به حقیقت آن چه مورد اختلاف بود، به فرمان خود، رهبرى کرد. و خداوند هرکسى را که بخواهد به راه راست هدایت مى کند.

این آیه شریفه، دلالت دارد بر این که بعثت انبیا، براى زدودن اختلاف حاصل از طبیعت بشریّت و هدایت آنان به سوى حقیقت و کمال و راه راست است. مؤمنان، با هدایت خداوند، راهنمایى مى شوند، بر خلاف کفّار که به سبب انحراف از حق و حسادت و دیگر رذایل اخلاقى، در اختلاف، باقى مى مانند.

آن چه که از این آیه شریف استفاده مى شود، آن است که تنها با بعثت و فرستادن رسولان است که اختلاف ها برطرف مى شوند. پیامبران بر انگیخته شده اند تا اختلاف هاى بشریت را بزدایند و آنان را به حقیقت هدایت کنند. بنابراین، رفع اختلاف، از اهداف بزرگ بعثت انبیا به شمار مى آید.

علامه طباطبایى در المیزان مى فرماید:

روشن است که انسان، خودبه خود، نمى تواند نقیصه اختلافات را برطرف سازد؛ زیرا، این اختلافات، از ناحیه نَفْس انسان است. پس انسان چه گونه مى تواند آن ها را برطرف سازد و در زندگى اجتماعى خود راه سعادت و کمال را طى کند؟

با توجّه به این که این اختلاف ـ که مانع رسیدن انسان به کمال لایق به او است ـ از سوى طبع و فطرت انسان است و انسان، خودش نمى تواند آن ها را مرتفع بسازد و فسادهایى را که ایجاد کرده، اصلاح کند، پس ناچار بایستى از راهى غیر از طبیعت بشرى، اصلاح، صورت گیرد. آن، جهت الهى است که خداوند، به طریق وحى و به واسطه پیامبران به مردم مى رساند. براى همین، قرآن کریم، از قیام پیامبران براى این اصلاح و رفع اختلافات به «بعث: برانگیختن» تعبیر کرده است.

در قرآن، تمام قیام هاى پیامبران را به خودش نسبت داده است، با این که قیام هاى پیامبران مانند سایر حوادث و امور، با توجّه به روابط زمانى و مکانى، با مادّه مرتبط است.

پس نبوّت یک حالت الهى و یا به عبارت دیگر یک حالت غیبى است که نسبت آن با حال عموم مردم در ادراک، مثل نسبت بیدارى به خواب است. پیامبر، آن معارفى را که برطرف کننده اختلافات و تناقضات در زندگى انسان است، درک کرده و این ادراک و تلقّى از عالم غیب است که در زبان قرآن، وحى نامیده مى شود.(11)

در تفسیر المیزان به این نکته تصریح فرموده است.

3ـ «و على الله قصد السبیل و منها جائر ولو شاء لهداکم أجمعین»(12) و بر خدا واجب است که راه راست را به بندگان بنمایاند، امّا بعضى از راه ها، بى راهه است و اگر خدا بخواهد، همه شما را (به اجبار) هدایت مى کند.

علامه طباطبایى مى فرماید:

چنان که راغب و دیگران گفته اند، کلمه «قصد» به معناى «استقامت راه» است؛ یعنى، راه، آن چنان مستقیم باشد که با استوارى و تسلّط، سالک خود را به هدف برساند. ظاهرا، این کلمه، مصدر و در نقش اسم فاعل است و اضافه کردن آن به کلمه «سبیل»، اضافه صفت به موصوف خود است. بنابراین، معناى «قصد السبیل»، «سبیل قاصد» است؛ چون، در مقابل «و منها جائر» است. «جائر» به معناى «منحرف از هدف» است که رهرو، خود را به هدف نمى رساند و گمراه مى کند.

مراد از این که فرمود: «بر خدا است قصد سبیل» این است که بر خدا، واجب است که سبیل قاصد و راه راست را براى بندگان روشن کند تا بندگان آن را بپیمایند و آن راه، ایشان را به سعادت و رستگارى بکشاند و چون حاکمى جز خدا نیست که او را محکوم به این واجب کند، پس خداوند بر خودش واجب کرده است تا راهى را براى بندگان خود قرار دهد و آن ها را به سوى خود هدایت کند.

ایشان، در ادامه مى فرماید:

و چون ممکن است کسى گمان کند که همین عمل خدا، باعث شده است که خداوند خودش را مغلوب کند و در مورد نعمت اش ناسپاس شود ـ زیرا، مى بینم، خداوند راهى را قرار داده که بیش تر مردم آن را نپیموده اند و نمى پیمایند، به سوى آن راه هدایت کرده، ولى اکثر مردم به آن راه هدایت نشده اند، جمله اى اضافه کرده و فرموده است: «ولو شاء لهداکم اجمعین». اگر بیش تر مردم، راه خدا را نمى روند، به خاطر عجز خداوند و چیرگى آنان بر خدا و شکست دادن خدا نیست، بلکه براى این است که خداوند نخواسته آنان، با زور هدایت شوند. و اگر خدا مى خواست، همه را با زور هدایت مى کرد؛ چون، خداوند، در هر حالى، قاهر و غالب است.

به عبارت دیگر، «سبیل قاصد» که خداوند آن را قرار داده، سبیلى است که بر اساس اختیار انسان درست شده که انسان به اختیار خود، انجام اعمال صالح و دورى از گناهان آن را مى پیماید. چنین راهى ممکن نیست جبرى باشد، چنان که ممکن نیست عمومى باشد.(13)

نباشند. این جعل، از غایات ارسال رسولان است؛ زیرا، به سبب آنان، راه راست آشکار، مى شود.

4ـ «لقد أرسلنا رسلنا بالبینات و أنزلنا معهم الکتاب والمیزان لیقومَ الناس بالقسط و أنزلنا الحدید فیه بأس شدید و منافع للنّاس ولیعلم الله مَنْ ینصره و رسله بالغیب إنّ الله قوى عزیز»؛(14) ما، پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان، کتاب و میزان را فرستادیم تا مردم به عدالت قیام کنند. و ما، آهن را نازل کردیم که در آن قوّت شدیدى است و منافعى براى مردم. خداوند [چنین کرد تا] بداند چه کسى او و رسولان اش را یارى مى کند، بى آن که او را ببینند. خداوند، قوى و شکست ناپذیر است.

علامه طباطبایى مى فرماید:

این آیه، مطلب تازه اى را از سرگرفته و با آن، معناى تشریع دین از راه ارسال رسل و اِنزال کتاب و میزان را بیان مى کند و... غرض از این کار، این است که مردم به قسط و عدالت خوى بگیرند و به این وسیله و با انزال حدید، امتحان شوند تا براى شان روشن شود که چه کسى در غیب، خداى را یارى مى کند، و روشن شود که امر رسالت از آغاز خلقت در بین مردم جریان داشته است و همیشه از هر امّتى، جمعى هدایت یافته اند و جمعى فاسق شده اند.(15)

موارد عدل و قسط، با هم اختلاف دارند.

ج) آیاتى هستند که در آن ها، به اتمام حجّت با فرستادن رسولان اشاره شده است. این آیات، فراوان

1ـ «رسلاً مبشرین و منذرین لئلاّ یکون للناس على اللّه حجة بعد الرسل و کان اللّه عزیزا حکیما»؛(16)

باشند و خداوند، شکست ناپذیر و حکیم است.

علامه طباطبایى مى فرماید: «یا این کلمه ها، هر سه، حال هستند یا این که اوّلى حال و آن دو، صفت براى آن حال هستند».(17)

عدالت ودیگر مواردى که براى سلوک انسان به سوى کمال و سعادت لازم است، فراهم مى شود.

در این هنگام، از سوى خداوند، براى بندگان، لطف و رحمتى فرستاده مى شود. پس هر کس ایمان بیاورد وعمل صالح انجام دهد، خداوند او را هدایت مى کند و به فوز عظیمى مى رساند و هرکسى کفر و عصیان ورزد، حجت بر او تمام شده است؛ زیرا، با رسیدن بیان خداوند تبارک و تعالى، انسان، براى تمرّد و عصیان، هیچ عذرى ندارد. بنابراین، با فرستادن رسولان و برانگیخته شدن انبیا از سوى خداوند، حجّت تمام مى شود، و این، از لوازم بعثت است.

2ـ «ولو انا اهلکنا هم بعذابٍ من قبله لقالوا ربنا لولا أرسلت إلینا رسولاً فنتبع آیاتک من قبل أن نذل و نخزى»؛(18) و اگر ما پیش از آمدن رسولان، آنان را هلاک گردانیم، هر آینه، مى گفتند: «پروردگارا! چرا رسولى به سوى ما نفرستادى تا قبل از آن که خوارو ذلیل شویم، از آیات تو را پیروى کنیم؟».

علاّمه طباطبایى مى فرماید:

به ظاهر، ضمیر در «من قبله» به کلمه «بینه» ـ که در آیه قبلى بود ـ بر مى گردد؛ چون، مقصود از آن، قرآن است و معنا، این است که اگر ما، کفّار را به خاطر اسرافى که در کفر ورزیدند، به عذابى هلاک کنیم، قبل از آن که براى آنان بینه بیاید، حجّت بر آنان تمام نشده بود. و حجّت به نفع آنان و به ضرر ما مى بود و یقینا مى گفتند: «پروردگارا! چرا رسولى به سوى ما نفرستادى تا از آیات تو پیروى کنیم، قبل از آن که با عذاب استیصال هلاک و بیچاره شویم؟».

برخى گفته اند: «این ضمیر، با توجّه به مضمون آیه پیش، به «رسول» بر مى گردد. گواه این مطلب، آن است که خداوند فرمود: «چرا رسولى به سوى ما نفرستادى؟». این وجه، از نظر لفظ، وَجْهى قریب و نزدیک به ذهن است، ولى معناى اوّل، از نظر معنا، قریب[تر] به ذهن است و جمله «فنتّبع آیاتک» آن را تأیید مى کند؛ چون، نفرمود: «فنتّبع رسولک»(19).

اقتضاى کمال ذات خداوند است ـ با مؤاخذه و عقاب شخص بدون آگاهى از دلیل و برهان، منافات دارد.

این کار، از ساحت مقدّس خداوند، به دور است؛ چرا که خداى تبارک و تعالى، عذاب کردن مردم را در دنیا بى اتمام حجت، نفى مى کند، چه رسد به عذاب اخروى.

آیه شریف «و ما کنّا معذّبین حتّى نبعث رسولاً»(20) نیز، به همان مطلب دلالت دارد.

در المیزان آمده است:

از ظاهر سیاق آیه و آیات قبل و آیاتى که بعد مى آید، بر مى آید که مراد از «تعذیب»، تعذیب دنیوى و عقوبت استیصال است و مؤیَّد این احتمال، سیاق نفى در «و ما کنّا معذّبین» است. چون نفرمود: «و لسنا معذّبین» و یا «ولانعذّب»؛ و یا «لن نعذب»، بلکه فرمود: «و ما کنّا معذّبین» که بر مداومت نفى در گذشته، دلالت دارد و این را نشان مى دهد که سنّت الهى در امّت هاى گذشته، بر این بوده است که هیچ امّتى عذاب نمى شد، مگر پس از آن که رسولى به سوى آنان برانگیخته مى شد تا آنان را از عذاب خداوند بیم دهد.

نیز این که خداوند تعبیر «مبعوث به رسول» را آورد نه «نبى» و نفرمود: «حتى نبعث نبیا» مؤیّد این نکته است.

در جلد دوم این کتاب در مباحث نبوّت، میان در فرق نبوّت و رسالت بیان شد که رسالت، یک منصب خاص الهى است که مستلزم حکم فصل امت است و حکم فصل یا با عذاب استیصال یا تمتع و بهره مندى از زندگى تا مدّتى معین است.(21)

و شاید این آیه هم به همان اشاره دارد:

«ألم یأتهم نبأ الذین من قبلهم قوم نوحٍ و عادٍ و ثمود و قوم ابراهیم و أصحاب مدین والمؤتفکات أتتهم رسلهم بالبینات فما کان الله لیظلمهم و لکن کانوا أنفسهم یظلمون»؛(22) آیا خبر کسانى که پیش از آنان بودند، [یعنى] قوم نوح، عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مدین و شهرهاى زیر و رو شده (قوم لوط)، به آنان نرسیده است؟ پیامبران شان با دلایل روشن، به سوى آنان آمدند، (ولى نپذیرفتند). خداوند، به آنان ستم نکرد، ولى خودشان بر خودشان ستم مى کردند.

در این آیه شریف، نفى ظلم با بیّنه آوردن رسولان، نشان دهنده آن است که اقوام هلاک شده، مستحق آن عذاب و فنایى هستند که بر آنان واقع شده است؛ زیرا، از آن جا که انبیا و رسولان، براى آنان بینه آورده اند، حجّت بر آنان تمام شده است و پیش خداوند معذور نیستند. بنابراین، هلاکت آنان با وجود اتمام حجّت، عذر نداشتن آن ها، ظلم نیست.

به هر حال، عذاب، خواه دنیایى یا اخروى، فقط زمانى نیکو است که پیش از آن، انبیایى برانگیخته شده باشند تا حجّت براى خداوند، تمام شده باشد.

این جمله از کتاب اللوامع که «اگر خداوند، لطف نداشته باشد، نیکو نیست که مکلّف را به خاطر ترک ملطوف فیه، عقاب کند.»(23) به این مطلب، بر مى گردد.

(24)(25)(26)

و پروردگارت غافل از اعمالى که انجام مى دهند نیست.

این آیه شریف گواهى مى دهد که کفّار، هنگام عذاب اخروى، اعتراف مى کنند؛ به این که حجت بر ایشان تمام شده بود و آنان کوتاهى کرده اند. این، امرى است که با اتمام لطف از ناحیه خداوند، ملازم است. در غیر این صورت، اینان، باید بتوانند عذر آورند و به کوتاهى خود اعتراف نکنند، و حتّى عذرشان براى آنان حجّت باشد.

ذیل آیه شریف به سنّت خداوندى در هلاک کردن ایشان با عذاب دنیوى اشاره شده است. آن سنت، این است که خداوند، آنان را بدون بیدار کردن و راهنمایى، هلاک نمى کند، بلکه خداوند پس از فرستادن رسولان و برانگیختن انبیا و تمام کردن لطف، هلاک مى کند.

4ـ «وسیق الذین کفروا إلى جهنم زمرا حتّى إذا جاؤوها فتحت أبوابها و قال لهم خزنتها أم یاتکم رسل منکم یتلون علیکم آیات ربکم و ینذرونکم لقاء یومکم هذا قالوا بلى ولکن حقت کلمة العذاب على الکافرین»؛(27) و کسانى که کافر شدند، گروه گروه، به سوى جهنم رانده مى شوند تا این که به دوزخ مى رسند. در این حال، درهاى جهنم باز مى شود و نگهبانان دوزخ به آنان مى گویند: «آیا رسولانى از میان شما نیامدند که آیات پروردگارتان را براى شما بخوانند و از ملاقات این روز شما را بر حذر دارند؟». مى گویند: «آرى!»، ولى فرمان عذاب الهى، بر کافران مسلّم شده است.

این آیه، دلالت دارد بر این که همه کافران به حجت و از بین رفتن زمینه عذر، اعتراف مى کنند، و این، از لوازم اتمام لطف است.

5ـ «کما القی فیها فوجٌ سألهم خزنتها أم یأتکم نذیرٌ قالوا بلى قد جاءنا نذیر فکذبنا و قلنا ما نزل الله من شى ء إن انتم إلاّ فى ضلال کبیر و قالوا لوکنا نسمع أو نعقل ما کنا فى أصحاب السعیر»(28) هر زمان که گروهى در آن افکنده مى شوند، نگهبانان دوزخ از آنان مى پرسند: «آیا بیم دهنده اى نزد شما نیامد؟». مى گویند: «آرى! بیم دهنده به سوى ما آمد، ولى ما او را تکذیب کردیم و گفتیم، خداوند، هرگز چیزى نازل نکرده و شما در گمراهى بزرگى هستید.»! و مى گویند: «اگر گوش مى دادیم و یا تعقل مى کردیم، از جمله دوزخیان نبودیم».

این آیه شریف، تصریح دارد بر این که تمام گروه ها و کسانى که در جهنّم عذاب مى شوند، به آمدن نذیر و اتمام لطف و از بین رفتن زمینه عذر و دروغ شمردن فرستادگان، اعتراف دارند، و در پایان مى گویند: «اگر در دنیا از اندرزها و موعظه هاى رسولان، پیروى مى کردیم و یا در حق، اندیشه مى کردیم، اکنون از اصحاب جهنم نبودیم.».

6ـ «و هم یصطرخون فیها ربنا أخرجنا نعمل صالحا غیرالذى کنا نعمل أو لم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر و جاءکم النذیر فذوقوا فما للظالمین من نصیر»؛(29) و ایشان در آن فریاد بر مى آورند: «پروردگارا! ما را از دوزخ بیرون آور تا عمل صالح انجام دهیم، غیر از آن کارهایى که انجام مى دادیم!»! آیا شما را به اندازه اى که انسان در آن متذکّر شود، عمر ندادیم و آیا بیم دهنده اى نزد شما نیامد؟ پس عذاب الهى را بچشید که ستمگران هیچ یارى دهنده اى ندارند.

علامه طباطبایى مى فرماید:

در مجمع البیان آمده است که کلمه «اصطراخ» به معناى «شیون و فریاد و ناله همراه با استغاثه» است. این کلمه، از باب افتعال و به معناى «فریاد» است. جمله «ربنا اخرجنا...» بیان همان شیون و ناله آنان است. جمله «أو لم نعمرکم ما یتذکر فیه» پاسخ آن فریاد است. جمله «فذوقوا فما للظالمین من نصیر» هر کدام از آن ها، شرح دهنده ما قبل خودشان هستند.

معناى آیه این است که: این کفار که در آتش هستند، شیون و فریاد مى کنند، استغاثه مى کنند، در حالى که فریادشان این است: «پروردگارا! ما را از آتش بیرون آر تا عمل صالح انجام دهیم، غیر از آن اعمال زشتى که مرتکب مى شدیم.» ولى به آنان گفته مى شود: «نه! هرگز! آیا آن قدر عمر به شما ندادیم که هر کس مى خواست مى توانست متذکر شود؟ ما این مقدار عمر به شما دادیم، پیامبران بیم دهنده هم نزد شما آمدند و از این عذاب شما را بیم دادند، ولى متذکّر نشدید و ایمان نیاوردید. پس عذاب را بچشید که ستمکاران را یاورى نباشد، تا به یارى آنان برخیزند و از عذاب خلاص شان کند.».(30)

(31)

نیامد!». (اکنون) بشارت دهنده و بیم دهنده به سوى شما آمد و خداوند بر هر چیزى قادر است.

مراد از «فترت»، در این جا، دورانى است که خالى از آمدن رسول باشد. معناى آیه، آن است که «اى اهل کتاب! رسول ما آمد تا آن چه را که به بیان اش نیاز است، براى شما بیان کند ـ و حال آن که زمان خالى از رسولان است ـ تا این که آن ها را براى شما بیان کنند.».

این آیه، دلالت مى کند بر این که آمدن رسولان، براى اتمام حجّت بر مردمان است تا نگویند: «بشیر و نذیرى براى ما نیامد.».

گفتنى است همان گونه که با فرستادن رسولان به آبادى ها و شهرها، بر اهل آن ها اتمام حجت مى شود، با فرستادن یک رسول بزرگ در ام القوى واکتفا شدن به او نیز اتمام حجت مى شود؛ زیرا، با رسیدن خبر ایشان و امکان ارتباط، دیگر براى کسى که بشنود، التفات کنند و احتمال صدق دهد، عذرى باقى نمى ماند.

خداوند تبارک و تعالى نیز به این مسئله اشاره دارد و مى فرماید:

«ولو شئنا لبعثنا فى کلّ قریة نذیرا فلا تطع الکافرین و جاهدهم به جهادا کبیرا»؛(32) اگر مى خواستیم، در هر شهر و روستایى بیم دهنده اى بر مى انگیختیم. پس از کافران اطاعت نکن و با قرآن با آنان جهاد بزرگى بکن.

در تفسیر المیزان آمده است:

اگر مى خواستیم که در هر روستا و سرزمینى، بیم دهنده اى برانگیزیم تا ایشان را بیم دهند و رسولى بفرستیم تا رسالت هاى ما را به مردم ابلاغ کند، هر آینه بر مى انگیختیم، ولى تو را به سبب بزرگى مقام و منزل ات در نزد ما، به سوى تمامى بلاد و سرزمین ها فرستادیم.(33)



1. دلائل الصدق، ج 2، 25 - 23.

2. المیزان، ج 7، ص 25.

3. آل عمران: 156.

4. شورى، 20-19.

5. المیزان، ج 18، ص 40.

6. اللیل: 12.

7. دلائل الصدق، ج 2، ص 25 - 23.

8. طه: 50.

9. المیزان، ج 2، ص 135.

10. بقره: 213.

11. المیزان، ج 2، ص 135.

12. نحل: 9.

13. المیزان، ج 12، ص 224-226.

14. حدید: 25.

15. المیزان، ج 19، ص 196.

16. نساء، 165.

17. المیزان، ج 5، ص 148.

18. طه: 134.

19. المیزان، ج 14، ص 260-261.

20. اسراء: 15.

21. المیزان، ج 13، ص 60.

22. توبه: 70.

23. اللوامع الإلهیة، ص 152.

24. انعام: 130.

25. انعام: 131.

26. انعام: 132.

27. زمر: 71.

28. ملک، 8-11.

29. فاطر: 37.

30. المیزان، ج 17، ص 49.

31. مائده: 19.

32. فرقان: 52.

33. المیزان، ج 15، ص 247.

 
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 26 تیر 1390  11:09 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها